روزهایی برای دوست داشتن...!

 

تنها چيزي كه تو اين وبلاگ نويسي به آدم حال ميده اينه كه همه مجبورن نوشته هاتو تا آخرش بخونن! پس هر قدر كه دلت خواست ميتوني كش بدي ...

پس بهونه نگير كه اين ديوونه هم خيلي كش ميده مسئله رو! مثل يه بچه خوب و ناز بشين پشت سيستم و بخون!

 

...

..

.

 

 

شب ساعت 12:30 شده! كفشامو مي پوشم كه برم پارك كمي بدوم! ويــــــــــــــــــــــــــــز...ويــــــــــــــــــــــــــــز...

 

الو؟ سلام...

به به... كف احوال؟ نه خبر؟

-   هارداسان؟

گئديرم پاركا ورزشه!

-   10 دقيقه ي گلديم!

 

 هنوز 10 دقيقه نشده بود كه ديدم آقا با دوچرخه ي هتل رسيد! كمي ورزش كرديم...

(الان كه دارم آپ مي كنم زنگ زده باز بياد پارك! ميگم دارم آپ مي كنم! بي شرمي رو ببين! ميگه بنويس مهدي داشت تك چرخ ميزد يه كيلومتر! الحق كه خيلي گوپي)

 

ساعت حدوداي يك نصف شب شده بود... دراز كشيديم واسه تماشاي آسمان تبريز!!!!

 

مهدي؟ ميدوني كانت چي گفته؟ "هيچ چيز به اندازه ي يك آسمان پر ستاره مرا مبهوت خويش نمي سازد!" عجب شبيه ! مهتاب خانمم كه...

 

كمي از اهداف شوم آيندمون صحبت مي كنيم و مهدي منو هم وارد كار قاچاق مي كنه! احتمالا چند هفته بعد انصراف داديم و زديم تو كار قاچاق جنس!

 

حالا ساعت 1.30 شده...  يه پسر جوون كه انگار 10 دقيقه پيش با ... دعواش شده بود، مياد و ميپرسه آقا ببخشيد يه سيگار دارين؟!

شرمنده داداش اسدي نيستيم، ورزشكاريم؟

-   چي؟ اسدي؟

 

ميزنيم زير خنده! ببخشيد آقا جون منظورمون اين بود كه اهل دود نيستيم،البته اما اهل دم چرا...

 

اختلاط كنان ميرسيم در خونه ي ما... مهدي بالا گئديسن؟ گل گئداخ بيز ده ياتاخ دا! (تعارف تبريزي)

 

ياشا كيشي! ولي بير سوز... نجه اوريين نن گليري مني گئجه بو زمان تك اوتورسن هتله جان؟

 

انصافا بدم نميگه! نامردي رفيق نيمه راه باشم! يه لحظه يه فكر پليدي ميزنه سرم!

ميگم دعا كن مامانم بيدار باشه! بهش بگم ببينم اجازه ميده ...

يواشكي درو باز مي كنم و ميرم خونه!

از شانسم امشب ""استثناً "" همه خوابيدن! خدايا چي كار كنم؟ آخه زشته مهدي رو تنها بذارم!

 

دلو به دريا ميزنم! ميرم پيش مامانم! ...

مامان؟ مامان؟... دو... دو دا... دو دا دي... دو دا دي دي ... دي دو دا دي دي...

از خواب مي پره هوا!

بالام گلدین گوزل؟

بله ماماني.. ميگم چيزه! اون دوست منو كه ميشناسي؟ مهدي... هتل داره... امشب اومده بود با هم ورزش ميكرديم! ميگم الان در خونست...

-    بگو بياد تو ديگه زشته نصف شبي... شبو بخوابين صبح ميرين دانشگاه!

 

نه مامان! ميدوني؟ ميگم ميخواستیم با هم بريم هتل اونم شب تنها برنگرده!

 

-    باشه عزيزم وسايلتو هم بردار! كتابات نمونن! صبح كلاس داري... چيزي جا نمونه! درم خوب ببند باز نمونه!

 

بابا مـــــــــــــــــــــــــــــرام! نوكرم!  البته هيچ بعيد نيست پسر همچين مامانيم من بشم!خوب لازم به ذكره كه همه ي اينا زمان برده! اما خداييش ديگه انتظار اين همه مرامو نداشتم! ماماني  ...

