آخرین ثانیه های سال ...

تیک تيک ساعت...

آخرین ثانیه های سالو داره میشماره! منتظره تا فقط چند ساعت دیگه رو تحمل کنه! واسه تازه شدن... واسه به آغوش کشیدن بهار...

ماهی کوچیک سفره هفت سین تو تنگ کوچیک و تنگش دلتنگ چهره هایی نشسته که به انتظار بهار لحظه ها رو میشمرن!

نوروز... هیچ وقت تا این حد به این کلمه دقیق نشده بودم: "نو روز"
بعضی باورها و سنت ها هستن که اون قدر شیرین و با معنی هستن که بنا به اصالتمون و شاید بدون اینکه توجهی به چراییشون بکنیم ازشون پیروی میکنیم!

وقتی که چند نفری خاضعانه و با اشتیاق تمام و با همه ی روراستیشون پای یه سفره میشینن  حتما طبیعت یا بهتره بگم حقیقت هستی ندای دلشونو میشنوه!

 

سر اون سفره یادمون باشه...
امسال قراره بهترین و شادترین سال زندگیمون باشه!

امسال باید خیلی خوب تر باشیم! خوبتر از همه ی روزای عمرمون... مهربون تر از همیشه...

امسال میخوایم عاشق باشیم! عاشق هر چیز کوچیک و دوست داشتنی... 
                                         میخوایم بدون بهونه و بی ریا عشق بورزیم...به هر چیزی! یا کسی...

امسال واسه شاد بودن دنبال بهونه نمیگردیم! لحظه های زندگی واسمون نشاط آورن!

و... و... و...


و خیلی از آرزوهای شخصی دیگه! آرزوهایی که نمیشه به کسی گفت! جاشون تو اون ته ته دلمونه!

چند قطره ای اشک میریزیم... برای کسایی که تو این سال از دستشون دادیم! واسه لحظه هایی که میتونستیم بهتر رقمشون بزنیم!  واسه کسایی که دوستشون داریم! واسه دلتنگی های گاه به گاه یا همیشگیمون! واسه سختیهای زندگیمون که ناگزیر از مبارزه باهاشون هستیم!  واسه ...
تا با دل پاک و صاف سال جدیدو شروع کنیم...

و با هم دلامونو Refresh کنیم! هيچ كينه اي از كسي رو از اين سال به سال بعد نبريم!
دوست داشتن انسانها رو ياد بگيريم...

توي اين يه سالي كه گذشت، خيلي اتفاقا افتاد! خيلي اتفاقا هم نيفتاد...
دلايي كه شكسته شدن! حرفايي كه گفته شدن ولي اي كاش...  كسايي رو خواسته يا ناخواسته از خودمون رنجونديم... و از كسايي رنجيده شديم...
اين خاصيت يه زندگي دسته جمعيه!

اما بيايد با هم... به حرمت اين لحظات پاك انتظار... همديگه رو از ته دلمون ببخشيم و بديهاي امسالو بعد از اينكه ازشون درس گرفتيم، فراموش كنيم!!!
و خوبياشو، كه بي گمان خيلي بيشتر از بديها بودن توي ماندگارترين قسمت دلمون حك كنيم تا براي هميشه، حتي براي ۱۰۰ سالگيمون فراموششون نكنيم!

دوستان خوب! شايد چند سال بعد، حسرت اين روزاي خوب و دوستاي ساده و بي ريامونو بخوريم! حتما اين طور خواهد شد!
چند سال بعد از دانشگاه و درس و خيلي از بچه هاي دانشكده فقط خاطره هايي تو ذهنمون به جا ميمونه! نه اينكه بي وفا باشيم! اما اين يه جبر ناعادلانه ي طبيعته!

پس همه با هم سعي مي كنيم سال ۸۷ رو بهترين و پرخاطره ترين سال عمرمون رقم بزنيم!

سالي كه قراره هيچ دلي رو نشكنيم!

سالي كه قراره اون قدر دلمون بزرگ باشه كه به اندازه ي دوست داشتن همه ي آدماي دنيا، چه برسه به هم دانشكده اي هامون ، توش جا باشه!

سالي كه خوبتر از هميشه باشيم و دستمون تو دستاي همديگه به سمت يه زندگي شاد، زيبا و سرشار از دوستي و صميميت پرواز كنيم!

 

 

پ.ن: اگه كسي يه عكس مناسب پيدا كرد اضافه كنه پايين پست!

 

نوشته شده توسط: ديوانه مهتاب

بهار

هوا بوی نم می داد. زنگ در را که زد صدای شاد بچه ها آوار شد روی سرش.

بابایی سلام.

چشمان شاد بچه ها سرید روی دستهای خالی اش. تنش گر گرفت. انگار هنوز پای کوره آجرپزی ایستاده بود. زنش روی بالکن نگاهش می کرد. در دلش غوغایی بود. زیر لب گفت:


" یا مقلب القلوب و الابصار "

 

زنش گفت: ای بابا! چرا بچه ها را اذیت می کنی؟

سپس رو به آنها گفت : کیسه خرید بابا اون گوشه کنار پله هاست!

بچه ها مثل گنجشک پریدند به طرف کیسه ها.
نگاه متعجب مرد به گوشهای خالی از گوشواره همسرش که رسید، شانه هایش لرزید ...

