موسابیقَ  آی موسابیقَ

با سلامی دوباره به بینندگان محترم برنامه "نود چه شود!" (بخونید نوید چه شود) ... بلی همان طور که در عنوان مطلب هم میبینید موضوع امشب ما مسابقات پرتاب کلید قدرتی در سالن ۸۵۰۰۰ نفری دانشکدست ... این تیم متشکل از بازیکنان مشهور المپیک بستان آباد هستن ... لیست اسامی:

رضا سگّلوویچ - قوشباز ممد - استاد پیروزپناه - موش دافا - هوشی - یحییو - نوید - فرشیت-اوزون آرمان

مکان : سالن دانشکده برق ( اسپانسر ( این کلمه رو فقط یه بار میتونم بنویسم هاااا) : یانگ تسانگ حسینی (خوب مردم میرن مشهد میشن مشدی مال ما هم رفته کره ))

همه تماشاگران استادیوم به وجد اومدن ... همه یک صدا داد میزنن (حالا نگم چی بهتره!) ... خدایا چی میبینم؟؟ بازیکنان یک یک وارد میدان میشن ... در جایگاه های مخصوص وای میستن ... دست همه اونها میتونم کلیدها رو تو هر اندازه و رنگی ببینم (توضیح به زبان ترکی : "وضعی خوشلارین کی گالین تری دِ")

 

بعد از خونده شدن کلماتی چند از قرآن مجید ... دیز دیز ... مسابقه شروع میشه : کلیدها پرتاب میشن ... این مسابقه به صورت حذفی انجام میشد و بله "آییضا" برنده شدن و از صف مسابقه دهنده ها خارج شدن ... در این میان چیرلیدیز به وسط میدان پریدن و بازیکنان باقی مونده رو تشویق کردن (البته بیشتر منو تشویق میکردن "با کمی تحریف" ... خلاصه بازی ادامه داشت که رسیدیم کجا؟ ... آبرسان؟؟ ... یوخ بابا ساعات گاباغی! ... رسیدیم به فینال بازی ها

یحییو در مقابل  نوید ... داور سوت رو با بسامد ۶۵۰۰ اهم به صدا در میاره و همه نفس ها تو سینه حبس میشن ... همه دعا میکنن ... همه چهار چشمی به دیوار نگاه میکنن و کلیدها پرتاب میشه ... و بلی ... نه ... بلی ... خدای من ... یعنی ممکنه؟ ... نه ... آره ... یحییو برنده این بخش شد و نوید به عنوان برنده جایزه ویژه این دوره مسابقات پرتاب کلید از دست خوشتیپترین بچه های دانشگاه شد)

تو این عکس وجد یحییو رقیب نوید تو بازی فینال رو میبینید ... آیا اگر او روی دوش این مردم بود این قدر خوشحال بود؟؟(جواب این سوال فلسفی : واسش فرقی نمیکرد ... داوش خودمه همیشه میخنده)

 و اما جایزه بزرگ : یک دور کامل روی دوش بچه ها تو دانشکده و ایست در محلی که همه میشناسید و دوسش دارین. (از عکسا خودتون برداشت کنین)

خوب دیگه این همه استرس واسه نوید زیاد بود ... گفتیم سر و صورتش رو هم بشوریم

پ.چ.پ.ن: آیا عکسا تاره و ناراضی هستید ... هستید که هستید! خوشتون نمیاد یه دوربین واسم بخرین

پ.چ.پ.ن : خوب این پیام دو تا نکته اخلاقی داره : ۱-معنی اول سطر "پیام چرت پرت نویسنده" است و  ۲- اسمش آیمانه ... تشویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

 

 

کارگرین گونی 7 تومن

با سلام و خسته نباشید به شما بینندگان وبلاگ "فشن" تنها ماندگان ... امروز میخام یک خبر خوش برای ما ٬ ولی خبر بد واسه سجاد و میلاد بهتون بدم! دیروز جناب میلاد خونشُ خالی کرد و اومد تا هم خونه سجاد بشه! خلاصه کلام هتل مارالان (فکر کنم مارالان) راه اندازی شد و آماده بهره برداریه!

