زیر باران باید رفت اما ...
- کارت شناسایی لطفا !
- عمرن اگه کارت دانشجوییمو نشون بدم ، حالا کارت تغذیه رو درمیارم تا هر چقدر میخواد شک کنه بکنه !
- آقا تیپ شما به دانشجو نمی خوره
!
- alaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaah....
بالاخره بعد از چندین هفته پامون به دانشکده باز شد . طبق قرار قبلی ارازل رو جمع کردیم . این بار نوبت خوش گذرونیه ...! یاهووو...!
- آقا بحثی گوتارین گداخ ، نمیا ماشین گتریپ .
حالا موقعه ی پیشنهاد و نظر دادن که کجا بریم .بعد از مدتی یک لامپ مهتابی بزرگ بالای سر دیوانه ی مهتابی روشن شد و کلمه ی کاملا ملموس " شاهگلی " از ارتعاش تارهای صوتی حلقوم دیوانه به وجود آمد ، و ما مثل اهرلی ها به سوی آردی جدید استاد هگرگری دوان شدیم ، این بار نوید خودش منو تا صندلی جلو همراهی کرد و کمربندمو بست تا اگگه خدای نکرده اتفاقی افتاد صورت من بیچاره سرویس بشه اما عاشقان دیوانگانند ! خیالی نیست دنیا رو ...
من گفتم امروز شاهگلی یه خبریه ، وقتی رسیدیم دیدم چند تا جک و جوون ریختن و دارن مسابقه می دن ، ما هم وایستادیم تماشا
در هنگام رد شدن یکی از ورزشکارها از جلوی ما :
- جیر ، کفوووون ؟
- دالی تیر فیرلانیر !
-هااا ! ماشاالله !
رفتیم کنار استخر و منتظر شدیم تا مسابقه تموم بشه . مسابقه که تموم شد بعضی لاتون ندیده های آلمان نرفته خودشون به زور از وسط جماعت رد می کردن و می رفتن جلوی دوربین خبرنگارها ، واقعا آدم باید چقدر خودشو دچار خواری بکنه ؟ تا کی باید اینطوری بمونیم ؟ تا کی باید اهرلی باشیم ؟ همینه دیگه این همه عقبیم ! مملکتی که اینا قرار مهندسای برقش بشن خدا به دادش برسه.

اینا میان ایجا ورزش می کنن ، می دون ، فعالیت بدنی می کنن ، بچه ها ی ما هم می رن شاهگلی ورزش چشم ! یا هم به دنبال سوژه می گردن تا یکم بخندن .
نگاه کنید این دو تا رو !

دیگه چی بگم ؟ هزار چشمه و خانم بابایی واقعا حق دارن ! این هم تفریحات پسرهای ما !![]()
نمونه ی تفریحات :

البته من و ممد یادش به خیر دوران جوانی با دوچرهخ میومدم شاهگلی بعدش هم چند دوری استخر رو می دویدیم و بعدش هم میرفتیم بالا پله ها ایرویبک کار می کردیم . عجب دورانی بود ، از صبح ساعت ۵.۵ بیدار می شدیم ، دیگه شده بودیم واسه خودمون ورزشکار ! یادش به خیر...حیف ثبت نام تموم شده بود والا منو ممد می ترکوندیم ! ![]()
وقت برگشتن از شاهگلی یا به زبان مردم بازاری " شانگلی " هوا ابری شد و بارون گرفت . اولش آروم آروم و رمانتیک و دونه دونه ( استعاره دارد به نوع ...
) می زد به تن خیابون . ما هم دستامون رو گذاشتیم تو جیب هامون و رفتیم تو حس و پیاد برمی گردیم . یااااااااااالله ! گدا یاواش ! اولان اونی کس !
