کارگرین گونی 7 تومن

با سلام و خسته نباشید به شما بینندگان وبلاگ "فشن" تنها ماندگان ... امروز میخام یک خبر خوش برای ما ٬ ولی خبر بد واسه سجاد و میلاد بهتون بدم! دیروز جناب میلاد خونشُ خالی کرد و اومد تا هم خونه سجاد بشه! خلاصه کلام هتل مارالان (فکر کنم مارالان) راه اندازی شد و آماده بهره برداریه!

روز پنج شنبه روبروی پاساژ نسیم : الو ... اولان هارداسان؟! -گلیرم ... تز گل! ... نیه؟ ... پاساژین گاباندا فیلم برداری وار گل سفه لیاخ ... گلدیــــــــم

بعد از ۳ دقیقه : فیلم بردار با دیدن نزدیک شدن دو فقره رذیل (مفرد اراذل) زود دوربینشو جمع کرد و چنان از جلوی پاساژ دور شد که انگار داره برنامه عمو پورنگ شروع میشه

حالا برسیم به اصل مطلب ... کارگرین گونی ۷ تومن! ... حالا میپرسین که این یعنی چی؟ توضیح میدم ... چرا میزنی...  روز ۴شنبه میلاد به من و یحیی و امین زنگ زده بود تا بریم کمک کنیم وسایلش رو جمع کنه! بیچاره میلاد(!) حالا چی فک کرده بود چی شد! رفتیم خونشون اول ۵ دقیقه کار کردیم بعد ۵ ساعت استراحت! میلاد داشت خودشو به در و دیوار میکوبید و ما عین خیالمون نبود نشسته بودیم داشتیم ویدیو کلیپ (چه کلمه با خلاسی ) نگا میکردیم ... بعد از چندین ساعت زنگ زدیم به صاحب خونه سجاد وسایلو ببریم ... آخه سجاد هنوز تهرانه و برنگشته ... این بنده خداهم که کیلید نداره ... زنگ زدیم و طرف تلفن رو برداشت "الو ... سلام ٬ من میلادم هم خونه سجاد ... اگه خونه تشریف دارین وسایل رو بیاریم" -"من تا یک ربع میتونم منتظر بمونم(!) ... میرم مهمون ... " -"نمنه؟ بدو ماشین بگیر تند باش!"

-این هم حرفای کارگر شماره ۱ پشت وانت بار: الو نچه وریلر ؟ نچه؟!؟!  یخ بابا ... د اولماز ! جمعه گونی اضافه کار دا آللوخ ...

و این هم عکسی از کارگری که به افق نگاه میکنه! ... هنوزامید کوچکی برای مهندس برق شدن تو دلش داره!

در عرض سه سوت همه چی رو جمع کردیم و بردیم و گذاشتیم و یحیی رفت و من و امین ماندیم و افطار خوردیم و چایی خوردیم و مست و ملنگ به خانه برگشتیم ...

توجه! هدف از نوشتن این همه چرت و پرت همون دو سه جمله بالایی بود ... یحیی جان اوزومنن عکسیم یوخیدی

چرت و پرت نویسنده : آرمان

 

شهریار کوچولو

 

 

آخرین روزهای سرد زمستان 84 بود.یه روز صبح استاد بقایی‘استاد ادبیاتم و رئیس دپارتمان ادبیات اندیشه سازان سر کلاس اسم  3 تا کتاب رو گفت و فرمود که بشر باید حداقل تو عمرش یه بار این کتاب ها رو خونده باشه که یکی از اونا کتاب "شازده کوچولو" یا "شهریار کوچولو"بود و من هم خلاصه ی  یکی از بخش های این کتاب رو براتون میارم.

در توصیف عظمت این کتاب همین بس که کتاب قرن گذشته انتخاب شده و یکی از مترجمانش هم

"احمد شاملو"هست

 

 

البته نمونه آوردن از قلم طلایی و جادویی "آنتوان" نویسنده ی داستان باعث میشود که دیگر سیاه مشق های من

مانند سکه ی مسی بی ارزشی به چشم آید و من هم به قول خود او در یکی از بخش های آن کتاب احتمالا یکی از آن 

۶۲۲ کرو ر خودپسندی  هستم که روی زمین زندگی می کنند‘ قاعدتا نباید این را بپسندند و شاید هم پشت سرم 

حرف هایی را بزنند و شاید هم بگویند که من قدیمی فکر می کنم! ولی خوب   آنقدر این نوشته قشنگ است که  

دیگر هوش و  حواسم به این محاسبات نمی ماند.

 

 

 

...آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.روباه گفت :سلام

شهریار کوچولو برگشت اما کسی رو ندید با وجود این با ادب تمام گفت :سلام

صدا گفت:من اینجام زیر درخت سیب

شهریار کوچولوگفت:کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت:یه روباهم من.

 

Go to fullsize image

 

شهریار کوچولوگفت:بیا با من بازی کن نمی دونی چقدر دلم گرفته.