 

~.»:Dark Ninja

آنا دیلی گونی

آن روز مدرسه دیر شده بود و من بیم آن داشتم که مورد عتاب معلم واقع گردم؛ علی الخصوص که معلم گفته بود درس دستور زبان خواهد پرسید و من حتی یک کلمه از آن درس نیاموخته بودم. به خاطرم گذشت که درس و بحث مدرسه را بگذارم و راه صحرا پیش گیرم.هوا گرم و دلپذیر بود و مرغان در بیشه زمزمه ای داشتند.این همه ، خیلی بیش تر از قواعد دستور ، خاطر مرا به خود مشغول می داشت اما در برابر این وسوسه مقاومت کردم و به شتاب ، راه مدرسه را پیش گرفتم.

وقتی از پیش خانه ی کدخدا می گذشتم ، دیدم جماعتی آنجا ایستاده اند و اعلانی را که بر دیوار بود ، می خواندند.دوسال بود که هر خبر ملال انگیز که برای ده می رسید ، از این جا منتشر می گشت.از این رو من – بی آن که در آنجا توفقی کنم – با خود اندیشیدم که « باز برای چه ما خوابی دیده اند؟ » آن گاه سر خویش گرفتم و راه مدرسه در پیش و با شتاب تمام ، خود را به مدرسه رساندم.

در مواقع عادی ، اوایل شروع درس ، شاگردان چندان بانگ و فریاد می کردند که غلغله ی آن ها به کوی و برزن می رفت. با آواز بلند درس را تکرار می کردند و بانگ و فریاد برمی آوردند و معلم چوبی را که همواره در دست داشت ، بر میز می کوبید و می گفت:«ساکت شوید!»آن روز هم من به گمان آن که وضع همان خواهد بود ، انتظار داشتم که در میان بانگ و همهمه ی شاگردان آهسته و آرام به اتاق درس درآیم و بی آن که کسی متوجه تاخیر ورود من گردد ، بر سر جای خود بنشینم اما بر خلاف آن چه من فکر می کردم آن روز چنان سکوت و آرامش در مدرسه بود که گمان می رفت از شاگردان هیچ کس در مدرسه نیست.

از پنجره به درون کلاس نظر افکندم؛ شاگردان در جای خویش نشسته بودند و معلم با همان چوب رعب انگیز که همواره در دست داشت ، در اتاق درس قدم می زد.لازم بود که در را بگشایم و در میان آن آرامش و سکوت وارد اتاق شوم.پیداست که تا چه حد از چنین کاری بیم داشتم و تا چه اندازه از آن شرم می بردم اما دل به دریا زدم و به اتاق درس وارد شدم ؛ لیکن معلم ، بی آن که خشمگین و ناراحت شود ، از سر مهر نظری بر من انداخت و با لطف و نرمی گفت:«زود بیا سر جایت بنشین؛نزدیک بود درس را بی حضور تو شروع کنیم.»

از کنار نیمکت ها گذشتم و بی درنگ بر جای خود نشستم.وقتی ترس و ناراحتی من فرونشست و خاطرم تسکین یافت ، تازه متوجه شدم که معلم ما لباس ژنده ی معمول هر روز را بر تن ندارد و به جای آن ، لباسی را که جز در روز توزیع جوایز یا در هنگامی که بازرس به مدرسه می آمد نمی پوشید ، بر تن کرده است.گذشته از آن ، تمام اتاق درس را ابهت و شکوهی که مخصوص مواقع رسمی است ، فرا گرفته بود ، اما آنچه بیش تر مایه ی شگفتی من گشت ، آن بود که در انتهای کلاس بر روی نیمکت هایی که در مواقع عادی خالی بود ، جماعتی را از مردان دهکده دیدم که نشسته بودند.کدخدا و مامور نامه رسانی و چند تن دیگر از اشخاص معروف در آن میان جای داشتند و همه افسرده و دل مرده به نظر می آمدند . پیرمردی که کتاب الفبای کهنه ای همراه داشت ، آن را بر روی زانوی خویش گشوده بود و از پس عینک درشت و ستبر به حروف و خطوط آن می نگریست.

هنگامی که من از این احوال غرق حیرت بودم ، معلم را دیدم که بر کرسی خویش نشست و سپس با همان صدای گرم اما سخت ، که هنگام ورود با من سخن گفته بود ، گفت:«فرزندان ، این بار آخر است که من به شما درس می دهم.دشمنان حکم کرده اند که در مدارس این نواحی ، زبانی جز زبان خود آن ها تدریس نشود.معلم تازه فردا خواهد رسید و این آخرین درس زبان مادری شماست که امروز می خوانید.از شما خواهش دارم که به درس من درست دقت کنید.»

این سخنان مرا سخت دگرگون کرد.معلوم شد که آن چه بر دیوار خانه ی کدخدا اعلان کرده بودند همین بود که : «از این پس به کودکان ده آموختن زبان محلی ممنوع است.» آری این آخرین درس زبان مادری من بود.مجبور بودم که دیگر آن را نیاموزم و به همان اندک مایه ای که داشتم قناعت کنم.چه قدر تاسف خوردم که پیش از آن ساعت های درازی را از عمر خویش تلف کرده و به جای آن که به مدرسه بیایم ، به باغ و صحرا رفته و عمر به بازیچه به سر برده بودم.کتاب هایی که تا همین دقیقه در نظر من سنگین و ملال انگیز می نمود ، دستور زبان و تاریخی که تا این این زمان به سختی حاضر بودم به آن ها نگاه کنم ، اکنون برای من در حکم دوستان کهنی بودند که ترک آنها و جدایی از آن ها به سختی ناراحت و متاثرم می کرد.درباره ی معلم نیز همین گونه می اندیشیدم.اندیشه ی آن که وی فردا ما را ترک می کند و دیگر او را نخواهیم دید ، خاطرات تلخ تنبیهاتی را که از او دیده بودم و ضربات چوبی را که از او خورده بودم ، از صفحه ضمیرم یک باره محو کرد.معلوم شد که به خاطر همین آخرین روز درس بود که وی لباس های نو خود را بر تن کرده بود و نیز به همین سبب بود که جماعتی از پیران دهکده و مردان محترم در انتهای کلاس نشسته بودند.گفتی تاسف داشتند که پیش از این نتوانسته بودند لحظه ای چند به مدرسه بیایند و نیز گمان می رفت که این جماعت به درس معلم ما آمده بودند تا از او به سبب چهل سال رنج شبانه روزی و مدرسه داری و خدمت گزاری قدردانی کنند.

در این اندیشه ها مستغرق بودم که دیدم مرا به نام خواندند.می بایست که برخیزم و درس را جواب بدهم.راضی بودم تمام هستی خود را بدهم تا بتوانم با صدای رسا و بیان روشن درس دستور را که بدان دشواری بود ، از بر بخوانم اما در همان لحظه ی اول درماندم و نتوانستم جوابی بدهم و حتی جرات نکردم سر بردارم و به چشم معلم نگاه کنم.

در این میان ، سخن او را شنیدم که با مهر و نرمی می گفت:

«فرزند ، تو را سرزنش نمی کنم ؛ زیرا خود به قدر کفایت متنبه شده ای.می بینی که چه روی داده است.آدمی همیشه به خود می گوید ، وقت باقی است ، درس را یاد می گیریم اما می بینی که چه پیشامدهایی ممکن است روی دهد . افسوس؛بدبختی ما این است که همیشه آموختن را به روز دیگر وا می گذاریم.اکنون این مردم که به زور بر ما چیره گشته اند ، حق دارند که ما را ملامت کنند و بگویند:«شما چگونه ادعا دارید که قومی آزاد و مستقل هستید و حال آن که زبان خود را نمی توانید بنویسید و بخوانید؟»

با این همه ، فرزند ، تنها تو در این کار مقصر نیستی.همه ی ما سزاور ملامتیم.پداران و مادران نیز در تربیت و تعلیم شما چنان که باید اهتمام نورزیده اند و خوش تر آن دانسته اند که شما را دنبال کاری بفرستند تا پولی بیش تر به دست آورند.من خود نیز مگر در خور ملامت نیستم؟آیا به جای آن که شما را به کار درس وادارم ، بارها شما را سرگرم آبیاری باغ خویش نکرده ام؟ و آیا وقتی هوس شکار و تماشا به سرم می افتاد ، شما را رخصت نمی دادم تا در پی کار خویش بروید؟

آن گاه معلم از هر دری سخن گفت و سرانجام،سخن را به زبان مادری کشانید و گفت :«زبان ما در شمار شیرین ترین و رساترین زبان های عالم است و ما باید این زبان را در بین خویش هم چنان حفظ کنیم و هرگز آن را از خاطر نبریم؛زیرا وقتی قومی به اسارت دشمن درآید و مغلوب و مقهور بیگانه گردد ، تا وقتی که زبان خویش را هم چنان حفظ می کند ، همچون کسی است که کلید زندان خویش را در دست داشته باشد.» آن گاه کتابی برداشت و به خواندن درسی از دستور پرداخت .تعجب کردم که با چه آسانی آن روز درس را فهمیدم.هرچه می گفت به نظرم بسیار آسان می نمود.گمان دارم که پیش از آن هرگز بدان حد با علاقه درس دستور گوش نداده بودم و او نیز هرگز پیش از آن ، با چنان دقت و حوصله ای درس نگفته بود.گفتی که این مرد نازنین می خواست پیش از آن که ما را وداع کند و درس را به پایان برد ، تمام دانش و معرفت خویش را به ما بیاموزد و همه ی معلومات خود را در مغز ما فرو کند.

چون درس به پایان آمد ، نوبت تحریر و نوشتن رسید.معلم برای ما سرمشق هایی تازه انتخاب کرده بود که بر بالای آن ها عبارت «میهن ، سرزمین نیاکان ، زبان مادری»به چشم می خورد.این سرمشق ها که به گوشه ی میزهای تحریر ما آویزان بود ، چنان می نمود که گویی در چهار گوشه ی کلاس ، درفش و بیرق ملی ما را به اهتزاز درآورده باشند.نمی توان مجسم کرد که چطور همه ی شاگردان در کار خط و مشق خویش سعی می کردند و تا چه حد در سکوت و خموشی فرو رفته بودند.در آن سکوت و خموشی جز صدای قلم که بر کاغذ کشیده می شد ، صدایی به گوش نمی آمد.بر بام مدرسه کبوتران آهسته می خواندند و من در حالی که گوش به ترنم آن ها می دادم ، پیش خود اندیشه می کردم که آیا این ها را مجبور خواهند کرد که سرود خود را نیز به زبان بیگانه بخوانند؟

گاه گاه که نظر از روی صفحه ی مشق خود برمی گرفتم، معلم را می دیدم که بی حرکت بر جای خویش ایستاده است و با نگاه های خیره و ثابت ، پیرامون خود را می نگرد؛تو گفتی می خواست تصویر تمام اشیای مدرسه را که در واقع خانه و مسکن او نیز بود ، در دل خویش نگاه دارد.فکرش را بکنید!چهل سال تمام بود ، که وی در این حیاط زندگی کرده بود و در این مدرسه درس داده بود.تنها تفاوتی که در این مدت در اوضاع پدید آمده بود ، این بود که میزها و نیمکت ها بر اثر مرور زمان فرسوده و بی رنگ گشته بود و نهالی چند که که وی در هنگام ورود خویش در باغ کاشته بود ، اکنون درختانی تناور شده بودند.چه اندوه جان کاه و مصیبت سختی بود که اکنون این مرد می بایست تمام این اشیای عزیز را ترک کند و تنها حیاط مدرسه بلکه خاک وطن را نیز وداع ابدی گوید.

با این همه ، قوت قلب و خونسردی وی چندان بود که آخرین ساعت درس را به پایان آورد .پس از تحریر مشق ، درس تاریخ خواندیم.آن گاه کودکان با صدای بلند به تکرار درس خویش پرداختند.در آخر اتاق ، یکی از مردان معمّر دهکده که کتاب را بر روی زانو گشوده بود و از پس عینک ستبر خود در آن می نگریست ، با کودکان هم آواز گشته بود و با آن ها درس را با صدای بلند تکرار می کرد.صدای وی چنان با شوق و هیجان آمیخته بود که از شنیدن آن بر ما حالتی غریب دست می داد و هوس می کردیم که در عین خنده گریه سر کنیم.دریغا!خاطره ی این آخرین روز درس همواره در دل من باقی خواهد ماند.

در این اثنا وقت به آخر آمد و ظهر فرا رسید و در همین لحظه ، صدای شیپور سربازان بیگانه نیز که از مشق و تمرین باز می گشتند ، در کوچه طنین افکند.معلم با رنگ پریده از جای خویش برخاست .تا آن روز هرگز وی در نظرم چنان پر مهابت و با عظمت جلوه نکرده بود.گفت:

«دوستان ، فرزندان ، من...من...»

اما بغض و اندوه ، صدا را در گلویش شکست.نتوانست سخن خود را تمام کند.سپس روی برگردانید و پاره ای گچ برگرفت و با دستی که از هیجان و درد می لرزید ، بر تخته سیاه این کلمات را با خطی واضح نوشت:« زنده باد میهن! »

آن گاه همان جا ایستاد؛سر را به دیوار تکیه داد و بدون آنکه دیگر سخنی بگوید ، با دست به ما اشاره کرد که «تمام شد.بروید،خدا نگهدارتان باد!»

آفونس دوده - قصه های دوشنبه

یاشاسین آنا دیلیم

یاشاسین تورکی دیلیم

یاشاسین آنایوردوم

یاشاسین آذربایجانیم

پ.ن:Dark Ninja!

تو بخوان این را...

سال بد
    سال باد
       سال اشک
           سال شک.

سال روز های دراز و استقامت های کم
 سالی که غرور گدایی کرد .
   سال پست
     سال درد
       سال عزا

 سال اشک پوری
 سال خون مرتضا
 سال کبیسه ...

زنده گی دام نیست
     عشق دام نیست
         حتی مرگ دام نیست
    چرا که یاران گم شده آزادند

                          آزاد و پاک ...


من عشق ام را در سال بد یافتم 
        
          که می گوید «مایوس نباش » ؟ _
           من امیدم را در یاس یافتم
              مهتابم را در شب
                عشقم را در سال بد یافتم
                
              و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
                                          گر گرفتم .

زندگی با من کینه داشت
  من به زند گی لبخند زدم ،
خاک با من دشمن بود
 من بر خاک خفتم ،
چرا که زنده گی ، سیاهی نیست 
  چرا که خاک ، خوب است .

*
من بد بودم اما بدی نبودم
 از بدی گریختم
   و دنیا مرا نفرین کرد 
     و سال بد در رسید :
  سال اشک پوری ، سال خون مرتضا
                        سال تاریکی .

 و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم
        به خوبی رسیدم
                 و شکوفه کردم .

تو خوبی
 و این همه ی اعتراف هاست .
      من راست گفته ام و گریسته ام
         و این بار راست می گویم تا بخندم
           زیرا آخرین اشک من نخستین لبخند ام بود .

 تو خوبی
 و من بدی نبودم.

 تو را شناختم تو را یافتم تو را در یافتم
   و حرف هایم همه شعر شد سبک شد .
       عقده هایم شعر شد سنگینی ها همه شعر شد
   بدی شعر شد سنگ شعر شد
        علف شعر شد دشمنی شعر شد
             همه شعر ها خوبی شد


  آسمان نغمه اش را خواند
        مرغ نغمه اش را خواند 
            آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم : « گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم . »

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب در آمد .
   من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
          من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه ی اقرار هاست ،
      بزرگ ترین اقرار هاست . _

    من به اقرار هایم نگاه کردم
         سال بد رفت و من زنده شدم
              تو لبخند زدی و من برخاستم .

      دلم می خواهد خوب باشم
             دلم می خواهد تو باشم
                  و برای همین راست می گویم

          نگاه کن :
              با من بمان !

                                                    "احمد شاملو "

 

پ.ن ۱:
تو بخوان این را...

پ.ن۲:
یه سال دیگه تموم شد!!!

 تعداد سالای عمرمون از ۲۰ گذشت... دیگه نمیشه با انگشتا شمردش! حتی با انگشتای پا! 
روزا به سراشیبی آخر راه  افتادن:  ۶ - ۵ - ۴ - ۳ - ۲ - ۱ - ...

یا مقلب القلوب...
آغاز سال ۱۳۸۷ هجری شمسی!

چه زیبا میشه دگرگونی طبیعتو بهونه ای کنیم واسه خوب تر شدن وجودمون!
    منتظر لحظه ی تحویل سال نباشیم!
        از همین حالا عشق بورزیم ، دوست داشته باشیم و دوست داشتنی تر بشیم!


                                    نوشته شده توسط: "دیوانه مهتاب"

اوز دییر کی دابان داشیدی!

 اطلاعیه ی شماره ۲:

 

سلام !

   مدت کمی تا عید مونده ! سال جدید که برای هممون با خاطرات شیرین کودکی در این روزها عجین شده ! خرید شب عید ! انواع شکلات های خوشمزه سر میز ! لباس قشنگ و تمیز ! لحظه های شاد و بی همتا !

  اما حالا که بزرگ شدیم می بینیم که لذت روزهای سال نو فقط تو عیدی گرفتن نیست ! ... عیدی دادن خودش یه طعم دیگه داره ! مخصوصا اگه این عیدی از روی صداقت و دوست داشتن به کسایی باشه که واسمون بدون هیچ منتی زحمت می کشند و عرق می ریزند !

 

.

.

.

.

.

 DVP-NS67P    

                    It's A Sony

 

 

فروش اوراق مشارکت "ائو گوروشی" هتل الوصل (میرداماد سابق)

 

سود اوراق ماهانه و به صورت روز شمار..

 

بی نام، قابل انتقال به غیر و معاف از مالیات...!!!

 

هر ۳۰۰۰۰ ریال در هر روز.. یک امتیاز.....!!!

 

 

خواهران و برادران گرامی جهت ثبت نام همه روزه از ساعت ۸ تا ۱۸ به آقایان گرشا بحریه رضا دادجو و فرشید طالبی مراجعه فرمایند.

 

                                                                                                                          با تشکر ... !

                                                                                                       جمعی از تلپ شدگان هتل

 

بنا به اعلام هتل داران محترم، افتتاح رسمی هتل منوط به خرید یک دستگاه

 DVD player - sony مدل N-75 (قیمت: ۸۵۰۰۰ تومان!) به عنوان ائو گوروشی می باشد و از پذیرش انواع چینی آلات و ظروف آشپزخانه و زود پز و ... معذورند!!

 

هتل داران عزیز در عین ناباوری و تعجب همگان و جهت دلگرمی مشارکت کنندگان، حاضر به تقبل نصف قیمت (۴۲۵۰۰ تومان) از صندوق عام المنفعه ی هتل شدند و بسی مایه ی خجالت و شرمساری ما را فراهم آوردند!!! اجرکم عندالله!! (دوردان دا کی اوز دییر دابان داشیدی!!!)

 

فاز +

 

خسته و کوفته نشسته بودم تو اتاقم . حس عجیبی داشتم . کم کم داشت خوابم می برد . چشام آروم آروم بسته شدند . رفته بودم تو فاز نیمه بیداری . مثل اینکه روحم از بدنم جدا شده بود . تمام اندامم بی حس شده بود و لبخند رضایت بخشی از این وضع بر روی لبام نشسته بود . شور و شوق خاصی تو وجودم به پا شده بود . داشتم حس سیر عرفانی و معنوی رو لمس می کردم . بعد از یه مدت روحم از بدنم به طور کامل جدا شد . دیگه کنترلی روی بدنم نداشتم . ناگهان بصورت زیر روی کاناپه ولو شدم :

 

   

 

 در بین سیر و سلوک عرفانی صدایی آروم و دلنواز از اون ور اتاق می شنیدیم . یه اهنگ قشنگ و یه شعر خیلی قشنگ تر . شعر این اهنگ اونقدر قشنگ بود از اون وضع و حال بیرون بیام و بعد از چند مدت افسردگی یه لبنخندی بزنم . شعر اون آهنگ این بود :

 

                                

                                              " فاطی ، فاطی ، فاطی

                                               عروس و کلم ، قروقاطی

                                                      فاطی جووون 

                                                    فاطی بغلم کن

                                                   فاطی  بی پدرم کن

                                               فاطی خون جیگرم کن ..."

 

 ومن از خواب بیدار شدم . صبح خیلی خوبی بود . جون میداد برای یه ورزش صبحگاهی :

 

                  

 

 

 

 پ . ن :  حال میکنم با این جور پست ها ! گردنم هم کلفته !  زده به کلم .