yeyhoooooo دیدیم بارون کم کم داره تبدیل میشه به تگرگ و سرعت ریزش به سرعت گردش سیاره ی ناشناخته ی سیس در منظومه ی تازه کشف شده ی "اهر بیر نفر" نزدیک میشه ! ( حالا حساب کنید این سیاره چه سرعتی داره وقتی دوره خودش می گرده
) ! آقا من کشیدم کنار ! دیدم نخیر این هگرگر و مهتابی دلی (crazy) کم نمیارن . حالا ما مونده بودیم وسط ! نه می تونستیم فحششون بدیم ، نه دستمون جایی می رسید ، نه می تونستیم بمونیم ، نه حالمیون بود باید چی کار کنم . دیدیم کاری جز دیوانگی نداریم ! ما هم رفتیم و تا نوک انگشت های پا و تا ریشه های موهای پشت سر مون ( پشت مو
) خیس شد . حالا وقتش بود شلوارها رو بالا بزنیم ! ( خدا رو شکر از این مینی بوس های نیروی انتظامی از کنارمون رد نشد والا ما رو هم تا پاسگاه می رسوندن ! البته زیاد با ما کار ندارن اکثرا با خانم ها کار دارن !
جریمه ی شلوار کوتاه ۵۰۰۰۰ تومان ! )

زیر باران باید رفت اما کو چتری که ببندیمشو بگیم آی جماعت ، آی اونایی که از تو تاکسی نگاه می کنید و میگید : " بولار اله بیر بیمارستان رازی دان گاچیپلار ! " به خدا ما به خاطر این تیکه شعر ( چترها را باید بست ) این طوری رفتیم زیر بارون ! ولی خوب چترهامونو تو خونه جا گذاشته بودیم ! ( خلیلی جدی بحث سالماهااااااااا ! شوخلوخ الیرم !![]()
)

بلییی ! معرف حضور همه هستند ! هگرگری با اون کفش های ۱۳ کاره که بیش تر شبیه یخ شکنه تا کفش
پرید وسط اون همه آب تمیز و همه ی ما رو ( به جز من
) خیس کرد !
پ.ن : تو مسابقات دوچرخه سواری برای برنده شدن تو یه رقابت سالم باید دوچرخه سوارها با هم همکاری کنند و به نوبت سرعت بگیرن و برن جلو هوا رو برای بقیه باز کنن ! ما هم قصد داریم چنین رقابت سالمی داشته باشیم ! شنیدیم که tuee دوباره فعالیت خودشو شروع خواهد کرد . امیدوارم همکاری خوبی باهم داشته باشیم ! ما که جلو بودیم ، حالا نوبت شماست برین جلو و جا رو برا ما باز کنین ! بالاخره نوبت ما هم فرا می رسه !
پ.ن ۲ : خواهش می کنم بحث ۳۰یا۳۰ تو نظرات نکنین ! جای اینجور بحث ها تو تاکسی ها و اتوبوس ها و یا بعد از صرف ناهار تو خونه است !
ایجا هر چی نوشتم در حد شوخیه ! یادتون باشه بحث جدی رو با بحث ۳۰یا۳۰ یکی ندونین ! مرسی
تا آپ بعدی بای
.
جهان هگرگر محور است!!! (بخش اول: تئوری هگرگر محوری خاص)
آری این صدای کسی جز شیخ الشیوخ پاکان، مفخر کل دانشکده و اهریان، داماد ارجمند، شیخ پیروزپناهان نبود که مرا بسی مجذوب خویشتن نمود...
دمی در محضر شیخ بودم که نفر سومی نیز به ما اضافه گشت! مهدی که از ولایت خود فقط و فقط برای تحقیق روی پروژه ی عظیم هگرگر محوری به شهر تبریز کوچیده بود!
طبق سنت قدیمی یولداشلار شام را یرالما یومورتا نوش جان کرده و تحت تاثیر این غذای لذیذ، هوس رصد ستارگان به سر مبارکمان زد... سه سوتی نیما را از هدف شوممان با خبر کردیم و او که در خانه با مهمانان سرو کله می زد، با خوشرویی تمام از این طرح استقبال نمود!![]()
سپس دست به کاری عظیم زدیم که در نوع خود اقلا برای من بی نظیر بود! سه نفره سوار بر دوچرخه ی زبان بسته ی من شده و عزم قرارگاه کردیم! که در حین گذر از روی پل کابلی، یکباره پل از هیبت این کار بزرگ و این پروژه ی بی نظیر به لرزه در آمد...
با هزار مکافات به خانه رسیدیم، ساعت حدود ۱۲ شب بود که در قرارگاه با صدای میبی به لرزه درآمد... آری نیما خان آمده بود... ناگفته نماند که فرشید در آن شب در آسمانها پرواااااااااز می کرد
و نتوانست از فرط خوشحالی به مقرگاه فرود بیاید...