روباه گفت:نمی تونم باهات بازی کنم  هنوز اهلیم نکردن آخه.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت : معذرت می خوام.اما فکری کرد و پرسید اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی .پی چی می گردی؟

شهریار کوچولوگفت: پی آدما می گردم.نگفتی .اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت:آدما تفنگ دارن و شکار می کنن اینش اسباب دلخوریه اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدن و

خیرشون فقط همینه.تو پی مرغ می گردی؟

شهریار کوچولوگفت :نه پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: یه چیزیه که پاک  فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردنه.

- ایجاد علاقه کردن ؟

روباه گفت: معلومه!

توالان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگه.نه من احتیاجی به تودارم نه تو هیچ احتیاجی

به من.منم واسه تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه

اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم تو واسه من میون همه ی عالم موجود یگانه ای

میشی. من واسه تو

شهریار کوچولوگفت: کم کم داره دستگیرم میشه.یه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه

 

Go to fullsize image

 

 

روباه گفت بعید نیست.رو این کره ی زمین هزار جور چیز میشه دید

شهریار کوچولوگفت: اووو  نه !اون رو کره ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی سیاره ی دیگست؟

-آره !

تو اون سیاره شکارچی هم هست؟

- نه!

محشره!مرغ و ماکیان چه طور؟

- نه

روباه آه کشان گفت :همیشه ی خدا یه پای بساط لنگه! اما پی حرفشو گرفت و گفت:زندگیه یکنواختی دارم.من

مرغا رو شکار میکنم   آدما منو.همه ی مرغا عین همند.همه ی آدما هم عین همند.این وضع یه خورده خلقم رو

تنگ میکنه.اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم رو چراغون کرده باشی.اون وقت صدای پایی رو میشناسم

که با هر صدای پای دیگه ای فرق میکنه.صدای پای دیگرون منو وادار میکنه تو هفتا سوراخ قایم بشم اما

صدای پای تومثل نغمه ای منو از سوراخم میکشه بیرون

تازه نگاه کن اونجا گندم زار رو میبینی .برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایه.پس گندم زار هم

منو یاد چیزی نمیندازه. اسباب تاسفه.اما  تو موهات رنگ طلاست.پس  وقتی  اهلیم کردی محشر میشه. گندم

که طلایی رنگه منو به یاد تو میندازه و صدای باد رو هم که تو گندم زار میپیچه دوست خواهم داشت.

 

Go to fullsize image

 

 

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو رو نگاه کرد.اون وقت گفت:اگه دلت میخواد منو اهلی کن

شهریار کوچولو جواب داد:دلم که خیلی میخواد اما وقت چندانی ندارم.باید برم برا خودم دوستانی پیدا کنم و از

کلی چیزها سر در بیارم.

 

 

روباه گفت:آدم فقط از چیزایی که اهلی می کنه می تونه سر در بیاره .

انسان ها دیگه برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارن.همه چیز رو  همین جور حاضر و آماده از دکون ها

میخرن اما چون دکونی نیست که دوست معامله کنه آدما موندن بی دوست.تو اگه دوست میخوای خوب منو اهلی

کن.

شهریار کوچولو پرسید:راهش چیه؟

روباه جواب داد :باید خیلی خیلی حوصله کنی.اولش یه خورده دورتر از من این جوری  میون علفها میگیری

میشینی و من زیر چشمی نگات میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگی.چون تقصیر همه ی سوء تفاهم ها بر سر زبونه.عوضش میتونی هر روز یه خورده نزدیک تر بنشینی.

فردای اون روز دوباره شهریار کوچولو اومد.روباه گفت:کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی

اگه مثلا سر ساعت 4 بعد از ظهر بیای.من از ساعت 3 تو دلم قند آب میشه و هر چی ساعت جلو تر بره

بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم .ساعت 4 که شد دلم بنا میکنه شور زدن و نگران شدن اون وقته که

قدر خوشبختی رو میفهمم.اما اگه تو وقت و بی وقت بیای من از کجا بدونم چه ساعتی باید دلم رو برا دیدار تو

آماده کنم  هر چیزی برا خودش قاعده ای داره.

شهریار کوچولو گفت:قاعده یعنی چی؟

روباه گفت :اینم از اون چیزاییه که پاک از خاطره ها رفته.این همون چیزیه که باعث میشه فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها  فرق کنه.مثلا شکارچی های  ما میون خودشون رسمی دارن و اون اینه که پنجشنبه ها رو با دختر های ده میرن رقص.پس پنجشنبه ها بره کشون منه .برای خودم گردش کنان میرم تا دم موستان.حالا اگه شکارچی ها وقت و بی وقت میرقصیدن  همه ی روزها شبیه هم میشد ومن بیچاره دیگه فرصت و فراغتی نداشتم

 

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه رو اهلی کرد

 

لحظه ی  جدایی که نزدیک شد روباه گفت:آخ نمی تونم جلو اشکم رو بگیرم.

شهریار کوچولوگفت:تقصیر خودته.من که بدت رونمی خواستم.خودت خواستی که اهلیت کنم.

روباه گفت : همین طوره!

 

Go to fullsize image

شهریار کوچولوگفت:آخه اشکت داره سرازیر میشه

روباه گفت : همین طوره!