 

مي پرم پيش مهدي! حلـــــــــــــــــــــــــــــــه لباسامو بپوشم بريم! كمي احساس گرسنگي مي كنم! با توجه به اينكه تو هتل چيزي به نام مواد غذايي وجود نداره كمي نون و ماست ميارم و در خونمون با مهدي خان نوش جان مي كنيم!

 

من كه مشغول خوردنم! مهدي گوشيشو ميده! دوست دخترمه صحبت كن!

بيسم الله! مهدي سنده؟ داش منیم باشیما دوشسون!اله بیر منیم باشیم بوه سوز گالیپ... مامان...

 

الو؟ سلام خانمي؟ خوفي؟

-     مهندس هگرگري دي موزاحم اولان!

اوغول بس سنين يوخون يوخدي؟ الله کویین اولسون! منده دیرم بس گیز دان زاد داندی ذوق المیشم! آقا شب ساعت 2.30 تازه يادش افتاده كه تمرين بايد تحويل بده واسه فردا!

 

راه ميوفتيم! وسیله ی نقلیه ی من كه پنچر شده! دو نفري سوار وسيله ي نقليه ي عمومي هتل ميشيم! حالا رسيديم جلوي نزديكاي ميدان ساعت!

مهدي؟ پايه سن تكان نارين شوشه لرين سينديراخ؟

-    يوخ اولان باهادي شوشه!

 

به زور منو از اين كار منصرف ميكنه! آخه خيلي دوست دارم يكيشون دزدگيرش بزنه و پليس بياد و كمي بخنديم! تو راه بحثاي داغ متافيزيكي گرمه! خدا عاقبت اينا رو به خير كنه! هممونم كه ماشالله هيپنوتيزور هستيم! خدا كنه تو اين راه اقلا تلفات جاني نديم!

 

مي رسيم هتل!

از بيرون مي بينيم چراغ اتاق عليضا روشنه!

...... ‌(غير اخلاقي)! درسه باخيري !

 

وارد آسانسور ميشيم! (اينجاشو اكيدا گفتم كه بدونين چه هتل شيكي داريم!!!)‌هلكي!!!

منم با شوق ميرم كه سورپرايزش كنم!

مي رسم اتاقش... p  e  e  k  h     به خيال خودم الان داره مسئله حل ميكنه!

مي بينم آقا در عالم مكاشفت و روياست! بچه ها ميدونن كه 7 تا ساعت و يه پارچ آب و مشت و لگدم نميتونه ايشونو از خواب بلند كنه! (مخصوصا شباي امتحان!)

 

با 1000 مصيبت بيدارش مي كنيم!

من ميگم بيداره! مهدي ميگه نه! هنوز مرحله ي ششم خوابه! راس ميگي 5 مرحله بعد بيدار ميشه!

خلاصه اينكه نمي دونيم تونستيم بيدارش كنيم يا نه! فقط وقتي شنيد داريم ميريم شاه گلي يه تكوني به خودش داد و گفت: من ده!

بعد همون طور ولو شد رو تختش! صبحم میگفت وسی تو کی اومدی؟ من اصلا شب هیچ چی نفهمیدم!!! انگار نه انگار که اقلا نیم ساعتی با هم حرف میزدیم! نگو آقا بیدار نبوده!

 

حالا نوبت فك و فاميل و دوستا و استادا و دختر خاله ((( و دختر دايي و دختر عمه و دختر عمو و دختر همسايه و دختر دوست خونوادگيمون و دوست دخترامون و دوستاي دوست دخترامون و دوست دختراي  دختر عمو هامون و دختر بقالي محلمون و دختراي دبيرستان بغل هتل و دوست دختراي دانشگاهمون (دقت كنين ننوشتيم دانشكده كه روتون وا نشه!) ... بود! تك زنگ؟...))) "از اون قلب واسه همه فاکتور گرفتما"!

 

هاهاهاهاهاها.... هر چي باشه يه مدت با اهرلي جماعت افتادم و ياد گرفتم!

از 4-5 تومنمون گذشتيم! زنگ زديم و گوشي رو اون قدر نگه داشتيم تا مطمئن شيم برداشتن و قطع كنيم!

بعدشم خروار خروار اس ام اس از دختر دايي و ... (اون بالايي ها!) كه ........(غير اخلاقي!) مگه تو خواب نداري؟

 

 

ساعت 3.30 شده! صبح هر سه مون كلاس داريم!

5 تا ساعت كوك مي كنيم 7 صبح!