در حین رفتن به پارک برای رصد با جسد یک دیوانه از نوع ... مواجه شدیم که به طرز فجیعی به قتل رسیده بود...![]()

بالاخره پس از تلاش فراوان مکان مناسبی را برای اسکان و مونتاژ تلسکوپ پیدا کردیم که در نوع خود مکانی بی نظیر بود! چراغ راه پله ی مرموز و ...
(ولی جاتون خالی من که تا حالا تو عمرم این همه از آسمووووووووون، اونم نه آسمون هر جایی، بلکه "آسمان تبریز" این همه لذت نبرده بودم)
تمام چاله چوله های ماه دیده می شد... خوشه پروین، ذات المهدی(ذات الکرسی)، مریخ و...
بالاخره پس از چندین ساعتی رصد و گپ زدن، که تا اذان صبح طول کشید، برو بچ که در حال نامگذاری صور فلکی تازه کشف شده بودن، ناگهان شهابی بس نورانی را در بالای سر خود در حال گذر دیدند که این نظاره شادی فراوانی به جمع وارد آورد...
و از فرط هیجان فریاد شادی از ته دل برآوردیم...

ناگهان متوجه بیدارشدن نگهبان پارک از خواب ناز شدیم! و این نشانگر مکان یابی دقیق نیما و مهدی بود که ندانسته ما را درست در کنار کلبه ی نگهبان پارک اسکان داده بودند...![]()
نگهبان پارک که از دیدن چند نفر اهل علم در آن ساعت از شب با دستگاه عظیم الجثه ای که بیشتر به مسلسل شبیه بود تا تلسکوپ، چند لحظه ای هنگ کرد و دهانش این چنین ماند![]()
در این هنگام مهدی که مهارت عجیبی در دستمال کشی دارد به سوی او روانه شد... اما افسوس که دیر شده بود... در این هنگام پلیس که فکر می کرد ما عواملی نفوذی هستیم و سعی در ترور کردن دکتر حسینی (خونشون اون وره
) داریم، به سوی ما هجوم آورد... ۵ دقیقه بعد همگی در پاسگاه بودیم
......................(اینجاهاشو تو نسکافه ی من قرص اکس انداخته بودن، توهم برم داشت).......................![]()
تا اینکه بالاخره صبح شد و ما عازم مقر فرماندهی شدیم! البته آن شب دو مهمان عزیز نیز داشتیم که با کمال شرمندگی
نتوانستیم از عهده ی پذیرایی آنها خوب برآییم... آری مهدی و علیرضا آن شب مهمان ما بودند که من و نیما آن یک شب را به آنها پناه داده بودیم...![]()
صبح ساعت ۶ بود که هنوز نیما و مهدی در حال تعمیر قسمتی از تلسکوپ بودند، علیرضا گوشی موبایل خود را در آغوش گرفته و خواب آسمانها را می دید...
من نیز در حال تخلیه کردن یخچالمان از خوراکی بودم... اول باید انسان نیاز های حیاتی خود را بر آورده کند که غذا نیز یکی از اساسی ترن آنهاست...
از ساعت ۶ خوابیدیم تا اینکه حوالی ساعت ۱۰ صبح با ندای آواز شیخ علیرضا که کاست "حیرانی" شهرام ناظری را دکلمه می کرد، مست شده و دیگر نتوانستیم بخوابیم... و جبرا از خواب خوش برخواستیم...
من و نیما چندی به خانه ی خودمان مهمان رفتیم که در آن موقع بنده که پر از شوق رصد کردن آسمان بودم... به بچه ها زنگ زده و آنها را در جریان اردوی نجومی و جمعی آن روز عصر قرار دادم...
آری... اردوی شبانه ی رصدی(بارش شهابی بر ساوشی) "یکی از چند بارش شهابی که هر سال یکبار اتفاق می افتد و جاذبه ی خاصی دارد!!!"
انتظار این بود که بچه ها ضد حال بزنند که دیشب تا صبح بیدار بودیم و خسته ایم و...
اما بر خلاف انتظار...!!! با استقبال شدید بچه ها روبرو شدم
که از وقایع نادر قرن بیستم بود...