 بی ربط . ن : آخ دلم لک زده برای یه  دل خوشیه ساده :

                            

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

کپی کننده:همون کپی کننده ۲ ۳ هفته پیش! 

در افسون گل سرخ شناور باشیم..

 

آن شیخ الشیوخ پاکان...

 

بچه ها من بگم؟!

عوض این کارا بیاین هر کدوممون یه درخت جلوی در خونمون بکاریم تا هم دعوا نشه و هم اینکه خیلی خوبه!!...

 

(همه ی نظرات و پست های اخیر با مسئولیت شخص بزرگوار بنده حذف شد! هر کس اعتراض داره  اعتراضشو فقط به صورت کتبی بندازه به اتاقم!)

                                                                  

                                                                                                          دکتر پیروزپناه!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه کار خوب و ارزشمندی تو دانشکده انجام شد که هممون توش سهیم بودیم. ارزش کار رضا و گرشا و خانوم میاندشتی هم که مسئولیت اصلی این کار رو به عهده گرفتن خیلی بیشتر از اینه که بشه تشکر کرد. حیفه آخر کار اینطوری تموم بشه! اتفاقای اخیر اصلا خوشایند نبود ولی حالا دیگه کاریه که شده. کسی هم مقصر نیست. کاری که انجام شد اونقدر زیبا بود که بشه اتفاقای دو روز گذشته رو فراموش کرد...

مهم اینه که فهمیدن قدرشونو می دونیم..
به هممون تبریک می گم

اربعین حسینی

 

حسینون نوحه سین (دلریش) یازاندا                

                                                                          مسلمان سهلدیر که کافر آغلار

کور اولموش گوزلرین قان توتدی شمرین              

                                                                           که گورسون اوزالینده خنجر آغلار

حسینون کوینگی زهرا الینده                         

                                                                           چکر قیحا قیامت محشر آغلار

آتاندا حرمله اوخ کربلا ده  

                                                  گوریدین دشمن آغلار لشگر آغلار                                          

قوجاغیندا گوریدین ام لیلا

                                                                              آلیب نعش علی اکبر آغلار

رباب نیسگیل دوشونده سود گورنده

                                                                              علی اصغری یاد ایلر آغلار

باشیندا کاکل اکبر هواسی

                                                                              یل آغلار سنبل آغلار عنبر آغلار

یازاندا آل طه نوحه سین من

                                                                              قلم گوردوم سیزیلدار دفتر آغلار

علی شقق القمر محراب تیلیت قان

                                                                              قولاق وئر مسجد اوخشار منبر آغلار

علیدن شهریار سن بیر اشاره

                                                                              قوجاقلار قبری مالک اشتر آغلار

روزت مبارک ...

 

    نمی دونم چرا دلم می خواد متنمو در باره ی این طور اتفاق ها که همیشه بصورت طنز می نوشتم ، اینبار جدی تر بنویسم . ولی هر چی که هست سعی می کنم قشنگ بنویسم و امیدوارم شما قشنگ تر بخونیدش.

 

   ساعت ۶ عصر روز سه شنبه . در حال پیاده روی در سنگفرش ولیصر . در حالی که بدنم کاملا خسته و کوفته شده . با فشاری که به بازوهای خسته ام میفته گوشیمو از تو جیبم در  میارم و  شماره ی مهدی رو میگرم . وقتی تو باشگاه بودم بهم زنگ زده بود .

 الو مهدی ، کاری داشتی ؟

   مهدی ازم خواست هر چه زودتر برم خونشون . مثل اینکه امروز ، یعنی روز آخر هتل میرداماد تولد نیماست ، نیما هم میخواد تو هتل تولد بگیره . ما هم باید برای تصمیم گیری برای خرید کادو دور هم جمع می شدیم ...

   ساعت هفت و نیم بود که خودمو با دوربین و گیتار رسوندم به هتل . گرشا و مسعود قبل از من اومده بودند . مهدی و علیرضا همراه نیما رفته بودند سراغ کادو و شام . تو این مدتی که علیرضا اینا برگردن  مسعود برامون بستنی خرید آورد . دستت درد نکنه مسعود خیلی چسبید !

  بعد از چند دقیقه مهدی و سعید همراه با چند تا کتاب که به عنوان کادو انتخاب کرده بودیم رسیدن . البته مسعود و گرشا یه خودنویش خوشگل واسه نمیا خریده بودند . نوید هم با یه کیکی از راه رسید . البته یه کیک ۱۲ هزار تومنی رو هم گرشا و مسعود خریده بودند که با پرویی هر چه تمام تر قیمتشو روش نوشته بدودند .

    طرف های ۸ بود که علیرضا و نیما از راه رسیدن .  ما هم که همه به معده  هامون قول غذاهای نفیس و اشرافی داده بودیم و از صبح چیزی نخورده بودیم که چی ؟ که تولد نیما خانه و نمیا دست و دلبازه ! اما وقتی علیرضا از در خونه وارد شد عقیده ی ههمون در مورد نیما برگشت . علیرضا از بیرون در صدا می زد که یکی بیاد این کوکه ها رو بگیره بذاره داخل ، هوا سرده ، الان یخ میزنن ! پشت علیرضا هم نیما با پنیر و سبزی خوردن و در حالی که عجیب بودن کارشونو تحسین می کرد و به به چه چه راه انداخته بود  وارد شد . قیافه های همه ی ما مات و مبهوت و چشمهامون از حدقه بیرون زده ب.د و داشتیم علیرضا و نیما رو تماشا می کردیم . بنده خودم تعجب کردم که چگونه فرهنگ خودساخته شده ی اهری به فرهنگ شایسته ی گرگری تسلط پیدا کرده بود ؟ اکثرا تو چنین مراسمی نون و پنیر شام نمی دن ! شاید تو جزایر قناری و دهات های اطراف اهر بدن ولی خودم شاهد بودم که تو این طرفا دیگه شام تولد سبزی به خورد آدم نمی دن ! عکس پایینو رو نگاه کنید ! 

 

 

 جای مصطفی خالی بود . نیما گوشیشو برداشت و بهش زنگ زد . بهش گفت سفره رو انداختیم و در حالی که داشت به همه ی ما چشمک میزد  بهش گفت  شام رو نمی خوریم تا تو بیای و در این حال بود که علیرضا لقمه ی بزرگی رو تو حلقومش فرو کرد و گرشا لیوان پر از دوغ رو سر کشید ! حالا  آقا مصطفی چه شامی رو به خودش پشت تلفن قول داده خدا می دونه .

 بعد از سرو ( البته به این نمی گن سرو میگن تیخین ماخ کردن )نوبت  رسید به مرحله ی اصلی برنامه . نوبت کیک و کادوها ...

  باز شیطنت این علیرضا گل کرده بود . عکس های پایین شاهد ماجرا هستند .

                

                       

                

 

  با این حرکات بچه ها و عکسی که در پایین ماجرا رو کاملا براتون توضیح میده ،  آرزوی خوردن کیک ۱۲ هزار تومنی به دلمون موند! البته یادتون باشه که آرزو برای افکار کوچیکه ! ماهایی که افکار بزرگ داریم هدف داریم و نه آرزو ! هدف ما هم خوردن کیک بود ! که بحمدالله نوید یه کیک اضافی خریده بود و نوش جان کردیم !

 

                   

                                     

                       

          

      

      معلوم بود بچه ها خیلی پر انرژی اومده بودند ! باور نمی کنید عکس ها رو ببینید :

 

                                 

 

                       

 

   و این عکس هم نمونه ی یکی از افتخارات هتل تو این ۱ ساله :

 

            

 

 

       هی !  هتل هم ما رو با همه ی خاطرات رنگارنگش تنها گذاشت و رفت !

   به کجا چنین شتابان ؟ چرخ زمونه چه بیرحم !  چرخ دنده هاش شیرینی خاطرات رو له می کنه و فقط صفحه ای تلخ بر روی ذهن آدم جا میذاره ! تلخی هایی جمع میشن و میشن یه زندگی ! ...

   لحظه ی تولد همه میخندن ! ولی بچه ی متولد شده گریه می کنه ! جیغ و فریاد می کنه ... خودش می دونه وارد چه  قمار تلخی شده که با شیرینیه ظاهریش بازیکنان رو به طرفش می کشونه ! ولی هیچ کس تو این قمار برنده نمی شه ! برگ برنده ای در کار نیست ! برگ برنده ی هر کس نزد خداشه ... نزد روحش ! نزد وجودش ! نزد خواسته هاش و نه در دست زندگی ای که اتفاقاتشو دیگران براش رقم میزنن !

 

    نیما جان تولدت مبارک ... !

 

               

روزت مبارک ...

 

    نمی دونم چرا دلم می خواد متنمو در باره ی این طور اتفاق ها که همیشه بصورت طنز می نوشتم ، اینبار جدی تر بنویسم . ولی هر چی که هست سعی می کنم قشنگ بنویسم و امیدوارم شما قشنگ تر بخونیدش.

 

   ساعت ۶ عصر روز سه شنبه . در حال پیاده روی در سنگفرش ولیصر . در حالی که بدنم کاملا خسته و کوفته شده . با فشاری که به بازوهای خسته ام میفته گوشیمو از تو جیبم در  میارم و  شماره ی مهدی رو میگرم . وقتی تو باشگاه بودم بهم زنگ زده بود .

 الو مهدی ، کاری داشتی ؟

   مهدی ازم خواست هر چه زودتر برم خونشون . مثل اینکه امروز ، یعنی روز آخر هتل میرداماد تولد نیماست ، نیما هم میخواد تو هتل تولد بگیره . ما هم باید برای تصمیم گیری برای خرید کادو دور هم جمع می شدیم ...

   ساعت هفت و نیم بود که خودمو با دوربین و گیتار رسوندم به هتل . گرشا و مسعود قبل از من اومده بودند . مهدی و علیرضا همراه نیما رفته بودند سراغ کادو و شام . تو این مدتی که علیرضا اینا برگردن  مسعود برامون بستنی خرید آورد . دستت درد نکنه مسعود خیلی چسبید !

  بعد از چند دقیقه مهدی و سعید همراه با چند تا کتاب که به عنوان کادو انتخاب کرده بودیم رسیدن . البته مسعود و گرشا یه خودنویش خوشگل واسه نمیا خریده بودند . نوید هم با یه کیکی از راه رسید . البته یه کیک ۱۲ هزار تومنی رو هم گرشا و مسعود خریده بودند که با پرویی هر چه تمام تر قیمتشو روش نوشته بدودند .

    طرف های ۸ بود که علیرضا و نیما از راه رسیدن .  ما هم که همه به معده  هامون قول غذاهای نفیس و اشرافی داده بودیم و از صبح چیزی نخورده بودیم که چی ؟ که تولد نیما خانه و نمیا دست و دلبازه ! اما وقتی علیرضا از در خونه وارد شد عقیده ی ههمون در مورد نیما برگشت . علیرضا از بیرون در صدا می زد که یکی بیاد این کوکه ها رو بگیره بذاره داخل ، هوا سرده ، الان یخ میزنن ! پشت علیرضا هم نیما با پنیر و سبزی خوردن و در حالی که عجیب بودن کارشونو تحسین می کرد و به به چه چه راه انداخته بود  وارد شد . قیافه های همه ی ما مات و مبهوت و چشمهامون از حدقه بیرون زده ب.د و داشتیم علیرضا و نیما رو تماشا می کردیم . بنده خودم تعجب کردم که چگونه فرهنگ خودساخته شده ی اهری به فرهنگ شایسته ی گرگری تسلط پیدا کرده بود ؟ اکثرا تو چنین مراسمی نون و پنیر شام نمی دن ! شاید تو جزایر قناری و دهات های اطراف اهر بدن ولی خودم شاهد بودم که تو این طرفا دیگه شام تولد سبزی به خورد آدم نمی دن ! عکس پایینو رو نگاه کنید ! 

 

 

 جای مصطفی خالی بود . نیما گوشیشو برداشت و بهش زنگ زد . بهش گفت سفره رو انداختیم و در حالی که داشت به همه ی ما چشمک میزد  بهش گفت  شام رو نمی خوریم تا تو بیای و در این حال بود که علیرضا لقمه ی بزرگی رو تو حلقومش فرو کرد و گرشا لیوان پر از دوغ رو سر کشید ! حالا  آقا مصطفی چه شامی رو به خودش پشت تلفن قول داده خدا می دونه .

 بعد از سرو ( البته به این نمی گن سرو میگن تیخین ماخ کردن )نوبت  رسید به مرحله ی اصلی برنامه . نوبت کیک و کادوها ...

  باز شیطنت این علیرضا گل کرده بود . عکس های پایین شاهد ماجرا هستند .

                

                       

                

 

  با این حرکات بچه ها و عکسی که در پایین ماجرا رو کاملا براتون توضیح میده ،  آرزوی خوردن کیک ۱۲ هزار تومنی به دلمون موند! البته یادتون باشه که آرزو برای افکار کوچیکه ! ماهایی که افکار بزرگ داریم هدف داریم و نه آرزو ! هدف ما هم خوردن کیک بود ! که بحمدالله نوید یه کیک اضافی خریده بود و نوش جان کردیم !

 

                   

                                     

                       

          

      

      معلوم بود بچه ها خیلی پر انرژی اومده بودند ! باور نمی کنید عکس ها رو ببینید :

 

                                 

 

                       

 

   و این عکس هم نمونه ی یکی از افتخارات هتل تو این ۱ ساله :

 

            

 

 

       هی !  هتل هم ما رو با همه ی خاطرات رنگارنگش تنها گذاشت و رفت !

   به کجا چنین شتابان ؟ چرخ زمونه چه بیرحم !  چرخ دنده هاش شیرینی خاطرات رو له می کنه و فقط صفحه ای تلخ بر روی ذهن آدم جا میذاره ! تلخی هایی جمع میشن و میشن یه زندگی ! ...

   لحظه ی تولد همه میخندن ! ولی بچه ی متولد شده گریه می کنه ! جیغ و فریاد می کنه ... خودش می دونه وارد چه  قمار تلخی شده که با شیرینیه ظاهریش بازیکنان رو به طرفش می کشونه ! ولی هیچ کس تو این قمار برنده نمی شه ! برگ برنده ای در کار نیست ! برگ برنده ی هر کس نزد خداشه ... نزد روحش ! نزد وجودش ! نزد خواسته هاش و نه در دست زندگی ای که اتفاقاتشو دیگران براش رقم میزنن !

 

    نیما جان تولدت مبارک ... !

 

               

رنگین کمون

مثل یک رنگین کمون هفت رنگ

سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ

ای صمیمی ای قدیمی هم قطار

بر دل شب شبنم عشقی بکار

شهر شب با مردم چشمک زنش

غصه هامون ریخته تو دامنش

ازدحام کوچه های بی کسی

پر شد از یک بغل دلواپسی

این منم دلواپس بود و نبود

از غم ای کاش ها چشمم کبود

تا به کی از آرزو هامان جدا

با تو هستم با تو هستم ای خدا

سجاده عشقم همیشه باز باز

جانمازم چشمه لطف خداست

همزبونی ها اگه شیرین تره همدلی از هم زبونی بهتره!

پ.ن.اینو حفظ بودم کپی نکردم! و تا سال آینده این آخرین پست بود.امیدوارم با حرفام ناراحتتون نکرده باشم.نظرخواهی هم فعاله.دو تا نظر اولم مال خودمه!قابل توجه هوشنگ خان!مرسی و خدا نگهدار