تنها چيزي كه الان از ساعت 7 يادمه اين جمله بود!

بابا گير ياتاخ! كيمين حوصله سي وار كوزه نين كيلاسينه؟ اوزون سرييپ كيتاب يازير، انشا دييري... گيرين كوپون!

 

ساعت حدوداي 12.20 شده! صداي مهدي رو ميشنوم... هنوز از تخت پايين نيومده!

 

-      موسدافا؟ ديرم صلاح بولسن دوراخ؟ ...

 

كيشی دور دوراخ دا!

من يه دوش ميگيرم! حوله و لباسام تو كمدمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مهدي زحمتشونو بكش! در حمامو كه باز مي كنم!

جل الخالق!اين همه لباس يه جا نديده بودم!

نمي دونم اينا چند دست لباس دارن كه اين همشون چركه!

متوجه كف حموم ميشم! همه جاش شيشه خوردست! نگاه مي كنم ميبينم حباب لامپ تركيده...

يه صدايي ميگه اوغول دمپايا گيي ها! ير شوشه دي!

 

هنوز 2 ماه نشده كه هتلو نو ساخت تحويل گرفتن!

مـــــــــــــــــــــــــــهــدي؟ دوش گلميري نيه؟؟؟  گالدیم بوردا!

 

هر 2 تاشون يكي با انبردست و اون يكي با انبر فشاري هجوم ميارن داخل حمام!

دوششون عين مال خونه ماست! 1.5 ساله كه تو خونمون سالم كار مي كنه! 2 ماه نشده بلايي سر دوش آوردن كه فقط از شير آب مياد!

جاي شكرش باقي بود كه كف حموم شيشه بود و نتونستن تا دمپايي بپوشن بيان داخل حموم! و الا اينا مسائل شرعي سرشون نميشه... فرصت نميدن آدم اقلا يه حوله برداره!!!  (شرمنده اگه دوزش بالا بود!)

 

بگذريم از اينكه نه ليف داشتن نه كيسه نه نوشور نه شامپو نه صابون!  

به قول مامانم لي ليخ لانيم چيخديم اشيیه! خودمم از خودم چندشم ميومد با اين وضع حموم كردن!

 

مهدي رو فرستاديم دانشگاه كه ناهارامونو بگيره خودمونو برسونيم!

15 دقيقه بعد زنگ زدم ميگه ناهار سلف تموم شده... بريم ژيمنازيوم!

ميرسيم كه اونجا! تايم خواهران! ورود برادران اكيدا ممنوع!

بابا ما ميريم بوفه يرالما يومورتا ... كه نميريم! بذارين بيايم تو! اينا هم همشون دوستامونن ديگه! اصلا کوسدوخ ميريم استاديوم!

 

رضا نهنگ هم اونجاست (قهرمان شناي كشور) البته به قول بروبچ تو آب نهنگ بيرون پلنگ (قهرمان پرش طول و پرش با نيزه)!

دو تا نيمروي مشتي ميزنيم رگ و يا الله دانيشكده...

 

حالا  ديگه شديم يه چهره ي كاملا علمي! اخيرا هم كه ممد علي جون (آقاي دكتر طينتي!) از اتاقشون عده اي مونو اخراج كردن! مود علميمون رفته بالا!

 

عصر به زور تونستم ساعت 8 برسم خونه!

خدايا اين چه زندگيه آخه؟

تا كي بايد هتل نشين باشيم؟

 

...

..

.

 

 

نوشته شده توسط: ديوانه مهتاب

 

 

... !


استاد مدام توضیح میده ! همه حواسشون جمه استاده و دارن با دقت بهش گوش می دن . نگاه های غریب من به استاد نشون دهنده ی حالت درونیم هست . استاد بحث بعدی رو شروع میکنه ...

گوشی رو درمیارم و اس ام اس میزنم : " دلم گرفته ... "

.... !

در کنار آشنایی تو ، آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟

و من برای زندگی ، تو را بهانه می کنم ...



آروم تر میشم ...

" استاد خسته نباشید ... "


کلاس تموم شد و لی شب های پر از حسرت هنوز هم وجود دارند ...



" دنیا را بد ساخته اند ... "


کاش می شد بی پروا از کارهای این دنیا شکایت کنیم ! اما حیف نمی شه همه چیز رو گفت ...





 

 بازگشایی وبلاگ تخصصی برق و مطالب مرتبط با آنرا به نویسندگان آن تبریک می گوییم . 