تا ساعت ۴ عصر بایستی در میدان شهید فهمیده به یک گروه از اخترشناسان برجسته شهر!!! می پیوستیم...
آن شب را نیز در محل دیر آشنای دوستان، یعنی "یاران" (مکانی در پشت کوه عینالی) اسکان کردیم و تا صبح بسی شهاب دیدیم!!!![]()
و تا صبح با جمعی از اختر شناسان ، در حال طرح و بررسی نظریه هگرگر محوری عام بودیم...! ![]()
منتظر تشریح آن شب و خصوصا نظریه هگرگر محوری با اثبات کامل آن باشید!
لازم به ذکر است که این تئوری در حال گرفتن تاییدیه از "استفان هاوکینگ" (دوست دوران خدمت ما) می باشد...
ادامه دارد...
نوشته شده توسط :دیوانه مهتاب

نوشته شده توسط : فرشید سابق ( به علت وجود مشکل در کاربری نویسندگی مجبور شدم با ادمین آ پ کنم )
پ.ن : امیدوارم به کسی برنخوره .
اختر شناسان برجسته ی تاریخ
البته با چندی عکس و مطالب جذاب که اخیرا در بین تنی چند از ارازل دانشکده رخ داده!!!
عکسا تو گوشی استاد هگرگری مونده به محض رسیدن این عکسا وبلاگ تحولی عظیم را شاهد خواهد بود.
پس اونایی که میگن آپ نمی کنیم مثل این نوید جوووووووووون برن سراغ نیما خان که این عکسا رو برسونه به مقر فرماندهی گروه واقع در ۶۵ کیلومتری جاده اهر- کوی میر"داماد"- در بیرونی بن بست! آسمان- خونه ی خودمون ( البته چند وقت میشه به ۲ تا از همکلاسی هامون اجارش دادیم)
اولان گتین اجاره پولوزو ورین![]()
پس منتظر بمانید...
![]()
نوشته شده توسط :دیوانه مهتاب
کارنامه
کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارنامـــه...
کار نامه ها داده شد.
به گفته منابع آگاه چند روز قبل مزدوران هیئت علمی دانشکده برق در اقدامی از قبل طراحی شده تعداد کثیری از دانشجویان را با کارنامه های اسفناک رو به رو کردند.به گفته شاهدان عینی اوضاع در دانشکده برق وخیم گزازش می شود. هنوز منابع رسمی از تعداد دقیق کشته ها(مشروطین
) و زخمی ها(لب مرزی ها
) خبری منتشر نکرده اند.
چرت و پرت گویان
حس کردم وب نوشتمون یه چیزی کم داره . بعد از مدتی فهمیدم باید بخش مهم و حیاتی چرت و پرت گویانش تقویت بشه .
از اون جا که بچه های ما به چرت و پرت خیلی علاقه نشون می دن منم میخوام به این علاقشون جواب مثبت بدم و براشون کمی چرت و پرت بنویسم . البته با نوشتن اینا حالا بعضیها می گن که وبلاگتون فلانه و بهمانه ، از اون جایی که ما بسیار انتقاد پذیر هستیم این انتقاد رو قبول می کنیم ولی باید متذکر بشیم ان جور نوشته ها دوره ایه ، امروز می نویسیم فردا یکی دیگشو ، ایشاالله منتظر مطالب قوی تر ما باشید . حیف که محدود هستیم .
از این حرفا بگذریم میرسیم به آقای مصطفی خلیلی دیوانه مهتاب ، شخصیت پرطرفدار و دوست داشتنی ورودی ها ی امسال . البته من به تعبیر دوستان عزیزمون از ایشون ( دلقک بی مزه ی دانشکده ) معتقد نیستم . آخه مصطفی کجاش شبیه دلقکه ؟ درسته که دماغش بزرگه ولی خوب قرمز نیست که بگیم دلقکه . دوما آخه مگه مصطفی غذاست که بامزه باشه یا بی مزه !
البته من با ایشون یه حساب کتابی داریم ، فکر کنم حداقل یه ۱۰ تومنی بهم قرض دارن ، تاره ازم خواستن هزینه ی اردو های بعدیشو من متحمل بشم ( Gor Vermamishdim ! ) .