روز پنج شنبه روبروی پاساژ نسیم : الو ... اولان هارداسان؟! -گلیرم ... تز گل! ... نیه؟ ... پاساژین گاباندا فیلم برداری وار گل سفه لیاخ ... گلدیــــــــم

بعد از ۳ دقیقه : فیلم بردار با دیدن نزدیک شدن دو فقره رذیل (مفرد اراذل) زود دوربینشو جمع کرد و چنان از جلوی پاساژ دور شد که انگار داره برنامه عمو پورنگ شروع میشه

حالا برسیم به اصل مطلب ... کارگرین گونی ۷ تومن! ... حالا میپرسین که این یعنی چی؟ توضیح میدم ... چرا میزنی...  روز ۴شنبه میلاد به من و یحیی و امین زنگ زده بود تا بریم کمک کنیم وسایلش رو جمع کنه! بیچاره میلاد(!) حالا چی فک کرده بود چی شد! رفتیم خونشون اول ۵ دقیقه کار کردیم بعد ۵ ساعت استراحت! میلاد داشت خودشو به در و دیوار میکوبید و ما عین خیالمون نبود نشسته بودیم داشتیم ویدیو کلیپ (چه کلمه با خلاسی ) نگا میکردیم ... بعد از چندین ساعت زنگ زدیم به صاحب خونه سجاد وسایلو ببریم ... آخه سجاد هنوز تهرانه و برنگشته ... این بنده خداهم که کیلید نداره ... زنگ زدیم و طرف تلفن رو برداشت "الو ... سلام ٬ من میلادم هم خونه سجاد ... اگه خونه تشریف دارین وسایل رو بیاریم" -"من تا یک ربع میتونم منتظر بمونم(!) ... میرم مهمون ... " -"نمنه؟ بدو ماشین بگیر تند باش!"

-این هم حرفای کارگر شماره ۱ پشت وانت بار: الو نچه وریلر ؟ نچه؟!؟!  یخ بابا ... د اولماز ! جمعه گونی اضافه کار دا آللوخ ...

و این هم عکسی از کارگری که به افق نگاه میکنه! ... هنوزامید کوچکی برای مهندس برق شدن تو دلش داره!

در عرض سه سوت همه چی رو جمع کردیم و بردیم و گذاشتیم و یحیی رفت و من و امین ماندیم و افطار خوردیم و چایی خوردیم و مست و ملنگ به خانه برگشتیم ...

توجه! هدف از نوشتن این همه چرت و پرت همون دو سه جمله بالایی بود ... یحیی جان اوزومنن عکسیم یوخیدی

چرت و پرت نویسنده : آرمان

 

قوم مغول و شهر سیس! (قسمت دوم)

با سلامی دوباره! امروز با ادامه سریال قوم مغول و شهر سیس در خدمتتون هستم . به اطلاع شما برسونم این ۳ریال بعد از یانگوم بیشترین بیننده رو در سطح کشور داشته و جایزه دمپایی طلایی نیز بهش تعلق گرفته! در هر حال ٬ ادامه ماجرا:

حالا همه گرگهای گرسنه سیر شدن و آمادن تا به سطح شهر برن! همین طوری که نمیشه ... "یا آللاه بیز گلدوخ!" ... یه نقشه لازم داریم! بعد از رایزنی و سوزوندن مدارهای مخمون به این نتیجه رسیدیم که بهترین راه برای حمله قطع کردن آبه! ولی این کار ساده نبود ... برای رسیدن به منبع باید از راهی میگذشتیم که از وسطش یه رود بزرگ رد میشد ... ولی با پشتکار و تلاش بروبکس تونستیم رد کنیم و به منبع آب برسیم!

 

بعد از بررسی آب توسط کارشناسان (همون که عینک دودی داره!)  تصمیم بر این شد:

اول یه عکس یادگاری میندازیم بعد به زور متوصل میشیم!

برای اونایی که قدت تشخیصشون ضعیفه : بالایی عکس یادگاریه و پایینی توصل به زور!

هل بدیـــــــــــــیـــــــــــیـــــــــــــــن ... شد؟! آره شد! رفت ... درسته توی این جنگ یک سر از دست دادیم (موند تو لوله!) ولی ارزشش رو داشت ... اصلا زیادم به درد نمیخورد! همینو داشتم میگفتم که یحیی به یاد جد بزرگش(!) که تو حمله مغول در سال نمیدونم چند میلادی شرکت کرده بود افتاد! فردی که تک نفره تونسته بود راه آب رو ببنده! عکس های این قهرمان مغولی رو میتونین تو موزه لبیوسوغون فرانسه ببینین ولی لازم نکرده(!) من خودم اینجا میذارم نگاه کنین (میرین و اونجا رم به گند میکشین)

 

و جشنهای بزرگ پیروزی!

و اما فرار قوم مغول از شهر سیس : رقیبی بسیار قوی! خوشتیپ ... خوشگل! بله موجودی که عکسش رو پایین داریم میبینین مارو فراری داد! (بعد از خوردن آب  -چشمه- یک صدای قور قور اومد ... اول فکر کردیم بچه ها صدا در میارن ... بعد دیدیم نه بابا قورباغه واقعیه!) خلاصه از اول مهر همه دست بچه قرباغه هاشونو میگیرن میان دانشکده  آخه میگن تخمای قورباغه ته نشین نمیشن!