آن دسته از عزیزان که تمایل دارند نسبت به گرایش های برق اطلاعاتی بدست آورند حتما از این وبلاگ دیدن  فرمایید .  

 

   آدرس وبلاگ :                                                          www.pooyeshgah.iranblog.com

 

با آرزوی موفقیت

                           گروه تنها ماندگان

تولد

 

خب اگه گفتید امروز چه روزیه ؟ آفرین همونه (دو روز مونده به ۱۳ به در ) .

ولی خب دیگه بعضی از روزا اتفاقای  نچندان خوشحال کننده ای هم میفته که امروزم یکی از اون روزاس .

دیگه چیکار میشه کرد به قول دکتر هگرگری که تازگی ها میگه قطب شده (قطب آهنربا نه ها قطب علمی تو رده ی سنی الف (۱ـ۳ سال) ) انسان همیشه در حال درست کردن فاجعه است .

حالا از بی مزگی گذشته بریم سر اصل مطلب ( هنوز به بفرمایید شیرنی موندیم  ) 

مطلب فرعی : فرشید تو فک می کنی کی هستی که ما باید واست تولد بگیرم. دوس نداریم بگیریم سوزون وار ؟ ( بویون صحبتین المه کی ...)

شنوندگان عزیز کجا دید  تولد بزرگترین مایه ننگ تاریخو جشن بگیرن که ما دومیش باشیم . 

مطلبه کمی مونده به اصلی : تا کی باید هگرگر پایتخت باشه ؟ بپاخیزید که هدف فتح اهر است و بس

به قول دوست شاعرم:

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی

                                                  تا دمی بر آسایم زین حجاب ظلمانی

مطلب اصلی :فرشید خیلی دوست داریم . آرزو می کنیم تمامه آرزو هات بر آورده شن . تولدت مبارک

 

 حالا بفرمایید شیرینی !مبارکه

 

 

 

 

 

زندگی باید کرد..

 

همه چیز از ساعت 8 پنجشنبه شب مورخه ی 16/12/1386  شروع شد. من تو اتاق خودم در هتل جدیدالتاسیس الوصل روی میز تحریر نشسته بودم و در تاریکی اتاق، پنجره ی رو به آسمان رو وا کرده بودم و داشتم در وضع ستارگان و آسمان و زمین  و کوه ها و شب و روز و نظم جهان هستی و ... تفکر می کردم و با خود می گفتم مگر می شود این مجموعه ی منظم خود به خود به وجود آمده باشد و این نظم و ترتیب سال و ماه و ... بدون هدفی والا و برتر باشد؟ در این افکار غوطه ور بودم و به قدرت الهی پی می بردم  که ناگهان حوصله ام سر رفت و کتاب بینش دبیرستان رو که لای کتابای دانشگاهی قاطی شده بود و از اهر آورده بودم تبریز، بستم و پرتش کردم به کمدم که درش اتفاقا باز بود!!

عجب زندگی یکنواخت و کسل کننده ای شده. دیگه حوصله ی هیچ چیز رو ندارم. همه ی کارام نیمه کاره رها شده. اینم وضع درس خوندنمه! ماشالا هر ترم داره  وا پس میره! چراغ مطالعه رو روشن می کنم و یه برگه آ چهار میذارم جلوم تا شاید بتونم بنویسم. چند سطر که می نویسم صدای باز شدن در خونه میاد..

خوب معلومه دیگه کیه. مهدی یه. یادش به خیر اون موقع هایی که تو هتل میرداماد بودیم وقتی در وا میشد معلوم نبود الان کی وارد خونه میشه. ماشالا همه کلید داشتن! رضا..، نیما.، موسدافا، فرشید، نوید و ...

 در خونه که وا شد یاد میرداماد افتادم.. دیگه داشتم دق می کردم! می خواستم گریه کنم. دستام هنوز داشتن می نوشتن. مهم نبود چی دارن می نویسن..

صدای پای مهدی رو می شنیدم که داشت کفشاشو در میاورد. عادتشه هر وقت میاد خونه دو تا بسته پاستیل میخره. منتظر بودم الان در اتاقم باز میشه و پاستیل منو میده. ولی در که باز شد .................

.

.

.

.

یا الله .....................

.

.

.

 

 

 

 موسدافاااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

وقتی سعید و مصطفی رو جلوی چشام دیدم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم! خدایا! پروردگارااا!!! یا ربی! اینا دیگه چه جور موجوداتی هستن! ما فقط 1 هفته است اومدیم هتل الوصل. اینا کلید از کجا آوردن؟؟!! مامااااااااااااااااااااااااااان...............

 

تو اون لحظه حاضر بودم شکنجه ی ۱۰ بار خوندن همون کتاب بینش رو تحمل کنم ولی از این کابوس وحشتناک نجات پیدا کنم..

 

هرچی ازشون پرسیدم کی بهتون کلید داده چیزی نگفتن. فقط داشتن قاه قاه می خندیدن و قدرتشونو به رخم می کشیدن! در کمال خونسردی (طوری که همون لحظه دوس داشتم هر دوشونو خفه کنم!) گفتن پا شو برامون شام بپز.. (آلاه هش کسی چتین ایمتاحانا چکمه سین! آمین...)

 

کمی بعد مهدی با 2 بسته پاستیل از راه رسید و وقتی ما وقع رو براش تعریف کردم بیچاره بچه داشت از حال میرفت. با آبلومی شربتی و قندآب و... یه ذره آرومش کردم و داشتیم به همدیگه دلداری می دادیم! دیگه بالاخره باید این وضع زندگی رو تحمل کنیم. با هزار سختی و کلنجار و غیره بالاخره خودمونو قانع کردیم که باید با این آدما بسازیم و چاره ی دیگه ای نیست!

مثل همیشه در کمال تواضع و فروتنی براشون شام تدارک دیدیم و پس از تناول شام لذیذ (موسدافا اگه اینبار بولوف بزنی خودت میدونی ها) به کللمون زد که بریم خونه ی سعید اینا با تلویزیون چند صد اینچیشون فیلم ببینیم! سعید هم که مامانش اینا رفته بودن قوشاچای کلی برامون مرام گذاشت (یاد بگیرین من نمکدون نمیشکنم).

فیلمش زیادم با اتفاقای عجیب و غریبی که اخیرا برای بنده افتاده بود بی ربط نبود!

 

فیلم که تموم شد مصطفی با دوچرخش ساعت 12 شب رفت خونشون! من و مهدی و سعید هم اومدیم هتل تا یه کم بخوابیم و7  صبح بریم کوه نوردی. قرار بود مصطفی و دکتر پیکانی (از اساتید فلسفه) هم بیان و 7 صبح با هم مچ بشیم!

 

ساعت 3 نصف شب بود و هنوز نخوابیده بودیم. اون شب یه صحنه هایی با چشمام دیدم که تا اون موقع به وجود اینجور چیزا خیلی اطمینان نداشتم! سعید جان با تمام وجودم بهت ایمان آوردم من...   (بیخیال!)

 

حول و حوش 3 بود که افکار پلید شیطانی به کللمون زد! باز توپ افتاده بود دست این قوشا چایی ها! سعید و مهدی داشتن واسه همدیگه کری می خوندن که تو نمی تونی شب بری کوه و از این حرفا. یهو دیدم یا ابالفضل اینا پا شدن نصف شب برن کوه! ((بابا من اولوم بیخیااال. من هر دوتون رو قبول دارم. بیاین بخوابین صبح مثل آدم می ریم!)) نه خیر. اینا جدی جدی قصد داشتن ساعت 3 نصف شب برن کوهنوردی! چاره ای نبود، منم عقلمو دادم دست قوشاچایی ها و راهی شدیم.

 

 

 

 

 

 بقیه ی پست بدون شرح!

 

*

*

 

آبرسان:

*

 

اتوبان پاسدارن:

*

 

و . . .

*

*

*

*

 

این قوشاچایی ها استعداد خارق العاده ای در کوه پیمایی اون هم در تاریکی شب داشتن. من داشتم کم می آوردم به خدا.

باخ گور   هارا   دیرماشیب:  !!!

*

*

و بالاخره تا ۷ صبح یک بار قله زیر پاهای پر توانمان فتح شد و تا مصطفی اینا بیان خودمونو رسوندیم پای کوه و یه بار دیگه با اونا قله رو فتح کردیم!

*

 

.

.

.

 

وقتی برگشتم خونه دیدم پنجره ی اتاقم از دیشب باز مونه! دیگه حاضر نبودم به لحظه های تلخ و کند دیشب فکر کنم. پنجره رو بستم و یه دوش گرفتم و اومدم رو تخت دراز کشیدم و تا خوابم ببره به دوستای خوبی که دارم فکر می کردم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 زندگی باید کرد