یادمه سر کلاس های معادلات دیفرانسیل کنار من می نشست . من سعی می کردم جزوه رو کامل بنویسم ولی مصطفی تو دریای عرفان مستغرق می شد و یک بیت شهر رو انتخاب می کرد و به انواع دست خط ها ( از جمله دست خط های نیمایی و ... ) به تعداد 130051 بار تو یه ورق قرض گرفته از من می نوشتن . از بس تکرارش می کردن کاغد تبدیل می شد به سیاه مشق . حالا دو روز مونده به امتحان معادلات دیفرانسیل ، بهم گفته بیام خونه ی علیرضا و مهدی . تنهایی رفتیم تو اتاق و جون من جون من می کنه که بهش معادلات یاد بدم . خدا میدونه چه دست و پایی زد برای پاس کردن این معادلات ولی آخرش ... !![]()
ایشون متخصص پرتاب آب با سطل و آفتابه و شیلنگ دستشویی بودن . بعضی وقتها که بیکار تو سالن دانشکده قدم میزدیم ، ایشون سطل مبارک رو پر از آب می کردن و ما رو مستفیض می کردن . البته یکبار کم مونده بود خدمتکار رو هم سر تا پا با شیلنگ خیس آب کنند ولی خوب به خیر گذشت .
موضوع جالب دیگه برای من ، سلاح سرد ایشون بود که به جای گوشی تلفن همراه ازش استفاده می کردن و هنوز هم استفاده می کنن . یادمه جلوی دانشکده با موبایلشون داشتیم والیبا بازی می کدیم . موبایل رو پرت کردن طرف من . من هم مثل کارتون فوتبالیست ها پریدم هوا و یه 5 دقیقه ای تو هوا بودم و داشتم با خودم حرف می زدم ، وقتی رسیدم زمین دیدم یه مرد کت و شلواری به من یه نیشخندی زد و رفت و سوار ماشینیش شد و گاز داد و رفت . بعدا فهمیدن که اون مرد ناشناس و کت وشلواری معاون دانشکده بودن . یکبار هم من کاپشن مبارک استاد رو از طبقه دوم انداختم پایین ، از قضا یکی از دانشجو های دکترا از طبقه پایین رد می شد و کت افتاد روش . مرده بودیم از خنده .حالا بیا عذرخواهی کن و دستمال بکش ، البته استاد دست قوی تو این مورد دارن ! و سریعا مسله رو حل کردن .
تو تصادفی که با ماشین نیما شوماخر داشتیم . ایشون عقب کنار من نشسته بودن . بعد از تصادف از در جلو پیاده شدن . حین تصادف متوجه نشده بودم ولی بعد از اون وقتی شنیدم از خنده ترکیده بودم
. اما خداییش هیچ چیز اون کیف پرت کردن های استاد نمی شد . وقتی میرفتیم کیف ها رو بر میداشتیم واقعا مست می شدیم که استاد این همه لطف کردن و کیف ما رو پرت کردن پایین.
واقعا جای خالی دیوانه ی مهتاب ( مجازی با کنایه !
) تو وبلاگ ما خالیه .
تا آپ بعدی بای بای بای
.
نحسی این نسل مرا گرفته!
این نامه ای است از آینده برای امروزی ها!برای آنها که معتقدند دوران جوانی شان را در روزگاری سخت و طاقت فرسا می گذرانند و در این بازه زمانی هیچ شانسی برای پیشرفت و ترقی برایشان باقی نمانده است.غافل از آنکه در هر شرایط بدی شرایط بدتری وجود دارد که نشان می دهد وجود انبوه مشکلات باز هم پایان راه نیست.دانشگاه اشتغال ازدواج......نام این کلمات برای جوان های امروزی کافیست تا پشتشان را بلرزاند و سر تا پا بروند روی ویبره.آنها معتقدند برآمدن از پس تمام این سد های بزرگ فقط در عهد و زمان پدرشان مقدور بوده است.زمانی که یک پرس کوبیده می خوردند دوزار یا با یک قران یک سال تحصیلی را می گذراندند.آه بشنوید و بخوانید از آینده!
سلام من یک نسل سیزدهمی هستم چه می شود کرد؟این هم از شانس من بوده که بعد از گذشت این همه نسل درست روی عدد نحس سیزده بیفتم و نسلی را بسازیم که جز بد شانسی نصیبی از این زندگی نمی برد.می پرسید چه بد شانسی ای؟مثلا یک ماه دیگر کنکور است.در کنکور امسال 53 میلیون نفر شرکت می کنند.گفته می شود ظرفیت دانشگاه ها به کل پر ست و این امتحان فرمالیته برگزار می شود و شاید 10 15 نفر ورودی داشته باشد.دولت لطف کرده و نسبت به سال پیش 3 نفر به ظرفیت ورودی اضافه کرده.این موضوع انگیزه بچه ها رو برای قبولی خیلی بالا برده!
فقط خوبی امسال این بود که با پدرم به طور همزمان و مشترک درس می خواندیم.او تقریبا تمام طول زندگی من را پشت کنکور بوده و حالا یک رقیب درسی جدی برای من است.پدرم حتی یکبار تمام زندگی اش را سر کنکور باخت.او چند سال پیش منزلمان را فروخت و سوال ها را که گفته میشد می فروشند خرید اما.....
آیا این بد شانسی نیست که دختر مورد علاقه شما درست یکی از آن 10 نفری باشد که از بین 50 میلیون نفر شرکت کننده سال پیش قبول شده؟بله این اتفاق برای من افتاد و حالا خوانواده دختر شرط کرده اند که امسال حتی جزو 5 نفر اول باشم.حالا این به کنار شرط دیگر آن است که یک خانه7 8 متری در حوالی استان تهران بخرم!اصلا همچین چیزی ممکنه؟منزل پدری من 5 متر بود.آن هم تقریبا پشت مرز و همیشه برای وارد شدن به ایران پاسپورتمان توی جیبمان بود.حالا چطور توقع دارن خونه بخرم نزدیک تهران اونم 8 متر!مگه میخوایم فوتبال دستی بازی کنیم که این همه جا بخوایم؟مهم تفاهمه که ما بعد از ساعت ها چت کردن و میل زدن به این نتیجه رسیدیمو اصلا انگار دلامون به یه سرور وصله!
شاید فقط در زمینه شغلی شانس آورده باشم.کی باور می کرد من با چنین شرایطی کاری به این خوبی و با کلاسی دست و پا کنم؟نگفتم چیکارم اگه بگم از حسادت کف میکنین و میترکین اما دلیوری یه پیتزایی معروف شدم.3 نفر همکار دیگه هم دارم که در بردن پیتزا ها به من کمک میکنن.هر کدوم از اونا دو تا مدرک دارن.مهندسی مکانیک و دکترای تغذیه!!اولی برای اینکه یه وقت موتور وسط راه خراب شد نمونی و بتونی ردیفش کنی و دومی برای اینکه در مورد ارزش غذایی پیتزای سفارش شده توسط مشتری با او صحبت کنی.اما خدا رو شکر من یه پارتی درست و حسابی تراشیدم و کار و گرفتم!
می خوام راجع به اوقات فراغتمونم هم بنویسم!پریروز رفته بودیم سینما.فیلم"نوه کلاه قرمزی آرتیست می شود"را دیدیم.البته غیر مجاز از آن ور آب(منظورم اهر نیست!)هم یه چیزایی اومده که خیلی دوست دارم ببینم.ماتریکس 17!
بعد از سینما از جلوی یه کافی شاپ رد شدیم.خیلی خوش گذشت.فقط خوردم زمین و پام رفت توی جوب و نفتی شد!آخه میدونید که مدت هاست نفتمان را مفتم نمی خرند.صنعت نفتم که تعطیله.شنیدم یه زمانی بشکه ای 40 50 دلار می فروختیم الان خود بشکه هه بیشتر می ارزه.نفتم می ریزند تو جوبها موشها رو بکشه!
Iron punch
دروغ بزرگ ادبی!
قضیه از این قراره که یه شاعر سهراب سپهری نامی یه شعری گفته و توی اون شعر یه دروغ رو با هوشمندی و فراست خیلی خیلی زیاد جاسازی کرده . آلان براتون شعر این شاعر رو می نوسم تا ببینید که راست می گم:
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
.
.
.
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
...
و شعر رو ادامه می ده وخدا می دونه که چند تا دروغ دیگه تو این شعرش گنجونده.
حالا میپرسین این دروغش کجا بود؟ ادامه مطلب رو ببینید:
خواستگاری بلدی؟
فراخوان تور ائل گولی
چند وقتیه من و فرشید هر روز صبح میریم شاه گولی. یه نیم ساعتی اونجا هستیم و بعد بر میگردیم. هر کی هم خواست بیاد خوشحال میشیم. قرار ما هر روز به غیر از پنج شنبه ها وجمعه ها ساعت 7 جلوی راهنمایی.
حضور دوستان وآشنایان موجب نمی دونم چیخواهد شد. در ضمن یادتون باشه با گرمکن ورزشی بیان چون با کت و شلوار ورزش نمیکنن.
كوهنوردي با اعمال شاقه
- ساعت چند قرار بود اینجا باشه ؟
- ۶.۵قرار گذاشتیم .
- باز که این خلیل بابا گوشیشو برنیداره . من نمی دونم این موبایل رو برا چی خریدی بهتره به جای گوشکوب ازش استفاده کنه با اون مدل موبایلش .
- گدا مصطفی گلده !
" آقا عینالیسوز ؟ ۵ نفر سوز ،اشکالی یوخده .، آتبل گداخ "
آقای راننده ضبطتونو روشن می کنید ؟
- بله . بفرمایید ، این هم یک ترانه به زبان مادری
اوووووووووووووووووو ااااااااااااااااااااااااا . بابا صداشو یکم کن پردا ی گوشم آسیب دید .
" و در این هنگام پیکان جوات با کمک فنری های خوابیده مانند شیر خفته کوچه پس کوچه ی دوقوزآباد رو با صدای بلند ضبط در ساعت ۷ صبح رد می کند و قهرمانان کوهنوردی از ماشین پیاده می شوند ".
مصطفی کوله و میخش را بر می دارد و با ابهت تمام چهار عدد خرمای له شده را در دهان خود می گذارد و احساس می کند اکنون حاضر است تا قله ی اورت بالا رود . نیما و مهدی با نگاهی تحقیر آمیز و خیره به کوه آرام آرام به راه می افتند . نوید ، قهرمان قهرمانان کفش های ورزشی خود را پوشیده و اماده ی یخ نوردی شده است اما حیف که یخ نداشتیم به جاش صخره داشتیم ولی برای نوید مشکلی نبود . فرشید هم همراه مصطفی کوله ی پربار خود را برداشته و سربالایی را مانند بز های کوهی بالا می رود !
به بالای کوه می رسند . کنار مسجد می نشیند روی زمین ، صبحانه می خوردند و مصطفی با وجود وزش شدید باد یک سنگ بر روی نقشه گذاشته و راه بی خطر را برای ما توضیح میدهد . هدف ما " یاران "... حدوود ۱ ساعت راه پیاده .
در حین خوردن صبحانه ، از دور صدای غرشی را شنیدیم که به طرف ما می آمد . آآآآآآآآآآآآآآآآآآآا .
اه بابا چای رو ریختی زمین ، چع خبرته آخه . بله گروه قهرمانی دیگر از کوهنوردان به ما پیوستن ، این بار آرمان ، ممد و امین . امین نگاهی به بساط صبحانه ی ما انداخت و به سوی صبحانه شیرجه رفت و از کوله ی خود مقداری خیار بیرون و آورد و خارتا خارت آنها را در میان دندان های خود می جوید .
پس از مدتی به راه افتادیم و رفتیم .

مصطفی با میخ خود صخره هایی با شیبن منفی را بالا میرفت و مهدی کمکش می کرد و با فشار او را همراهی می کرد . و مصطفی مانند بز کوهی از آنها بالا می رفت .

مصطفی لیدر ما بود . مسلط بر راه بود و راه درست را میرفتیم . در میان دشت ها پیاده راه می رفتیم . اثری از آدمیزاد نبود . لب هایمان از تشنگی خشکیده و زخمی شده بود . عرق می کردیم . ناگهان بطری خالی دیدیم و به پیدا کردن آدمیزاد امیدوار شدیم . رسیدیم به جایی که چند تا از آدم های اولیه در آنجا زندگی می کردن . مصطفی جلو رفت و با انها هماهنگ کرد که انجا بشینیم و از آب سرشار آنجا استفاده کنیم .

هنگام پیادروی ناگهان دیدم پایمان به جای خالی رفت . با دره ی عمیق ذوبهرو شدیم . که روبه رو شدن با این دره نشانی از مسلط بودن مصطفی به راه بود . از اون جایی که تمام بچه های ما در کشورهای خارجی به فتح قله ها پرداختند ، بنابراین پایین رفتن از این دره مشکلی نبود . نوید با کفش های مخصوص کوهنوردی خود لیدر شد و راه افتادیم .

آخر های پایین رفتن دیدم ایش یاش هست و دره عمیق و هنوز به آخرش نرسیدیم . یک آقای میان سالی بالا آمد تا به ما کمک کند پایین برویم . هر کدومونو رو از کنار یک سنگ بزرگ رد می کرد . وقتی من از اونجا می گذشتم یک لحظه پایم سر خورد و به پایین دره پرت شدم ، البته در میان راه از یک بوته ی علف خیس محکم گرفتم و خودم رو نجات دادم . امین جلو آمد و دستش را دزار کرد و من را بلند کرد و از خطر مرگ نجاتم داد .
بعد از پایین آمدن ازدره یاران را یافتیم . در حالی که ما ۲ تا کوه را دور زده بودیم و از یک دره پایین رفته بودیم . اما راه واقعی و سرراستش نه دره داشت نه کوه دور زدن و این نشان می داد که مصطفی و بقیه بچه ها در مسابقاتی که برایتان گفتم دوپینگ کرده بودند و در اینجا چون وقت دوپینگ نداشتند گندش را درآوردن و کم مانده بود من را به کشتن بدند . از یاران به مقصد نا معلوم راه افتادیم و ۲ ساعت پیاده با تشنگی و گرسنگی پیاده راه رفتیم . ناگهان با تابلووی روبه رو شدیم . اهر ۵ کیلومتر...

و ما سرشار از حس پیروزی و نجات یافته از خطر مرگ دست های خود را به هم دادیم و بالا بردیم و اشک شادی ریختیم . به شهر نزدیک می شدیم . به اهر ...
جای شیخ شیخان خالی !
...
البته همه ی اینا شوخی بود . به اهر نرسیدیم به باغمیشه رسیدیم . به میدان ونک که بوی شیخ شیخان و اهر را می داد . البته قسمت پرت شدن من از کوه یکمی غلو داشت و لی درست بود
.
شرمنده از اینکه سرتونو درد آوردم . تا بعد...
زندگی
زندگی یک قمار دروغ ، يك شوخي بزرگ ، يك بازي بچه گانه ، يك صفحه ي خط خطي ، يك دفتر خاطره ی غم انگیز .
زندگی یک خیانت به مرگ ، مرگ یک خیانت به عشق !
...
وقتی کوچیک بودی دنیات فقط یه توپ پلاستیکی رنگی بود و اسباب بازی های اتاقت . تمام دل خوشیت به دوستای کوگولوت و پدر مادرت بود ، آروم آروم بزرگ شدی ، قد کشیدی ، فامیل های وقتی میدیدنت میگفتن ماشاالله چقدر بزرگ شدی . روزگار با تلخی و شیرینیش برات گذشت . تو بزرگ شدی . اون زمونا چقدر راحت لبخند میزدی ، تو جمع واسه همه جک میگفتی ، نمک فامیل بودی ، دلت پاک و ساده بود . اما این سادگی آخر و عافبت نداشت . به سادگی دلت خندیدن ، اما تو درونت به سادگی اون نخندیدی و واسه خودت متاسف شدی . حالا بزرگ شدی . خیلی چیز ها رو که نمی فهمیدی حالا بیشتر درک می کنی . حالا که دلت شکسته می فهمی که بهای این دل شکسته جز گریه و بغض نیست ، جز تنهایی و بی کسی نیست ، جز زمین خوردن و تنها تو راه موندن نیست . حالا که قد کشیدی فهمیدی که برگ برنده ی زندگی نصیب هیچ کس نشده ، باید به روز بخندی ، باید سعی کنی حالت خوب باشه ، دلت نگیره ! حالا می فهی که خوشی و خوبی ها زوری و غم و غصه تا دلت بخواد فراونه . کاش به فکر دل همدیگه هم باشیم .








