دکتر علی شریعتی

 

عشق جنون است ، جنون چیزی جز خرابی و پریشانی " فهمیدن " و " اندیشیدن " نیست.

اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین بلند می کند و با خود به قله اشراق می برد.

عشق زیباییهای دلخواه را در دوست می آفریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را در " دوست " می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین صمیمی ، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد

 در گذشت دکتر علی شریعتی تسلیت باد

Dark Ninja

رویای آسمانی . . .

...
ساعت ۱ ظهر!
زنگ میزنم هتل که هماهنگ کنم هتلدار خونه باشه!
تلفن هتل! ... کسی بر نمیداره!
موبایل علیرضا...  جواب نمیده!

عصر قراره با فرشید تلپ بشیم تو هتل

 sms میزنم به علیرضا که حتما بهم زنگ بزن!
ساعت ۵ ! فرشید زنگ زده میگه کجایی؟
- دارم میرسم هتل!
--- علیرضا کجاست؟
- نمیدونم باید هتل باشه!
--- هر چی زنگ میزنم جواب نمیده! تلفن هتل... موبایل خودش... زنگ در خونه... از پنجره سنگ میزنم به شیشه ی اتاقش...

- حتما رفته اهر کلید یادش رفته بده  
--- پس بمونه واسه بعد!

حالا ساعت ۸ شده!  Dr.Alireza PP      زودي جواب ميدم... اولان بس سن هارديدين؟

اينم جوابش: زنگ وورموشدون؟ ياتميشديم!

باور كنين حداقل 10 بار به گوشي خودش و 10 بار به تلفن هتل زنگ زدم! فرشيد ميگه نيم ساعت مداوم در ميزدم و سنگ ميزدم به شيشه!

پ.ن 1: امروزم كه زنگ زدم هماهنگ كنم كه باز كاشته نشيم و آقا خواب باشه هي قطع ميكنه!
 sms ميدم كه هتل هستي عصر؟
ميگه الانم هتلم اما نميتونم حرف بزنم!!!  هستم بياين!
گمون كنم روزه ي سكوت گرفته باشه!

پ.ن 2: مهدي!
تو رو خدا زودتر برگرد...

"ديوانه مهتاب"

خواستم بگويم:            


فاطمه دختر خديجه بزرگ است.


ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.


ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.


ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.


ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.


باز ديدم كه فاطمه نيست.


نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.


فاطمه، فاطمه است.

 

دکتر علی شریعتی

 

 

Dark Ninja

 

پایان عشق بازی ...

 

  می دونم به بچه ها قول دادم که مطلب دیگه ای رو آپ کنم ! ولی یه چیز باعث شد من بد قول بشم .

 

 " به مناسبت پایان قصه ی عشق در وبلاگ دوستانمون " :

 

            و دیگه هیچی نفهمیدم ... !

 

      مطلب رو که تموم کردم انگار آتیشی تو وجودم به پا شد .. سرم رو روی صندلی گذاشتم و آروم آوم ... ! تصمیم گرفتم در مورد قسمت پایانی آپ کنم . و این کار رو هم کردم .

  با خودم میگفتم این چه داستانیه ؟ عشقی که توش وصال باشه شورش کجاست ؟ مطمئن بودم آخر قصه یه اتفاق خیلی بدی میفته .. !

 

  همچنان که بدترین اتفاقی که می شد پیش بینی کرد افتاد ! و من رو منقلب کرد ..!

   حالا می تونستم کمی درون مایه ی عشق واقعی رو لمس کنم...با اینکه حال ندارم ولی دنبال جملات هستم تا بقیه ی مطلبم رو بسازم ... ولی دیگه ذهنم جواب نمیده ... سعی می کنم بقیه ی حرفامو تو اینا خلاصه کنم :

 

    " الدوز سایاراخ گوزلمیشم هر گئجه یاری

                                                                              گینه گئج گلممه دیر ، گینه اولموش گجه یاری

    عشقین که  قراریندا وفا اومایاجاقدیر

                                                                           بیلم که طبیعت نیه گویموش بو قراری "

 

                  

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید     عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتبم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه مهو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها همه دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش  فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هر گز نتوانم

روزی که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر بر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو سیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و  گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگرییخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه گشیدم

نگسستم     نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما    

به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

تقدیم به .........

Dark Ninja