وفرار آرمان و دوستان "۱۳۸۶"

جاتون خالی! نصف شب بود ماشین واسه برگشتن پیدا نمیشد! پیاده برگشتیم

 

قوم مغول و شهر سیس! (قسمت اول)

با سلامی دوباره! امروز با یک برنامه دیگه در خدمتتون هستیم . امروز منطقه در مورد "طوریسطی" سیس قبل و در حین و بعد از حمله وحشیانه قوم مغول (حالا مغول هم نباسند دست کمی از اونا ندارن!) حرف میزنیم ... سیس یک شهر زیبایی بود یه ذره بالاتر از سوفیان ... دیدی؟ یه کم دیگه بیا بالا ... آها همین جاست ... (البته از قضایای داخل اتوبوس صرف نظرکردم بخواین اونم بعدا مینویسیم!)

این شی العجاب که میبینید هنوز سلولهای مغزش پیام "مشهد عکسی" رو پردازش نتونسته بکنه!

اصلا موندم از کجا شروع کنم! آهان پیدا کردم ... اول از یک مرد بزرگ و باهال شروع میکنم ... جناب آقای طالب سیس (بابای فرشید) ... الا انتظار نداشتیم قبل از ما بیاد و وسایل تفریحی رفاهیمون رو فراهم کنه بعدشم بره ... فرشید بابات خیلی خوشتیپ و خوش اخلاقه ... دمش گرم ... رسیدیم به باغشون دیدیم اونجاست و به پیشوازمون اومد ... حالا پیش خودش فکر کرده اینا مهندس برقن دیگه  ... ولی در همون لحظات اول شکی کرد! ... ما رو به داخل ساختمون راهنمایی کرد ... من مردم » علیرضا غش کرد » یححی سکته کرد » امیر مجنون شد و --- .حالا میپرسین چی شد؟؟ یک سینی پر از میوه ... ای واااای! چه صحنه زیبایی! آقای طالب بعد از خداحافظی رفت و ۱۰ میلی ثانیه از رفتنش نگذشته بود که یا آللاه همه ریختن سر میوه ها و در عرض سه سوت ته سینی برامون لبخند میزد ... فرشید در مقابل این صحنه آب دهنش خشک شده بود! و همین طوری لبخند میزد ( عزیزم ما خودمون اهل فننیم )

بعد از به فنا رفتن میوه ها نوبت پسته ها بود! إ ! پسته ها کو؟؟ لا الاه اللا اله ... اونا رو کی خوردین! خلاصه بعد از "کمی!" سیر شدن این قوم فرشید ضبظ رو روشن کرد ... ۶ تا باند نمیدونم چند هزار واتی! آهنگهای ایول! چند تا از بچه ها پاشدن رقصین ... یکی بریک میزنه یکی آذری میرقصه یکیم عربی! خلاصه یک کیفی گذراندیم که نوگو و نوپرس! دییید ... آیفون زنگ زد ... کیه؟ آقای طالب! اومدم ... اولش فکر کردیم رفته دیوونه خونه رازی کمک بیاره ما رو بگیره بعد دیدیم نه بابا! جوجه آورده یک عالممممه! نوشابه ... گوهون ... هیچ کدوممون صحنه ای زیباتر از اون رو ندیده بودیم! ای واااای!

میتونین مستو ملنگی اعضا رو تو عکس پایین به چشم خودتون ببینید. مردم در پوست خود نمیگنجیدند!

حالا یححی رفته بیچاره یک اعته زیر آفتاب کباب میپزه ... ماهم میخوایم عک بندازیم زدیمش کنار که مثلا ما داریم کباب میپزیم ... و این هم سخن یحیی "سیزده اولان اوزون ۱۰٪ ای منده اولسیدی ایندی ... "

خب دیگه زیاد کش نمیدم و به ادامه ماجرا به روایت عکس نگاه کنین.

خوووووووووووووووب حالا میگین این قوم مغولش کو؟؟ اصلا مغولیت کجای این بود؟ اول برو دست و صورتت رو با آب سرد بسور اینا رو هضم کن بعد بیا بشن منتظر ادامه مطلب باش ... حمله ما به باغها ٬ قطع آب ٬ به خاک و خون کشیدن مردم و ...

اینا همه مقدمه بود ... منتظر ادامه مطلب باشید!

اثری از آرمان و دوستان " سال ۱۳۸۶"

توی این عکس یححیای خدا بیامرز هم هست ... عکاس بود ... تو بیشتر عکسا نیست ...

دوســــــــــــــــــــــــــــــــت داریم   خوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتیپ