شب یلدا

 

شب چله (یلدا)


شب زايش خورشيد و آغاز سال نو ميترايی

 

دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می‌دارند كه در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.

خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی و فرخنده می‌داشتند.

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمه‌های آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكی‌های فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.

بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌كنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.

نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند (كه هنوز هم حامیان سرمایه‌داری لجام گسیخته اندیشه‌های عدالت‌جویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود می‌دانند) سخت گرامی و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌كرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌كوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. البته در شبه تقویم نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌كتتد و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌كند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه كه پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا كرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده كه یكی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر كاشان است كه فعلاً تنها بنای سالم باقی‌مانده در این زمینه در ایران است. پژوهش‌های نگارنده كه در سال 1380 منتشر شد (نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران)، نشان می‌دهد كه این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است كه می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است كه تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیكی روستای رباط سفید، نیز دارا است كه البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود.

هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید در چارتاقی نیاسر، و بررسی نظریه نگارنده، با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان، در شهر نیاسر كاشان برگزار می‌‌شود.

نوشته شده توسط صمد

اولین پست من

وا الله از ان جایی که سرعت تایپ فارسی بنده بسیار افتضاح میباشد(افطزاح این جوری نوشته میشه دیگه ها؟؟!!)نمیتونم از خودم متن بنویسم ولی به دلیل اسرارهای شبانه روزی دوستان تصمیم گرفتم یه پست بذارمالبته نه از خودم بلکه حالا ببینم چی میذارم!!!

ها فهمیدم بذارید متن یکی از ترانه های فریدون فروغی رو براتون بگم:

سايه يه حادثه که يه عمره با منه
توي شهر آهني داره خردم ميکنه
رو تموم لحظه هام چتر سايه ي سياس
خون وحشت تو رگه خسته ثانيه هاس
اما ههم وحشت من گوش بده
تپش فاجعه با قلب منه
دستتو به من بده که حس کنيم
لحظه بزرگ فرياد زدنه
اگه بي صدا و تن خسته دارم جون مي کنم
بغض کينه تو صدامه يه روزي داد مي زنم
پر سيمرغي به کارم نمياد قصه نگو
من خودم خودم بايد طلسم ديوو بشکنم
تن به سايه نميدم من پر از روشني ام
گوش بده معصوم من من پر از گفتني ام
يه شبِ شرجي گرم توي گوش کوچه ها
مي پيچه صداي من که بيا بيا بيا
خورشيد بزرگ قلب سرخ من
مسلخ پاک تمام سايه هاست
شب پر سايه هراسي نداره
وقتي که کوره ي خورشيد مال ماست
تن به سايه نميدم من پر از روشني ام
گوش بده معصوم من من پر از گفتني ام
يه شبِ شرجي گرم توي گوش کوچه ها
مي پيچه صداي من که بيا بيا بيا

 واقعا شعر زیبایی است نه؟مثل این خواننده های چرت پرت شعرهای خاله زنکی نمیخوند!!!

روحش شاد....................

نوشته شده توسط محمد طبابایی(همون صمد خودمون)

یکشنبه ۱/۷/۸۵ تبریز - میدان ونک - ساعت ۹:۴۰ صبح:

 

- دربست...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آقا بی زحمت یه ذره تند تر، دیرم شده. ۱۰کلاس دارم!!!!!

وارد کلاس شدم رفتم آخر کلاس.. یه بچه شهرستانی اهرلی..!!

پرهیزگار چند تا تعریف رو تخته سیاه نوشته بود و داشت بردارها رو درس می داد. حضور و غیاب آخر کلاس کامل یادمه، همه سعی می کردن اسم دوستای جدیدشون رو یاد بگیرن.

بعد از کلاس دیدم یحیی جلوی دانشکده نشسته. با یه سلام احوال پرسی معمولی اولین دوست دانشگاهی پیدا میشه. به همین سادگی! بعد از ظهر کلاس دکتر صبوری رو باهم می شینیم و...

.

.

.

جلسه ی اول اخلاق اسلامی... چهره های مثبت بچه ها که خیلی سعی می کردند به خودشون بقبولونن دانشگاه با دبیرستان فرق داره. می خواستیم به خودمون تحمیل کنیم که دانشگاه آدم رو تغییر میده، دانشگاه انسان ساز است!!!!! همه ساکت و آروم و... استاد در مورد رابطه ی علم و دین سوالایی می پرسه و بچه ها جواب میدن و بحث می کنن و... شاید اگه اون روز به یکیمون می گفتن سه جلسه دیگه تو این کلاس چه اتفاقایی می خواد بیفته عمرا باورمون می شد... آخه ما دیگه دانشجو شده بودیم، این کارا در شان یه دانشجو نبود!!

.

.

.

یکی دو ماه بیشتر از اول مهر سپری نشده بود که بزرگترین سوتی قرن اتفاق افتاد! کوتاه کردن ناخن در دانشکده به شیوه ای کاملا جواد و اهرلی! جلوی سطل زباله ی روبروی درب آموزش!! ای واااای... مثل اینکه اینی که داره میاد از همکلاسی های منه.. آبروم رفت!!!

ایشونم که ماشالا سنگ تموم گذاشتن.. با خنده ای عاقل اندر سفیه از جلوی بنده ی شوریده بخت سرخ و سفید شده ی (قوم سپیلماخ شده!) عبور کردند و به راه خودشون در امتداد همون خط مستقیم ادامه دادن...

.

.

.

- الو... یاللللللاه کیشیی......... یییب ایشماخ یاخچی دی؟ داریم میایم خونت، آدرس بده..

- کجا هستین؟ با کیا دارین میاین؟

- من و فرشید و نوید و مصطفی و سعید و . . .

- خوب بیفتین دنبال یه تاکسی هر جا بره شما هم پشت سرش بیاین!!!

عجب شب هایی بود، شب های تنهایی.. من، من، من.... و باز هم من! آنجایی که "من" رنگ و بوی بودن نمی داد تنها یکی بود که هرگز نذاشت تنها باشم. 5 ماه تموم... لحظه به لحظه کنارم بود.

.

.

.

جلسه ی هماهنگی اردوی غار سهولان:

.

.

.

تولد سعید.. شاهگلی و راه آن!، تعطیلی کلاس فیزیک به خاطر فوتبال، کلاس های اخلاق...، حسن 3نما و اتاق پی سی تا ساعت ۵/۶ ... آخرشم نفهمیدم معیارش واسه نمره دادن چی بود! یه فایل میذاشتیم رو شبکه برای هرکی اشکالای متفاوت می گرفت!! ... یادش بخیر اون روزی که گفت بچه ها آقای یزدانی رو تشویق کنین بعد ما هم همون فایل رو از شبکه ورداشتیم و بهش نشون دادیم برای هر کی دو سه تا اشکال در آورد!!!!!! یادش به خیر روزی که نمرات ریاضی یک رو مهتدی فر داده بود... بچه های برق مثل مور و ملخ ریخته بودن دانشکده ی ریاضی و رضا داشت پاچه خواری استاد رو می کرد.. بعد از ظهرشم حاج علی همتون مهمون من شدین.

یاد feoef، سینما رفتنا، به هم ریختن نظم مراسمای تالار وحدت، اجرای وئر گئدسین با صندلی های تالار وحدت!

.

.

.

هی دوزولر گوزلریمین رفینده

خیمه ویرار خاطره لر صفینده...

.

.

.

ایندی دئساخ احوالاتدی، ناغیلدی

گئچدی گئتدی، ایتدی باتدی، داغیلدی...

.

.

.

 

می دونم چیزایی که نوشتم هیچ ربطی به دهه ی فجر نداشت. برای جبران این نقیصه، این قسمت پایانی رو به پست ضمیمه می کنم تا انسجام مطالب حفظ بشه:

 

جهانی شدن در نظام سرمایه، چالشهای فراسو و راهکارهای برون رفت:

ظهور جهانی شدن مسبب تحرک زیاد اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و ارزشی شده و ضمن کاهش فاصله زمان و مکان، تفسیرهای جدیدی از سیاست، اقتصاد، فرهنگ، دولت، اقتدار و امنیت به دست می دهد. این پدیده، چالشها و تعارضاتی را به همراه دارد و می تواند سبب تحول مفاهیم و تغییر مصادیق در روابط بین المللـــی شود. تحت این شرایط است که می توان از جهانی شدن سخن به میان آورد.
جهانی شدن در شکل امروزین آن از زمان فروپاشی کمونیسم و نظام دوقطبی و پایان جنگ سرد عینیت یافته است. با وجود فروریختن نظام تصنعی جهانی دهه های گذشته، هنوز هم نظم موردقبول و عادلانه ای ایجاد نشده است. قبل از ورود به چنین دوره ای از جهانی شدن، میـــــان ایدئولوژی و قدرت رابطه معنی داری وجود داشت و به واقع در دوران جنگ سرد، ایدئولوژی، سیاست جهان را هدفمند کرده و می توانست هویت سازی کند. تشدید روند جهانی شدن که با پایان جنگ سرد همراه بود، از یکسو باعث فروپاشی نظام دوقطبی و از سوی دیگر با مورد سوال قراردادن پایه ها و اصول روشنگری، موجد به هم ریختن سه مفهوم بنیاد، وحدت و هدف غایی شده است و همین امر چندگانگی، تنوع و کثرت را به همــــــراه داشته است. دراین شرایط، مردم سالاری کثرت گرایانه که عمدتاً با تفاوتها و تعارضها سروکار دارد در مقابل مردم سالاری اجتماعی، که حالت سلطه گرایانه داشته و با حذف تفاوتهای اصلی، امکان پذیر است، قرار می گیرد.

.

.

 

.

خوب دیگه بهتر شد. ما رفتیم بخوابیم.

نوشته شده توسط:
علیرضا

 

 عکس از نوید:

خوب دلم واست بگه که دیروز چه بر این برق 85 گذشت .
اول یه هفته بریم عقب تر .یادش بخیر چه شبایی داشتیم .به امید دوباره آشنا نشدن با دکتر کشت مهر احیا نگه داشته بودیمو به زمین و زمان التماس می کردیم . آن شب ها گذشتو رسیدم به صبح پنچ شنبه .عجب سحرگاه شومی بود در طول 36 ساعت فقط 2 ساعت خوابیده بودم .از خونه که داشتم می زدم بیرون مامانم پرسید کجا میری که چون اصلا حوصله نداشتم ( در دو حالت نمی فهمم که دارم چی کار می کنم یکیش با زنگ تلفن از خواب بیدار شم یکیشم بی خواب باشم مثلا به کسی که غذا بهش نرسیده می خندم که چی بشه شو نمی دونم ) به سوال هایه بعدیش جواب بدم فقط گفتم ناهار بر میگردم .
قبل از امتحان واقعا جالب بود همه با تصور اینکه می تونن یه 10 نمره ای از نیک مهر کش برن داشتن ولی تصورمون به توهم تبدیل شد . یه صحنه ی خیلی جالبی که قبل از امتحان من دیدم این عکس پایینی بود . (فرشید خوشوم گلیپ گویموشام سوزون وار؟)درست حدس زدید حدستون کاملا غلطه . میگم ظاهر بینید می گید آره . فرشید با اون عظمت علمیش که واسه همه ثابت شده است با تسبیحش داشت ذکر" مننننننن ...(پپپپپپپپفک یمیشم !!!) الکترو گتوموشم " رو زیر لب زمزمه می کرد .
جل ال خالقین ایش لرین گوروسن .




تا اینکه امتحان تموم شدو از دانشگاه زدیم بیرون و یه جایه توپ پیدا کردیم و این دفه به صورت گروهی (گروه کر ) مشغول گفتن ذکر " مننننننننننن ... (پپپپپپپپپپپپفک یمیشم !!!) الکترو گوتوموشم " شدیم . چه حاله اساسی داد .
و اما ماجرایه دیروز خیلی جالب بود .
همه یه هفته مدار ترکوندن تا دیگه مشروطی رو با 16 17 گرفتن تو مدار ببندنو 20 واحد ترم بعدو حال کنن ولی افسوس که این دفه رو توهم هم نمی شه به حساب آورد.
راستش دیگه حوصله ی نوشتن ندارم دارم از بی خوابی می میرم (جریان عروس اویناماخ باشرمرده ) بقیه ماجرا بهتون الهام میشه لازم به گفتن من نیست فقط عکساشو می ذارم .







نوشته شده توسط :نوید

از رنجی که می بریم!!!

زلزله میاد... بارون می باره! باز زلزله میاد، برف میباره...

تا حالا توی عمرم معنی آشفتگی و نا امنی رو درک نکرده بودم! نمی فهمیدم بعضی چیزا یعنی چی!همیشه گفته بودن که تو زمون بمباران به دنیا اومدی! زمونی که مادرت شاید یه لحظه هم آرامش و امنیتو حس نمی کرد! ... من هنوزم دارم رنج اون روزا رو حس می کنم! وقتی زلزله ی بم اومد خیلی جو گیر شده بودم... با یکی از دوستام قرار شد واسه کمک یک ماه بریم و بم بمونیم! اما من سنم کم بود... اعزامم نکردن!

 

وقتی علی از بم برگشت... خیلی عوض شده بود! می گفت مدتها بود که دستام چیزی زمخت تر از قلم لمس نکرده بودن... اما این بار با دستام داشتم جنازه هایی رو از زیر آوار در می آوردم که چند روزی بود خشک شده بودن!

 

اون شب همه ی مردم ریخته بودن بیرون... پدرم نصف شبی داشت نماز آیات می خوند...

منم در حال مزمزه کردن معنی واقعی الحاد بودم!!!

 

با علیرضا سوار تاکسی شدیم... همون روزی که از دانشگاه فرار کردیم!!! همون روزی که صدها چهره ی معصوم، در انتظار رخ ندادن حادثه ی تلخی نگاه های ماتشان رو به صورتهای همدیگه دوخته بودن...

یه خانم معلم پرورشی هم باهامون سوار تاکسی شد! بعد یه مدت راننده گفت: به نظر من اینا همش به خاطر زیاد شدن فساد و فحشاست!!!!!!! بعدشم اون خانم تاییدش کرد... دیگه داشت از نشستن تو اون تاکسی چندشم میومد... ولی خوب چاره ای نبود... بارون میبارید... هوا سرد بود... باید میرفتم خونه!

از تاکسی که پیاده شدم دیگه ماشین گیرم نیومد! باید بقیه ی راهو پیاده می رفتم! این بار یکی از اون تکیه ای های متعصب لافهمی که یه زمانی بنا به دلایلی پیشش کار می کردم، باهام رفیق سفر شد...

درست نمی فهمیدم چی میگه! بهم می گفت دیدی شب تجلی گاه قدرت خدا بود!!! وقتی همه ی مردم ریخته بودن از ترس و وحشت بیرون، رحمتشو نازل کرد... بعدشم قطره های لطیف بارون رو به یه چیزایی تشبیه کرد که آخرش نفهمیدم داره چی میگه! خلاصه یه چیزایی توی پاکت به خوردم داد که یعنی شما دانشجوها و به اصطلاح روشنفکرای بدون تعصب امروزی اون قدر توی فساد و فحشا و ... غرق شدین که خدا گفت بفرمایین! حساب دستتون باشه که دیگه دست از پا خطا نکنین!

 

 

گفتم اوستا پس این وسط شماها چرا دارین تاوان میدید؟ گفت اتفاقا قرار بود زلزله ی بزرگی بیاد... ما به اتفاق چندین تن از علمای بزرگ  شهر دور هم جمع شدیم و دعا کردیم و این بلا رفع شد...!!! تو دلم گفتم پس وای به حال مردم جزایر هاوایی و سواحل و کشورهایی که امر به معروف!!! توش فراموش شده. البته جمله ی اون خانم پرورشی بیشتر تو ذهنم وول می خورد که خدا قوم عاد و ثمود و ... رو هم این جور از بین برده!

 

دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم!!!

هنوز این فکر که چرا باید یه حادثه ی طبیعی رو با عوامل غیرطبیعی توجیه کنیم داره عذابم میده! من تا حالا بارها توی کوه و صحرا با طبیعت جنگیدم! کاملا می فهمم که دامان طبیعت مهربان و در عین حال بی رحم است! قبول کردن اینکه این حوادث طبیعیه برام راحت تره تا اینکه دنبال عوامل و دستهای ناپیدای غیبی بگردم!

ولی هنوزم ته دلم یه جورایی داره می لرزه که چرا؟؟؟ پس مفهوم عدالت چی میشه؟

 

عدل...عدالت... وقتی چند میلیون انسان بی گناه یا حتی گناهکار قراره با چوب عدالت چنین تاوانی رو بدن و هر لحظه در انتظار زلزله ی مهیبی که قراره شهرشونو به خاطر احیا نشدن امر به معروف و ... ویران کنه! جایی واسه مفهوم عدل باقی نمی مونه!

 

نمی دونم...

هر چی دلتون می خواهد اسمشو بذارین! هر کسی حداقل در محدوده ی فکر خود آزاد و مختار است!

مصلحت... عذاب الهی... حادثه ی طبیعی... قدرت نمایی یک موجود برتر...

 

با همه ی این سخنان باز هم ناگزیریم به وجودی پناهنده شویم که نامش را خدا گذاشته ایم! پس خود را نه از روی تسلیم! شاید از روی ناچاری و درماندگی به او می سپاریم!

 

.

.

.

.

.

.

اینجا می نویسم! چون میدونم هیچوقت نمی خونی!

 

من و رسوایی این بار گناه ... تو و تنهایی و آن چشم سیاه!

.

.

.

.

.

.

 

نوشته شده توسط یک دیوانه ملحد!

قصه ی ضرب المثل بزرگ ژاپنی و استاد نیک مهر

یه ضرب المثل مشهور ژاپنی هست که میگه :

" توبه ی گرگ ، شیون ندارد "

حالا چگونگی بوجود آمدن این ضرب المثل در زمان ها ی قدیم در ژاپن خود قصه ی دراز و طولانی دارد . در واقع بر می گرده به اون زمانی که ای کی یوسان داشت واسه ی یه استونه ی دی الکتریک که داخلش یه کره ی دی الکتریک دیگه وجود داشت معادله ی لاپلاسین حل می کرد .

اما رابطه این ضرب امثل و امتحان دکتر نیک مهر . اگه بیایم و بچه هایی که با استاد کشت کار درس الکترومغناطیس رو برداشتند به گرگ هایی تشبیه کنیم که به سوی نمره های خوب استاد کشت کار حمله کردند و طمع کردند و وقت شروع کلاس ییهو دیدند که کشت کار تبلیغات بوده و از تهش کشت مهر در اومده . باید گفت وقتی سر امتحان میان ترم استاد نشستن همه داشتند مثل اون گرگ ها توبه می کردند و به چیز خوری افتاده بودند . نکته ی فلسفی در این ضرب المثل " شیون ندارن " هست که خوب تو ی احمق ( گرگ رو می گم) اومدی با کشت کار برداشتی بعدش کشت کار شد کشت مهر و به توبه افتادی پس زیاد خودتو ناراحت نکن و دلخوش باش و شیون زیادی نکن . به قول اون مثال قدیمی مرگ یکبار شیون هم یه بار ! پس بهتره حذف نکنی و یه دفعه بیفتی تا دفعه ی بعد با نمر ی خوب پاس شی .

شب قبل امتحان مطالب تو ذهنت نخود هر آش شده بود و خیال می کردی باید واسه خوابیدن لاپلاسین حل کنی . اما تو ! ای گرگ مهربان توانا بود هر که دانا بود .

میخوام براتون یه شعر بذارم . واقعا به معنا و مفهومی که توی این کلمات دونه به دونه گنجانده شده دقت کنید . انصافا قشنگه :

" غم دنیا رو بی خیال

غصه ی فردا رو بیخیال

بزن بالا نوش جونت

امشب رو بابا بی خیال

کلاس ملاسو بیخیال

لیسانس میسانس رو بی خیال

بیا وسط قرش بده

ما آس و پاسیم بیخیال "

 

فری

آذری

 اوز الفبامیزینان نظر قویاخ

باشارانار باشارمیانارا اورگتسین

نوشته شده توسط: مهدی