انتظار خبری نیست مرا...

 

صد نامه نوشتیم و جوابی نفرستاد...
این هم که جوابی نفرستند جوابی است..

مصراع اولو که داشتم می نوشتم یه اس ام اس اومد...
میدونم که باور نمیکنین! ولی ..
واسم اینو نوشته بود:

                                   این هم که جوابی نفرستند جوابی است..

خدایا امشب میخواد چی بشه؟
خدایا...

 

نوشته شده توسط یک دیوانه!

اهدای خون

 

  

                                                  اهدای خون ، اهدای زندگیست ...

 

                                                                  

                         یک دعوت نامه ی اینترنتی برای هر کس که این متن رو می خونه .

   

               وعده ی دیدار  : روز سه شنبه ، ساعت ۳ بعد از ظهر روبروی درب اصلی دانشگاه تبریز

 

                                                  

یک داستان ، یک تلنگر

وقتی صبح از خواب بیدار شد حالت تهوع بهش دست داد . حالش داشت بدتر می شد . سریعا به طرف دستشویی رفت . حس تازه ای داشت . مرتبا این جمله تو ذهنش پیچ میخورد : یه تجربه ی عجیب ، یه تجربه ی عجیب .

سر دردهای اول صبح براش تازگی داشت . زخم های کوچیکی روی دست و پاش ایجاد شده یود . چند هفته ای از اون ماجرا گذشت و همه چیز به فراموشی سپرده شد . زندگی تو خونه و دانشگاه و بیرون مثل قبل شده یود . مثل بقیه ، سن زیادی نداشت یعنی جوان حدود ۲۰ ساله بود . کارش مدام یا تو دانشکده یود و یا تو خونه .

دو هفته بعد سر درد مزمنی هنگام تماشای تلویزیون بهش دست داد . زیاد سخت نبود . اما وقتی فردا صبح سر کلاس از شدت سر درد چشماش سیاهی رفت به شک افتاد . از اون روز به بعد هر روز صبح حالت تهوع بهش دست میداد . حتی چند بار سر کلاس حالش بد شد .

- با پدرش رفتند سراغ دکتر و سونوگرافی . وقتی دکتر به عکس ها نگاه کرد پدرش رو بیرون اتاق برد و باهاش صحبت کرد . بعد از چند دقیقه پدر در حالی که تغییر چندانی تو قیافه اش پیدا نشده بود همراه دکتر داخل اتاق شدند -

تو خونه رفتار مادر و پدرش خیلی عوض شده بود ولی خواهر کوچکترش مثل قبل بود .باهاش خیلی مهربونتر شده بودن . شب ها وقتی میخواست بخوابه صداهایی از داخل اتاق پدر و مادرش میشنید . صدایی خفه ی گریه ی مادرش ...

تا حدی خودش حدس زده بود چه اتفاقی افتاد . و وقتی به یقین رسید که تابلوی دکتری که پیش رفته بودند رو دید : دکتر ... متخصص مغز و اعصاب

حدسش درست بود : سرطان مغز .

تومورم بد خیم به شدت داشت تو مغزش رشد میکرد و تا حدود ۳۰ درصد بدنشو گرفته بود . سلول های سرطانی دونه به دونه امید رو تو وجودش می کشت . فکر کردن به تنهایی پدر و مادرش و خواهر کوچیکترش بعد از مرگش عذابش میداد . و فکر به اینکه پدرش قراره این همه خرج عمل و دکتر بکنه و آخرش هیچ بیشتر اذیتش می کرد . وقتی تصور می کرد بعد از مرگش مادرش عکسشو بغل کرده و های های گریه می کنه بغض گلویش رو خفه می کرد . وقتی دفتر خاطراتشو باز می کرد غم دنیا روی دلش جا می کرد و چندین ساعت پشت در بسته ی اتاقش گریه می کرد و از شدت سردرد بالش تختش رو گاز می زد . دیگه نمی تونست دانشگاه بره . باید بستری می شد . موج تلفن ها وپیام ها گیجش کرده و نمی دونست چی جوابشونو بده . فقط چندتا از دوست های صمیمش از موضوع با خبر بودن و ...

بالاخره اون روز فر رسید که بستری بشه . شب دوست صمیمیش پیشش بود . شب رو بیدار بودن و یاد خاطرات گذتشه می کردن و بغض های کشنده رو تو گلوشون خفه می کردن . هر روز دوست های دانشگاه به دیدنش میومدن و هر روز با دیدن اونا رفتن خودشو باور می کرد و مرگ رو در دو قدمی خویش تصور می کرد . ۲ روز تا عمل مونده بود . دفتر خاطاراتشو باز کرد .جمله جمله ی نوشته هاشو چند بار می خوند و به یاد میاورد . از شدت گریه بالشش خیس آب می شد و نمی تونست بخوابه و باز فردا صبح سردرد وحشتناک ...

نمیه شب بود که با خودش فکر کرد که هیچ وصیت نامه ای نداره و تکلیف خیلی چیزها بعد مرگش مشخص نشده . همون شب شروع کرد به نوشتن . می دونست هیچ چیز از خودش نداره و هر چی داره از پدر و مادرش هست . اما شروع کرد به نوشتن . از خودش نوشت و از آرزوهاش . از عشقی که به آینده داشت . از پدر ومادرش خواسته بود هیچ وقت اعلامیه ی فوتشو به در و دیوار دانشکده نچسبونند و اگر مراسمی میگیرن خیلی ساده باشه . خیلی دوست داشت تو جاهای خاصی خاکش کنن . مثلا کنار قبر شاعرها یا تو یه جای سر سبز و دلنواز و یا کنار یه درخت بید . اما خواست مثل بقیه بعد از مردنش هر کجا که شد به خاک بسپرنش .

۱ روز قبل عمل به بخش ویژه بردنش . صدای گریه ی مادر و خواهر کوچکترش رو می شنید که از پشت شیشه چه بی قراری می کنن و اشک میریزن . نگاهی کرد به دستگاه نشان دهنده ی ضربات قلب . خوب میدونست تا چند ساعت دیگر دیگه این خص سینوسیه مزخزف تبدیل به یه خط راست میشه و خلاص ...

دوست هاش همشون جمع شده بودن . ساعت ۸ شب عمل شروع شد . سرطان تا ۷۰ درصد پیشرفت کرده بود . داخل اتاق عمل شدند .

نصف شب گذتشه بود . ساعت تقریبا ۳ شب بود . دکتر بیرون اومد و با خوشحالی رو به پدر و مادرش گفت عمل موفقیت آمیز بود . همه شاد و خوشحال بودند .

به ریکاوری منتقل شد . صبح ساعت ۵ بود . نزدیک های اذان صبح . ضربان قلبش افت کرد . تنفسش مشکل شد . دکتر متخصص سری به بخش رفت . آدرنالین ، شوک ، ... ضربان در حال افت بود . ۱۰ .. ۰ ..

شوک ، شوک ...

تاثیری نداره . صدای اه وناله از سالن بلند شد . و همه خودشون برای یک مراسم سوگواری آبرومندانه آماده میکردن . رفت و با رفتنش داغی گذاشت بر دل مادر و خاطرهای فراموش نشدنی بر ذهن پدر و خواهر کوچکترش . کاش نگاه مظلومانه ی خواهر ۱۰ سالشو می دید . کاش اشکاشو می دید و پاک میکرد .

مادرش با حالی دگرگون وارد اتاقش شد . حس میکرد روحش همین جاهاست . کشوهای میزشو باز کزد و گشت . نمی دونست دنبال چی بود . دستش خورد به یه عکس . عکس رو برداشت . عکس یه دختر جوان ...

روی تمام وسایلش پرده انداخت و به هیچ چیز دست نزد .

و حالا اون مونده بود هزار خاطره و کوله باری از غم که کمرشو خم کرده بود .

 

از طرف یک دوست

 پ .ن : این فقط یک داستان بود و الهام گرفته از یک داستان واقعی دیگر پس فکر های بی خود ممنوع .

 

بدون شرح

 

*

*

 

 

نوشته شده توسط :نوید

موسابیقَ  آی موسابیقَ

با سلامی دوباره به بینندگان محترم برنامه "نود چه شود!" (بخونید نوید چه شود) ... بلی همان طور که در عنوان مطلب هم میبینید موضوع امشب ما مسابقات پرتاب کلید قدرتی در سالن ۸۵۰۰۰ نفری دانشکدست ... این تیم متشکل از بازیکنان مشهور المپیک بستان آباد هستن ... لیست اسامی:

رضا سگّلوویچ - قوشباز ممد - استاد پیروزپناه - موش دافا - هوشی - یحییو - نوید - فرشیت-اوزون آرمان

مکان : سالن دانشکده برق ( اسپانسر ( این کلمه رو فقط یه بار میتونم بنویسم هاااا) : یانگ تسانگ حسینی (خوب مردم میرن مشهد میشن مشدی مال ما هم رفته کره ))

همه تماشاگران استادیوم به وجد اومدن ... همه یک صدا داد میزنن (حالا نگم چی بهتره!) ... خدایا چی میبینم؟؟ بازیکنان یک یک وارد میدان میشن ... در جایگاه های مخصوص وای میستن ... دست همه اونها میتونم کلیدها رو تو هر اندازه و رنگی ببینم (توضیح به زبان ترکی : "وضعی خوشلارین کی گالین تری دِ")

 

بعد از خونده شدن کلماتی چند از قرآن مجید ... دیز دیز ... مسابقه شروع میشه : کلیدها پرتاب میشن ... این مسابقه به صورت حذفی انجام میشد و بله "آییضا" برنده شدن و از صف مسابقه دهنده ها خارج شدن ... در این میان چیرلیدیز به وسط میدان پریدن و بازیکنان باقی مونده رو تشویق کردن (البته بیشتر منو تشویق میکردن "با کمی تحریف" ... خلاصه بازی ادامه داشت که رسیدیم کجا؟ ... آبرسان؟؟ ... یوخ بابا ساعات گاباغی! ... رسیدیم به فینال بازی ها

یحییو در مقابل  نوید ... داور سوت رو با بسامد ۶۵۰۰ اهم به صدا در میاره و همه نفس ها تو سینه حبس میشن ... همه دعا میکنن ... همه چهار چشمی به دیوار نگاه میکنن و کلیدها پرتاب میشه ... و بلی ... نه ... بلی ... خدای من ... یعنی ممکنه؟ ... نه ... آره ... یحییو برنده این بخش شد و نوید به عنوان برنده جایزه ویژه این دوره مسابقات پرتاب کلید از دست خوشتیپترین بچه های دانشگاه شد)

تو این عکس وجد یحییو رقیب نوید تو بازی فینال رو میبینید ... آیا اگر او روی دوش این مردم بود این قدر خوشحال بود؟؟(جواب این سوال فلسفی : واسش فرقی نمیکرد ... داوش خودمه همیشه میخنده)

 و اما جایزه بزرگ : یک دور کامل روی دوش بچه ها تو دانشکده و ایست در محلی که همه میشناسید و دوسش دارین. (از عکسا خودتون برداشت کنین)

خوب دیگه این همه استرس واسه نوید زیاد بود ... گفتیم سر و صورتش رو هم بشوریم

پ.چ.پ.ن: آیا عکسا تاره و ناراضی هستید ... هستید که هستید! خوشتون نمیاد یه دوربین واسم بخرین

پ.چ.پ.ن : خوب این پیام دو تا نکته اخلاقی داره : ۱-معنی اول سطر "پیام چرت پرت نویسنده" است و  ۲- اسمش آیمانه ... تشویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

 

 

I'm Living For Tomorrow ...

 

 یه لحظه چشماتو ببند ؟ واسه چی زنده ای ؟ اصلا واسه چی به دنیا اومدی ؟ که چی ؟ یه مصرف کننده ی اضافی ! یه نون خوری سربار ! یه چند کیلو گوشت و چند تیکه استخون سر هم که فضایی رو اشغال کرده ! شاید حرفات به نظرت امواج صوتی مضخرفی باشن که تو اطرافت ذرات رو به ارتعاش در میارن .  یه معده مدام پرش می کنی و از اون طرف خالی ! و این چرخه تا اخر عمرت ادامه داره آخرش هم توسط باکتریها تجزیه و نابود میشه .

   اما خوب چشماتو باز کنی می بینی دنیا فقط اینا نیست ! اینا همشون جمله های احمقانس برای کرخ کردن و سست کردن یه شخص . واسه اینکهقدرت و نیروشو ازش بگیری . اعتماد به نفسشو تخریب کنی ! واسه اینکه امیدشو بگیری . دنیاشو رو سرش خراب کنی . جمله هایی که فقط بار منفی دارن و فقط نقطه ضعف رو بزرگ می کنن و هیچ فایده ی دیگری ندارن ! یعنی چی ؟ که چی بشه ؟  چرا باید کاری که هیچ فایده ای نداره بلکه کلی هم ضرر داره رو بکنیم ؟

 

  درسته که بعضی چیزها بدون خبر اتفاق میفتن مثل مرگ ، عشق و ... اما سخت گیری در زندگی به معنای باختن اونه ! هر لحظه ی زندگی رو باید فرصتی شمرد برای آینده و هر ذره ی کوچک از این لحظه ها ان آینده هایی هستند که قبلا برای بهتر شدنشون تلاش کردیم . خوب فکر کنیم . ببینیم چند سال پیش اصلا فکر میکردیم تو همچین موقیعتی باشیم ؟ یا واسه خودمون رویاهای بهتر و زیباتری ساخته بودیم و یا انتظار این لحظه ها رو هم نداشتیم . 

  حرف دیگرون براتون چقدر مهمه ؟ حرف مامان باباتون ! کارهاشون . رفتارشون . نظرشون در مورددرس خوندنتون چیه ؟ در مورد آبنده تون . به اون حدی رسیدیم که بتونیم حرف بد رو از خوب نشخیص بدیم . پس حرف هیچ کس اهمیتی نداره ! اما نه ... این درست نیست . این یه نوع غروره . باید در مورد حرف ها خوب فکر کرد . ببینید این حرفها در مورد روابط دیگتون چقدر صادقند . به فکر آینده و امروز باشید . امروز جز آینده شماست .

 

 به آینده فکر کن .  تو رویاهات غرق شو . هدفون رو توگوشت بذاار . آروم دراز بکش . چراغ ها رو خاموش کن و دکمه ی پلی رو فشار بده و آروم آروم محو خودت و خواسته هات و آروزهات شو . در مورد دیگران فکر کن . تصور کن ۱۰ سال دیگه چه طور زندگی می کنی . می تونی پیش بینی کنی ؟ ...

 خوشحال باش ، همه یز به مراد توست . تمام آروهات براورده شدن . حالا پاشو و دیگه به خوش شانس و بدشانس بودنت فکر نکن چون هر بدشانسی یه خوش شانس بزرگه و یه خوش شانس یه بدشانس بزرگ . و در لحظه زندگی کن و خرسند باش .

 

  

LIVING FOR TOMORROW

SCORPION BAND

 

Music :Rudolf Schenker
Lyrics:Klaus Meine

I'm still living for tomorrow
I'm living for today

Let's make this world
A better place to live
Stop to take
Start to give

Love's got the power
To get it done
To stop the pain
Of a killing gun

And even if you say
We're gonna die today
I'm still living for tomorrow
I'm living for today
Cause love will find a way my friend
Whatever it will take

I'm still living for tomorrow
I'm living for today
Why don't we try today my friend
To make this world a better place

Let's make this life
A better life to live
Stop to hate
Learn to forgive

Evil power can kill
The human race
If we give life
A human face (a human face)

And even if you say
We're gonna die today
I'm still living for tomorrow
I'm living for toda
Cause love will find a way my friend
Whatever it will take

I'm still living for tomorrow
I'm living for today
Why don't we try today my friend
To make this world a better place (a better place)

And even if you say
We're gonna die today
I'm still living for tomorrow
I'm living for today
Cause love will find a way my friend
Whatever it will take

I'm still living for tomorrow
I'm living for today
Why don't we try today my friend
To make this world a better place

I'm still living for tomorrow

 

WRITEEN BY : FARSHID 

 

بینهایت

واژه ای است که همه ی ما بارها و بارها شنیده ایم.اما براستی این بینهایت چیست که اینقدر همه را به فکر واداشته است.

شاید وقتی گفتم بینهایت  فکرت باز سراغ ریاضی و اعداد و ارقام پوچی رفت و شاید هم دوباره غرق در افکاری شدی تا تجسم و درکی از این واژه داشته باشی.فکرت را به این بینهایت مشغول مساز.امروز بینهایت ما چیز دیگری است.

آری بینهایت، انتهایی که نهایت ندارد!

می خواهم بینهایت را از دریچه ای دیگر برایت متصور شوم.پس چشمانت را ببند و  با من بیا .خیلی آرام! به قلبت بگو صدایی نکند.صدای افکارت را خاموش کن.فقط با احساست بیا.دیگر رسیدیم .چشمانت را باز کن .چه می بینی؟آری آن طرف پیاده رو:

دختر بچه ی زیبای آسمانی چشم ،با دستانی لطیف، با گیسوان سیاه تر از شب،سیاه تر از شب تاری که در آن هستی،تک و تنها ،با چشمانی پر حسرت که به اندرون یک غذا خوری اعیانی می نگرد.بساطی روی زمین پهن کرده است.آری او یتیم است،یتیم پدر و مادر،یتیم نوازش.

او می داند که تا چند ساعت دیگر از شدت سوز و سرما و گرسنگی خواهد مرد.می دانی،او قریب به سه روز است که طعامی نخورده است.

حال می توانی متصور شوی که چرا به اندرون آن "بی روح مکان بی احساس"می نگرد .

مردم را که بی التفاط به او لقمه ای نشخوار می کنند را متصور باش.کودکی که از پشت شیشه ،با نگاههایش قلب آسمان چشم را می شکند و آنگاه چنان نگاه از او بر می گیرد که شاهان از رعیت و  به آغوش مادرش باز می گردد و دوباره زخم عمیق او را تازه تر می کند و دوباره حسرت در آغوش بودن را بر قلبش به جای می نهد.

آری ،بینهایت او این است که بتواند شام گرم و لذیذی در آغوش مادر حتی برای یک شب را تجربه کند  اما افسوس که این مرد به صورت مرد،بساط فرشته ی ما را بر هم می زند و آنگاه سیلی محکمی به صورتک فرشته ی ما می کوبد و بساط او را از مقابل آنجا به گوشه ای می اندازد.

و فرشته ی ما اشک ریزان دنبال بساط و بینهایت خویش...

و چند لحظه بعد کمی دورتر،میان درختان،کنار پیاده رو،به سوی آفریدگار بال می کشد.

"آری این چنین بود برادر..."

فردی بینهایت دل که هر شب دنبال چنین فرشته هایی می گردد تا بینهایتشان را به انتها برساند.ما همه این بینهایت دل را می شناسیم اما هیچ یک درکی از وی نداریم!افسوس...

افسوس که او تنهاست با موهایی سپید چون برف وتنی خمیده ی روزگار،کمان شده از سنگینی خورجین طعامی که باید به فرشته ها برساند.او خسته است پس:

ای مرد!باری از وی بر دوش خود برگیر.

 

نوشته شده توسط:رضا

مرکز آسیب شناسی و مطالعات فنی و مهندسی میرداماد

پیش نوشت:

یه مورد خیلی مهم و اورژانسی بود که مجبور شدم برای اینکه همه بتونن

بخونن به جای پی نوشت یه پیش نوشت به این پست اضافه کنم و حتی

 قانون وبلاگ رو در مورد اندازه ی قلم رعایت نکنم:

بابا شماها چقدر زود باورین! من که نوشته بودم هدف اصلی ما از این آپ این

بود که بولوف موس دافا ها رو در مورد خونمون بگیریم و نشون بدیم که هتل

 میرداماد همیشه تمیز و مرتبه! و باز.. من که نوشته بودم هدف اصلیمون

 تشریح نظریه ی هگرگر محوری نیست! مثل اینکه آقایون واقعا باورشون شده

که ما تو کار روبات و اینجور چیزا هستیم! الان سه روزه که خواب و خوراک

نداریم و از مراکز مختلف علمی پژوهشی داخلی و خارجی هی بهمون

زنگ میزنن و سفارش کار میدن!! ایهاالناس: اون روباتی که تو اون عکسا

میبینین بولوف بوووووووووود.... اصلا میدونین چیه؟ اون روبات نیست! اسباب

بازی دوران کودکی یکی از دوستای مهدی هستش خواهشا دیگه بیشتر

از این تلفن های کانون! رو اشغال نفرمایید.

 

 

مهدی و علیرضا تقدیم می کنند:

سلام عرض فکولیم. بی مقدمه٬ اصلا قصد نداشتیم یه همچین آپی رو بکنیم ولی بچه ها با این کاراشون دیگه چاره ای برای ما نذاشتن! با این عکسایی که از خونه ی ما در این مدت تو وبلاگ گذاشته شده٬ دیگه هر کی خونه ی ما رو ندیده باشه واقعا فکر می کنه ما توی یه landfield واقعی زندگی می کنیم و وضع زندگیمون فلاکت باره و فقط مس می سابیم و از این حرفا. اینه که تصمیم گرفتیم دو تایی این آپ رو بکنیم تا همون قضیه ی مشت محکم بر دهان و از این جور چرت و پرتا!! جا داره همین جا تشکر ویژه ای از ساسان بکنیم که زحمت عکاسی این عکسا رو بر عهده داشت.

اول براتون دو تا عکس از سفره ی افطار اعیانیمون رو میذاریم.. وجدانی خودتون قضاوت کنین٬ وقت شوهر کردنمونه یا نه؟ خورشت فسنجون.. آش رشته... سوزمه دویی! (نه کته!!)

*Mirdamad.co

چیه٬ خوب دیس پولو مون رو به همسایه ی روبرویی! قرض داده بودیم مجبور شدیم برنج رو تو سینی بکشیم! طوریه؟

*Mirdamad.co

 

اما ماجرای اصلی درست چند لحظه بعد اتفاق افتاد! موقعی که مهدی آماده شده بود بره بیرون و داشت تو آشپزخونه برای من چایی دم می کرد. قربونش بچسبم!!

Mirdamad.co

.

.

.

رییییینگ.... رییییینگ.... رییییینگ.....

- مهدی ایاغ اوسته سن٬ او تلفونا دا جواب ور.

رییییینگ...

ـ الو؟

Image and video hosting by TinyPic

تلفن از بستان آباد بود! شخص مدیر کل NASA پشت خط بود. زنگ زده بود بگه نظریه ی هگرگر محوری جهان مورد استقبال دانشمندان هوا و فضای اون ور آب قرار گرفته و ازمون خواستن نتایج تحقیقاتمون رو در این زمینه در اختیارشون بذاریم.!

 

هنوز هم که هنوزه خاطره ی خوش سفر من و مهدی به نیویورک از یادمون نرفته که برای شرکت در کنفرانس بین المللی نجوم ناسا (بررسی جدیدترین عکسهای ارسال شده از تلسکوپ میر"برایب") و ارائه ی نظریه ی هگرگرمحوری٬ به ایلات متحده دعوت شده بودیم:

Bostan Abad

*

.

.

.

خوب... مثل اینکه باید یه بار دیگه خودمونو برای سر و کله زدن با اجنبی ها آماده می کردیم. اما اول باید لباسای اون ور آبی مون رو می پوشیدیم چون قرار بود عکسا مستقیم ارسال بشه به بستان آوا!

*Image and video hosting by TinyPic

*Image and video hosting by TinyPic

*Image and video hosting by TinyPic

 

 

و باقی ماجرا...

*

*

اما صرف اکتفا به ارائه ی نظریه٬ ذهن کنجکاو ما رو قانع نمی کرد. باید یه راهکاری پیدا می کردیم که این نظریه رو عملا اثبات کنیم..!! تو همین فکر بودیم که اخبار سراسری شبکه یک یه خبر پخش کرد:

دانشمندان ژاپنی موفق به ساخت روبات فوق پیشرفته با قابلیت....

 

- مهدی؟ تو هم به همون چیزی فکر می کنی که من فکر می کنم؟

-آره.. علی... شروع کنییم؟؟؟

-یا علی.

 

درسته! تنها راهی که داشتیم این بود که یه کاوشگر فضایی بسازیم و بفرستیمش به سیاره ی هگرگر تا عکسای سطح هگرگر رو برامون مخابره کنه!

ولی این کار مستلزم مطالعات فراوان و محاسبات طاقت فرسا پیرامون نحوه ی عملکرد سیستمهای هوشمند AVR و میروکنترولرها و ... بود:

*Mirdamad.co

و این هم نمونه ای از ایثار در زندگی دانشجویی:

*Mirdamad.co

 

خوب دیگه٬ محاسبات تموم شد. پس معطل چی هستیم؟ شروع می کنیم:

*Mirdamad.co

*

*Mirdamad.co

*Mirdamad.co

فعلا مجبور بودیم برای شبیه سازی اولیه٬ از دوربین هندیکم برای گرفتن عکس ها استفاده کنیم! نوشتن برنامه ی کامپیوتری ای که بتونه کار کاوشگر و هندیکم رو با هم هماهنگ کنه خیلی سخت بود!

*Mirdamad.co

 

این عکس رو هم نمی دونم ساسان کی گرفته ولی از بس خوشتیپ افتادم٬ حیفم اومد نذارم تو وبلاگ! به قول یکی از بچه ها٬ تیپ استادی بهم میاد . البته خودم می دونم

*Mirdamad.co

 

دیگه هیچی دیگه! فقط اینکه قصد اصلی ما از این آپ این نبود که نظریه ی هگرگر محوری رو تشریح کنیم. هدف اصلیمون همون مشت معروف بود!

جا داره بازم از ساسان عزیز به خاطر عکسا تشکر کنیم.

دیگه دیروقته. کم کم باید به فکر سحری باشیم. پس بای بای. 

      

* *         

نظرتون در باره ی این عکس ها چیه ؟ واقعا فک می کنید ما ... میشیم  ؟

 

اگه این ماه رمضون تموم بشه بازم کارامونو با جدیت شروع می کنیم خیلی وقته آب بازی فرقون سواری  کیفو کفش بیرون انداختنو از این جور کارا نکردیم من که بد جوری هوس کردم. .  .

حالا برایه اینکه یکم حال کنید چند تا از عکسایه زمان امتحانات براتون میزارم.

عکس اول و دوم وسوم ماله شبه امتحان معادلاته که  جمعی از دوستان برای رفع اشکال خدمت استاد پیروزپناهان رسیدن .

 

 

 

عکس چهارم ماله زمانی که  سرشون به یه سنگ به گندگی هگرگر خورده و با افتخار دارن به دانشکده برمیگردن ولی افسوس که مجبورن دوباره ...

 

 

حال کردید چه بچه هایه درس خونی داریم؟

نوشته شده توسط :نوید

! من بنده ی آن دمم که ساقی گوید: یک جام دگر بگیر و من نتوانم !

سلام!

بی مقدمه بریم سر اصل مطلب!
اون قدیما مدرسه که تموم میشد، تا خونه پیاده راه می رفتم...
نمیدونم راتون افتاده یا نه! هر روز که از جلوی اون ترمینال قدیمی متروکه و صداهایی که آزارم میداد عبور میکردم، اون پیرمرده رو میدیدم...
چند تا کتاب و انگشتر عقیق و تسبیح و ... جلوش پهن کرده بود و یه کتاب سیاه دستش بود! فال می گرفت... ار همون روزا خیلی دلم هوس فال گرفتن کرده بود! از اولش به این جور چیزا اعتقاد نداشتم اما یه جورایی مهر اون مرد به دلم نشسته بود... هر روز که از مدرسه برمیگشتم خونه تو فکر تو بودم!  هنوز نمیدونستم که رفتی! اما یه روز با پیرمرده حرف زدم! خواستم که فالمو بگیره... فالمو گرفت!
اما  امروز میفهمم که چرا از فردای اون روزی که فالمو گرفت، دیگه سر راه من نیومد! و این روزا پس از سالها تنها این چند جمله رو زمزمه زمزمه می کنم:                                     

                                                           خوشبختی....

پیرمرد فالگیر با فالی که گرفت.....

مرا در دل تو نشاند.....

و تو را در دل من.....

شادی کوتاه.....!!

با غصه يی که دو برابر شد.....!

دوری تو.....

و هزار تومانی.....

که به راحتی از دست رفت.....!!

پ.ن۱: اینو همین طوری عشقی و از روی جنون شدید گذاشتم! مگه نه اینه که بغل وبلاگ نوشتیم:"هر از چند گاهي نويسندگان اين وب نوشت براي دل خودشان هم مطلب مي نويسند!" ببینم یکی نیس بیاد و با دلش شوخی داشته باشه و یه مطلب میرت بنویسه؟  

پ.ن۲: چیرپینیردین قارا دنیز! باخیپ تورکون بایراقینا! آخیر نه دن بیر گورسیدیم! دوشه بولسم توپراقینا!
سیرما لار سالسان گولونا! اینجی لر دوزسن یولونا! فیرتینا لار دورسون یانا! یول وئر تورکون بایراقینا!...
قافقاز لاردان آشاجاقیق! تورک لویه شأن گاتاجاقیخ! آذربایجان بایراقینی قاراباغ دان آساجاقیق!!!

پ.ن۳: ترجیح میدم کامنت نظرات بسته باشه!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط: دیوانه مهتاب!

نا مفهموم

 

 بهتره برای دیدن مطلب امروز به اینجا برید .

 فرشید سابق

عهد

وقت آن رسیده که عهدی با خود بر بندیم. عهدی که شکستنش را جز شکست خویش فرجامی نیست و وفایش را جز کامیابی. عهدی که ما را مقید شب زنده داری ها می کند. عهدی که تفریح ها بربسته و تشویش ها بر خواهد بسط.

ما عهد می کنیم...

ما عهد میکنیم که در طول یکسال توشه چند ساله برچینیم و اضطراب ها را به خوشی ها برگردانیم. پس یکسال ، فقط یکسال را جز پاسی از شب ما را خواب حرام باشد و جز تحصیل هر کاری.

 

متن فوق از کتاب " من تراوشاة الذهني " (تراوشات ذهن(معده) من) می باشد که بدون تخلیص و اقتباس نوشته شده و اصلا هم کپی رایت ندارد.

تراونده : محمد