شهریار کوچولوگفت:پس این ماجرا چه فایده ای به حال تو داشته؟

روباه گفت: چرا ؟ واسه خاطر رنگ گندم!

بعد گفت برو یه بار دیگه گل هارو ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تکه.برگشتنا باهم وداع میکنیم و من به عنوان  هدیه رازی رو بهت میگم.

شهریار کوچولو بار دیگه به تماشای  گل ها رفت و به اونا گفت:

 

Go to fullsize image

 

شما سر سوزنی به گل من نمی مونید و هنوز هیچی نیستید نه کسی  شما رو اهلی کرده نه شما کسی رو.درست همون جوری هستید که روباه من بود.روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگه.اونو دوست خودم کردم.حالا تو همه ی عالم تکه.

گل ها حسابی از رو رفتن!

شهریار کوچولو دوباره در اومد که:

خوشگلید اما خالی هستید.براتون نمیشه مرد.گفتگو نداره که گل من هم فلان رهگذر گلی میبینه مثل شما اما اون به تنهایی از همه ی شما سره.چون فقط اونه که آبش دادم.چون فقط اونه که زیر حبابش گذاشتم. .چون فقط اونه که با تجیر براش حفاظ درست کردم. .چون فقط اونه که حشراتش رو کشتم جز دو سه تایی که باید شبپره میشدن. .چون فقط اونه که پای گله گزاری ها یا خود نمایی ها و حتی گاهی پای بغ کردن و هیچی  نگفتناش ستم.چون که اون گل منه.! 

Go to fullsize image                     Go to fullsize image                                 

                                                                                  

                                

و برگشت پیش روباه و گفت خداحافظ   روباه گفت خدا نگهدار.و اما رازی رو که گفتم خیلی سادست.

جز با دل هیچی رو اونطوری که باید نمیشه دید . نهاد و گوهر رو چشم سر نمیبینه .

شهریار کوچولو برا اینکه یادش بمونه تکرار کرد:

نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند

_ارزش گل تو به قدر عمریه که به پاش صرف کردی

شهریار کوچولو برا اینکه یادش بمونه تکرار کرد:

به قدر عمریه که به پاش صرف کردم.

روباه گفت :انسان ها دیگه این حقیقت رو فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی.

تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی.تو مسئول گلتی.

شهریار کوچولو برا اینکه یادش بمونه تکرار کرد:

من مسئول گلمم!

 

 نوشته شده توسط :رضا

  

 

سفر بستان آباد (دانمارک سابق)
سلام اولش خواستم عکسایی از بر وبچ یونی بذارم که به دلایل امنیتی این ایده با شکست مواجه شد بعدش خواستم از شهرهای زیبای ایران براتون بذار م دیدم اکثریتتون رفتین و دیدین  ولی دیدن اون ورآب ها (منظورم بستان آباده) می تونه ایده ی خوبی باشه واسه همون چند تا عکس از اونجا براتون گذاشتم البته باز هم به دلایل امنیتی  فقط عکس مذکرا رو میذارم  شرمنده : چه کنم که بسته پایم.

اون عمومه اونم بابامه می دونم بابا اصلا به هم شبیه نیستن

اینم پدر بزرگوار بنده اون ماشین ماله عمومه ها وگرنه ما از اون ماشینا تو خواب هم نمی بینیم


خوب اینم سلمونی های اون ور آب اونی که نشسته عمومه اونیم که اون پشت نشسته و آبی پوشیده  پسرعموم تایمازه. خداییش چه حالی میشی  بری آرایشگاه آرایشگره یه زن مو طلایی باشه؟

اینم پسرعموی خوش تیپ من فراز .الان ازدواج کرده و یه پسر داره اسمش گذاشته مهدی.

اینم یه عکس از کشور زیبای نروژ

اینجا هم نروژه

اینجا هم نروژه اونی که کنار تیرک نشسته رو نگاه کنین یه موبایل گردنش بود داشت گدایی می کرد!!!!

اینجا هم خونه پادشاه نروژه اون سربازه نگاه کنین حس وظیفه شناسی رو ببین عین میل وایساده

اینم کشتی که مسافرا رو از دانمارک به اون یکی کشورای اسکاندیناوی می بره البته این مال چند ساله پیشه الان دانمارک اینا رو فروخته به کشورای دیگه خودش فوق مدرنشو آورده

اینم نمای روبروی همون کشتی ۵ طبقه


اینم یه نما از کشور سوئد

امیدوارم که خوشتون اومده باشه این اولین کار من بود اگه بدم باشه دیگه بد بود دیگه به بزرگی خودم می بخشم.

با همه نسیان توگویی از پی آزار من / خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند

 آن عالم ربانی، آن عارف ارسبارانی.. آن از شهر ستارخان، آن شیخ الشیوخ پاکان، آن بر مسند شاهان، آن چراخ گمراهان، آن پناه بی پناهان، شیخنا و مولانا علیرضا پیروزپناهان! تقدیم میکند: (همیشه سعی کنین وقتی برای خودتون نوشایه باز می کنین خنک باشه)

راستشو بخواین هنوز خودمم نمی دونم این پستی که می خوام بنویسم یه پست جدی می خواد بشه یا باز هم مرت و شوخی و... حقیقتش اینه که چند روز پیش که مهدی اون پست قشنگ رو گذاشت یه حس عحجیبی بهم دست داد. همش به این فکر می کردم که ما هیچوقت قدر لحظاتی رو که داریم سپری می کنیم نمی دونیم. هیچگاه نمی تونیم تصور کنیم که داریم خاطره می سازیم.!

شاید این عکسایی که می خوام بذارم اون جذابیتی رو که برای من دارن برای شماها نداشته باشن و شاید بعضیا همون حرفایی رو که پشت سر مهدی زدن پشت سر منم بگن ولی اصلا برام مهم نیست. این وبلاگ یه جاییه که هر کس می تونه دلتنگی هاش رو توش بنویسه. تک تک شماها هم حتما از این روزها داشتین و وقتی بهشون فکر می کنین دلتون می گیره:

*

 *

*

*

*

*

اینی که داره اون گلوله ها رو پرتاب میکنه رتبه ی ۳۰۰ کشوری شد. الان تو داشگاه اهواز مهندسی نفت میخونه. اسمش رو هم جهت ترور شخصیت بگم: آرمان جوانمردی.

* 

*

*

در مورد عکس بالایی یه توضیح مختصر باید بدم. این نامه به یکی از بچه هایی که تازه هوای آدم شدن به کلش زده بود و رفته بود ردیف اول نوشته شده. مش ممی هم مستخدم مدرسمون بود. خیلی مرد باحال و پایه ای بود. بهش فلاسک (همون فیلاکس) می دادیم واسمون چایی پر می کرد تو کلاس می خوردیم. استکان و قند و... هم می داد. فکر کن...!   بوشکا رو هم بعضیاتون میشناسین. یه بار اومده دانشکدمون. همونی که تو علم و صنعت می خواد بابا برقی بشه. داوود هم که معلم شیمی مون بود.

 

اون روزا تموم شد.. با کلی خاطره... خاطرات شهرستانی... با تریپ های شهرستانی... حیف!

 

اقلا بیاین قدر این روزهامون رو بیشتر بدونیم:

 

این روزها هم دارن خاطره میشن.        !!!Heeeeeey

* 

 

وقتی از دانشگاه قبول شدیم تنها امیدمون به همین یه جمله بود: "دانشگاه انسان ساز است!!"

* 

هیچی دیگه. همین!

 

فکر کنم اگه همین جا پست رو تموم نکنم دیگه نباید دور و ور نوید بپلکم. نوید جون شرمنده می دونم حجم عکسا زیاد شدن ولی با اجازه می خوام دو تا عکس دیگه هم بذارم تا برای اونایی که دوس دارن منو ضایع کنن مرام بذارم. (یاد فرشید و feoef افتادم. اگه گفتین کدوم پست؟) پس:

اینم دو تا عکس از اول و دوم دبیرستان برای اون دسته از موس دافا هایی که خیلی به موهای من گیر میدن. علیرضا با موهایی کاملا اهرلی و غیر دامادی:

 *

*

افسوس که خوشبختی را در انتظار خوشبختی سپری کردیم...

 

پ.ن: میگن گوسفندا ۶ الی ۷ دقیقه زودتر متوجه زلزله میشن. قربون دستت ما رو بی خبر نذاری هااا

 

بدون شرح

 

 نوشته شده توسط :نوید

سیستم انتخاب واحد

 

 مطلب امروز در واقع یه نوع تعریف و تمجیده از  " سما " ( سیستم منگول انتخاب واحد ) . قضیه از ساعت ۱۲ شب روز ۲۰ شهریور شروع میشه . وارد سایت شدم و یوزر و پسورد رو وارد کردم و پس از فشردن دکمه ی ورود در عرض ۳ سوت  وارد سیستم شدم ، واقعا سرعت مشحری داشت . هر کدی وارد می کردم سریعا به لیست اضافه می شد و چه بسا وقتی دکمه ی ثبت نهایی رو میزدم بلافاصله درس مورد نظر رو ثبت می کرد . خلاصه من که ساعت ۲ : ۱۲ شب انتخاب واحدم با همون استاد هایی که میخواستم حل شد و شب رو راحت خوابیدم ، صبح هم شاد و شنگول از خواب پا شدم و صبحانه مو خوردم .  به این میگن انتخاب واحد اینترنتی !  ایمن ، جادار ( ظرفیت دار) ، مطمئن ... دین دینگ .. دیز دیز ... خوب اینم از بخش پیامهای بازرگانی .

                                                سما تقدیم می کند :

 

 بعد از اینکه یوزر رو وارد کردم و اومدم داخل یه ۱۰ دقیقه ای طول کشید !  بعد از انتخاب دوتا درس تا اومدم ثبت نهایی رو بزنم صفحه قفل کرد ! ای سرعت ! ای سرور ! ای بادی بیلدینگ ...

 پرت شدم بیرون ... مبارکه !

 ( لازم به ذکر است این سیستم ماله هتل میرداماده . البته به ظاهرش نکنیم داخلش یه چیز دیگس ! فلفل نبین چه ریزه ! )

 دینگ دینگ : ( گوشی تلفن همراه ، نوید )

- فری سابق : هااااااااان ؟ ناوار ؟

- نوید : فرشید انتخاب واحد نجور اولده ؟

- فری سابق : گدا **** ، من ****  ، ***** (+۱۸) *********  ! اوهاااااا !

 -نوید : آقا نیه یامان دیسن ؟ من نینیم ؟ الو... الو ... الووووو

- فری سایق : تاخ !

 

  ساعت ۱ شب : هنوز وارد سیستم نشدم .  لود بار صفحه داره پر میشه .

 ساعت ۲ شب :  تعداد واحد های انتخاب شد  " ۰ " . شیطونه میگه یه بار رفرش کن ! آلاااااااااااا ! بودا رفرشدن ، ۲ ساعاتاجان گتده !

 ساعت ۳ شب : صفحه سفیدجلوی چشمانم و عبارت سیستم مدیریت انتخاب واحد روی صفحه مثل پتک رو اعصابم می کوبه !

 ساعت ۴ : اااا .. این روح جدمه ! اینم روحه جد جد مادریمه ! این یکی زندایی عمه ی جدمه !

ساعت ۵ : واقعا اینجاش دیگه خیلی زشته !حرمت تمام مسولان دانشگاه توسط فحش های ارسالی شکسته شده !

 بعد از دست و پا زدن های طولانی بالاخره یه جوری این انتخاب واحد رو کردیم و تموم شد ! البته بعد از اون هر جا که میخواستم برم تو ذهنم یه دونه لود تصور می کردم که باید با مستطیل های کوچک سبز پر بشه تا من بتونم وارد اونجا بشم ! از جمله دستشویی   .وقتی هم که میخواستم بخوابم صفحه سفید شده بود ، یکم وقت برد تا بخوابم !

 در مورد این که این " سما " آقاست یا خانومه نظریات زیادی وجود داره . بعضی ها میگن خیلی شبیه خانوم هاست چون هر کاری میخواستی بکنی به خاطر ظرفیت بالا ، سرعت و کشش زیاد شونصد ساعت طول میکشید و ناز می کرد ! حالا خر بیار و ناز و عشوه بار کن ، البته خر ما از کرگی دم نداشت ! دیز دیز ...

 از یه طرف هم مشابه آقایون گردن کلفته ( بوینو یوگون ) .چون یهو دیدی حال کرد و با زور انداختت بیرون و تا چند ساعت دیگه راه ندادت تو . ایندی گاسان یانا یانا ، چرا ؟ چون همه دارن انتخاب واحد می کنن و تاقا تاق ظرفیت ها رو پر می کنن اما این آقای  " سما " با اون سیبیل کلفتش نمیذاره بری داخل . هر کاری میخوای بکن ! هر چقدر میخوای فحش بده ! عمرا اگه اجازه داد بری تو .

بچه ها زیاد دیگه شلوغی نکیند ، پاشید برید . یاالله . دو گوروم . مدار ۱ و الکترو مغناطیس سنین اوزوا باخیر با . 

 منم برم ریاضیات مهندسی رو مرور کنم . شنبه باید برم دانشکده ، از کتابش چندتا اشکال در آوردم . 

 خلاصه انتخاب واحد : دیز دیز

 پ . ن : نوشته شده توسط فرشید سابق .

 

قوم مغول و شهر سیس! (قسمت دوم)

با سلامی دوباره! امروز با ادامه سریال قوم مغول و شهر سیس در خدمتتون هستم . به اطلاع شما برسونم این ۳ریال بعد از یانگوم بیشترین بیننده رو در سطح کشور داشته و جایزه دمپایی طلایی نیز بهش تعلق گرفته! در هر حال ٬ ادامه ماجرا:

حالا همه گرگهای گرسنه سیر شدن و آمادن تا به سطح شهر برن! همین طوری که نمیشه ... "یا آللاه بیز گلدوخ!" ... یه نقشه لازم داریم! بعد از رایزنی و سوزوندن مدارهای مخمون به این نتیجه رسیدیم که بهترین راه برای حمله قطع کردن آبه! ولی این کار ساده نبود ... برای رسیدن به منبع باید از راهی میگذشتیم که از وسطش یه رود بزرگ رد میشد ... ولی با پشتکار و تلاش بروبکس تونستیم رد کنیم و به منبع آب برسیم!

 

بعد از بررسی آب توسط کارشناسان (همون که عینک دودی داره!)  تصمیم بر این شد:

اول یه عکس یادگاری میندازیم بعد به زور متوصل میشیم!

برای اونایی که قدت تشخیصشون ضعیفه : بالایی عکس یادگاریه و پایینی توصل به زور!

هل بدیـــــــــــــیـــــــــــیـــــــــــــــن ... شد؟! آره شد! رفت ... درسته توی این جنگ یک سر از دست دادیم (موند تو لوله!) ولی ارزشش رو داشت ... اصلا زیادم به درد نمیخورد! همینو داشتم میگفتم که یحیی به یاد جد بزرگش(!) که تو حمله مغول در سال نمیدونم چند میلادی شرکت کرده بود افتاد! فردی که تک نفره تونسته بود راه آب رو ببنده! عکس های این قهرمان مغولی رو میتونین تو موزه لبیوسوغون فرانسه ببینین ولی لازم نکرده(!) من خودم اینجا میذارم نگاه کنین (میرین و اونجا رم به گند میکشین)

 

و جشنهای بزرگ پیروزی!

و اما فرار قوم مغول از شهر سیس : رقیبی بسیار قوی! خوشتیپ ... خوشگل! بله موجودی که عکسش رو پایین داریم میبینین مارو فراری داد! (بعد از خوردن آب  -چشمه- یک صدای قور قور اومد ... اول فکر کردیم بچه ها صدا در میارن ... بعد دیدیم نه بابا قورباغه واقعیه!) خلاصه از اول مهر همه دست بچه قرباغه هاشونو میگیرن میان دانشکده  آخه میگن تخمای قورباغه ته نشین نمیشن!

وفرار آرمان و دوستان "۱۳۸۶"

جاتون خالی! نصف شب بود ماشین واسه برگشتن پیدا نمیشد! پیاده برگشتیم

 

قوم مغول و شهر سیس! (قسمت اول)

با سلامی دوباره! امروز با یک برنامه دیگه در خدمتتون هستیم . امروز منطقه در مورد "طوریسطی" سیس قبل و در حین و بعد از حمله وحشیانه قوم مغول (حالا مغول هم نباسند دست کمی از اونا ندارن!) حرف میزنیم ... سیس یک شهر زیبایی بود یه ذره بالاتر از سوفیان ... دیدی؟ یه کم دیگه بیا بالا ... آها همین جاست ... (البته از قضایای داخل اتوبوس صرف نظرکردم بخواین اونم بعدا مینویسیم!)

این شی العجاب که میبینید هنوز سلولهای مغزش پیام "مشهد عکسی" رو پردازش نتونسته بکنه!

اصلا موندم از کجا شروع کنم! آهان پیدا کردم ... اول از یک مرد بزرگ و باهال شروع میکنم ... جناب آقای طالب سیس (بابای فرشید) ... الا انتظار نداشتیم قبل از ما بیاد و وسایل تفریحی رفاهیمون رو فراهم کنه بعدشم بره ... فرشید بابات خیلی خوشتیپ و خوش اخلاقه ... دمش گرم ... رسیدیم به باغشون دیدیم اونجاست و به پیشوازمون اومد ... حالا پیش خودش فکر کرده اینا مهندس برقن دیگه  ... ولی در همون لحظات اول شکی کرد! ... ما رو به داخل ساختمون راهنمایی کرد ... من مردم » علیرضا غش کرد » یححی سکته کرد » امیر مجنون شد و --- .حالا میپرسین چی شد؟؟ یک سینی پر از میوه ... ای واااای! چه صحنه زیبایی! آقای طالب بعد از خداحافظی رفت و ۱۰ میلی ثانیه از رفتنش نگذشته بود که یا آللاه همه ریختن سر میوه ها و در عرض سه سوت ته سینی برامون لبخند میزد ... فرشید در مقابل این صحنه آب دهنش خشک شده بود! و همین طوری لبخند میزد ( عزیزم ما خودمون اهل فننیم )

بعد از به فنا رفتن میوه ها نوبت پسته ها بود! إ ! پسته ها کو؟؟ لا الاه اللا اله ... اونا رو کی خوردین! خلاصه بعد از "کمی!" سیر شدن این قوم فرشید ضبظ رو روشن کرد ... ۶ تا باند نمیدونم چند هزار واتی! آهنگهای ایول! چند تا از بچه ها پاشدن رقصین ... یکی بریک میزنه یکی آذری میرقصه یکیم عربی! خلاصه یک کیفی گذراندیم که نوگو و نوپرس! دییید ... آیفون زنگ زد ... کیه؟ آقای طالب! اومدم ... اولش فکر کردیم رفته دیوونه خونه رازی کمک بیاره ما رو بگیره بعد دیدیم نه بابا! جوجه آورده یک عالممممه! نوشابه ... گوهون ... هیچ کدوممون صحنه ای زیباتر از اون رو ندیده بودیم! ای واااای!

میتونین مستو ملنگی اعضا رو تو عکس پایین به چشم خودتون ببینید. مردم در پوست خود نمیگنجیدند!

حالا یححی رفته بیچاره یک اعته زیر آفتاب کباب میپزه ... ماهم میخوایم عک بندازیم زدیمش کنار که مثلا ما داریم کباب میپزیم ... و این هم سخن یحیی "سیزده اولان اوزون ۱۰٪ ای منده اولسیدی ایندی ... "

خب دیگه زیاد کش نمیدم و به ادامه ماجرا به روایت عکس نگاه کنین.

خوووووووووووووووب حالا میگین این قوم مغولش کو؟؟ اصلا مغولیت کجای این بود؟ اول برو دست و صورتت رو با آب سرد بسور اینا رو هضم کن بعد بیا بشن منتظر ادامه مطلب باش ... حمله ما به باغها ٬ قطع آب ٬ به خاک و خون کشیدن مردم و ...

اینا همه مقدمه بود ... منتظر ادامه مطلب باشید!

اثری از آرمان و دوستان " سال ۱۳۸۶"

توی این عکس یححیای خدا بیامرز هم هست ... عکاس بود ... تو بیشتر عکسا نیست ...

دوســــــــــــــــــــــــــــــــت داریم   خوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتیپ

 

انا و آرمان فی الفلکه کبیره!

من نمی دونم چرا نمی تونم یه روز رو بدون ماجرا سر کنم. ماجرایی که می خوام باهاش سرتون رو درد بیارم مربوط می شه به یکی از روز های زیبای تابستونی که تاریخ دقیقی هم نداره چون تراویده معده مبارک خودمه.

من آرمان داشتیم فی الفلکه الکبیره عملیات مهم تعیین محیط این ابر میدان رو انجام می دادیم. بعد از اینکه اندازه گیری های لازم رو انجام ندادیم از روی حدس (معدتان مبارکتان هم در این حدس ما رو یاری میکردند) چند تا عدد به دست آوردیم و مشغول محاسبات پیچیده شدیم. در ضمن یادم رفت بگم که همه جا مثل همیشه شلوغ بود. یه لحظه من دور و برم رو نگاه نکردم بلکه از روی تشخیص معده فهمیدم که سر و صدا ها قطع شده. تا بیام به خودم بجنبم مامورای مبارزه با ارازل و اوباش من و آری رو گرفتتند.  دلتون بسوزه داشتند می بردنمون سوار الگانس کنند که دل خودمون بسوزه ما رو بردن که سوار مینی بوس کنند. در اون لحظه آرمان با یه حرکت چست وچابک می پریدم از سر جوی... ببخشید مثل اینکه خط رو خط شد. آرمان با یه حرکت خودش رو از دست مامور ها رها کرد و دِ برو که رفتش...

حالا من بدبخت مونده بودم تنها. دلم بسوزه چون حتی سوار مینی بوس هم نکردندم و منو پیاده تا پاسگاه بردند.

من رو که بردنم پاسگاه تازه فهمیدم که این ها اصلا پلیس نیستند ومامورهای CIA هستند. من رو بد جور شکنجه دادن تا ازم بازجویی کنند اما من دم به تله ندادم وپیچوندمشون.

راستی می خواین بدونین چه جوری؟ متن بازجویی رو بخونید و ببینید که انصافا هیچ چی لو ندادم!

نام و نام خانودگی؟

میلاد فرخنده

 نام مادر؟

اختر تابناک

نام پدر؟

کمال تعجب

شماره شناسنامه؟

روند

شما 11 سپتامبر چیکار میکردی؟

تخمین میزدم

مدرک هم داری؟

مدرک نداریم ، میخوای گوجه نذارم

کسب و خارت چیه؟

گیله مرد میل گرد فروشم

اهل کجایی؟

اهل کاشانم ، چشم هایم عسلی ، لبریز از عشق و صفا

آخرین بار کجا مخفی شدی؟

تو درایو C

چجوری؟

رایت کلیک کردم رو خودم ، Properties و بعدش Hidden

با کیا همدستی؟

آره

آره چیه ، میگم با کیا همدستی؟

آره، با کیا همدستم

کجا باهاش آشنا شدی؟

دم فندق فدقات سر کوچمون

چی شد بهم زدین؟

حاجت داشتیم

چرا افتادی تو این خط؟

جیبم سوراخ بود ، منم کوچیک بودم ، افتادم

چرا برنگشتی پیدا کنی خودتو؟

برگشتم نبود ، نگرد نیست.

حالا میخوای چیکار کنی؟

گفتم از خارج برام آه بیارن ، با ناله سودا کنم

تو زندگی قبلیت چی بودی؟

ترمز دستی اسکانیا

نظرت در مورد زندگی چیه؟

خودم تجربه نکردم ، چون من یه آدمم که بقیه دارن دورم زندگی میکنن، من فقط نگاه میکنم.

عجز بیشتر دوست داری یا لابه؟

خامه.

چرا ادامه تحصیل دادی؟

گوجه نداشتیم ، باید مدرک میگرفتم بجاش

شما دانشجو اید؟

بععععععععععععععععله!

خیله خوب می تونی بری

 

بچه ها ببخشید یه کم طولانی شد . امیدوارم شما دچاره همچین مخمصه هایی نشین.

تا پست بعدی و دیداری دگر پیاده برین ببینین من چی کشیدم...
  

 

شهریار کوچولو

 

 

 

 

آخرین روزهای سرد زمستان 84 بود.یه روز صبح استاد بقایی‘استاد ادبیاتم و رئیس دپارتمان ادبیات اندیشه سازان سر کلاس اسم  3 تا کتاب رو گفت و فرمود که بشر باید حداقل تو عمرش یه بار این کتاب ها رو خونده باشه که یکی از اونا کتاب "شازده کوچولو" یا "شهریار کوچولو"بود و من هم خلاصه ی  یکی از بخش های این کتاب رو براتون میارم.

در توصیف عظمت این کتاب همین بس که کتاب قرن گذشته انتخاب شده و یکی از مترجمانش هم

"احمد شاملو"هست

 

 

البته نمونه آوردن از قلم طلایی و جادویی "آنتوان" نویسنده ی داستان باعث میشود که دیگر سیاه مشق های من

مانند سکه ی مسی بی ارزشی به چشم آید و من هم به قول خود او در یکی از بخش های آن کتاب احتمالا یکی از آن 

۶۲۲ کرو ر خودپسندی  هستم که روی زمین زندگی می کنند‘ قاعدتا نباید این را بپسندند و شاید هم پشت سرم 

حرف هایی را بزنند و شاید هم بگویند که من قدیمی فکر می کنم! ولی خوب   آنقدر این نوشته قشنگ است که  

دیگر هوش و  حواسم به این محاسبات نمی ماند.

 

 

 

...آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.روباه گفت :سلام

شهریار کوچولو برگشت اما کسی رو ندید با وجود این با ادب تمام گفت :سلام

صدا گفت:من اینجام زیر درخت سیب

شهریار کوچولوگفت:کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت:یه روباهم من.

 

Go to fullsize image

 

شهریار کوچولوگفت:بیا با من بازی کن نمی دونی چقدر دلم گرفته.

روباه گفت:نمی تونم باهات بازی کنم  هنوز اهلیم نکردن آخه.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت : معذرت می خوام.اما فکری کرد و پرسید اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی .پی چی می گردی؟

شهریار کوچولوگفت: پی آدما می گردم.نگفتی .اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت:آدما تفنگ دارن و شکار می کنن اینش اسباب دلخوریه اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدن و

خیرشون فقط همینه.تو پی مرغ می گردی؟

شهریار کوچولوگفت :نه پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: یه چیزیه که پاک  فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردنه.

- ایجاد علاقه کردن ؟

روباه گفت: معلومه!

توالان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگه.نه من احتیاجی به تودارم نه تو هیچ احتیاجی

به من.منم واسه تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه

اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم تو واسه من میون همه ی عالم موجود یگانه ای

میشی. من واسه تو

شهریار کوچولوگفت: کم کم داره دستگیرم میشه.یه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه

 

Go to fullsize image

 

 

روباه گفت بعید نیست.رو این کره ی زمین هزار جور چیز میشه دید

شهریار کوچولوگفت: اووو  نه !اون رو کره ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی سیاره ی دیگست؟

-آره !

تو اون سیاره شکارچی هم هست؟

- نه!

محشره!مرغ و ماکیان چه طور؟

- نه

روباه آه کشان گفت :همیشه ی خدا یه پای بساط لنگه! اما پی حرفشو گرفت و گفت:زندگیه یکنواختی دارم.من

مرغا رو شکار میکنم   آدما منو.همه ی مرغا عین همند.همه ی آدما هم عین همند.این وضع یه خورده خلقم رو

تنگ میکنه.اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم رو چراغون کرده باشی.اون وقت صدای پایی رو میشناسم

که با هر صدای پای دیگه ای فرق میکنه.صدای پای دیگرون منو وادار میکنه تو هفتا سوراخ قایم بشم اما

صدای پای تومثل نغمه ای منو از سوراخم میکشه بیرون

تازه نگاه کن اونجا گندم زار رو میبینی .برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایه.پس گندم زار هم

منو یاد چیزی نمیندازه. اسباب تاسفه.اما  تو موهات رنگ طلاست.پس  وقتی  اهلیم کردی محشر میشه. گندم

که طلایی رنگه منو به یاد تو میندازه و صدای باد رو هم که تو گندم زار میپیچه دوست خواهم داشت.

 

Go to fullsize image

 

 

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو رو نگاه کرد.اون وقت گفت:اگه دلت میخواد منو اهلی کن

شهریار کوچولو جواب داد:دلم که خیلی میخواد اما وقت چندانی ندارم.باید برم برا خودم دوستانی پیدا کنم و از

کلی چیزها سر در بیارم.

 

 

روباه گفت:آدم فقط از چیزایی که اهلی می کنه می تونه سر در بیاره .

انسان ها دیگه برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارن.همه چیز رو  همین جور حاضر و آماده از دکون ها

میخرن اما چون دکونی نیست که دوست معامله کنه آدما موندن بی دوست.تو اگه دوست میخوای خوب منو اهلی

کن.

شهریار کوچولو پرسید:راهش چیه؟

روباه جواب داد :باید خیلی خیلی حوصله کنی.اولش یه خورده دورتر از من این جوری  میون علفها میگیری

میشینی و من زیر چشمی نگات میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگی.چون تقصیر همه ی سوء تفاهم ها بر سر زبونه.عوضش میتونی هر روز یه خورده نزدیک تر بنشینی.

فردای اون روز دوباره شهریار کوچولو اومد.روباه گفت:کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی

اگه مثلا سر ساعت 4 بعد از ظهر بیای.من از ساعت 3 تو دلم قند آب میشه و هر چی ساعت جلو تر بره

بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم .ساعت 4 که شد دلم بنا میکنه شور زدن و نگران شدن اون وقته که

قدر خوشبختی رو میفهمم.اما اگه تو وقت و بی وقت بیای من از کجا بدونم چه ساعتی باید دلم رو برا دیدار تو

آماده کنم  هر چیزی برا خودش قاعده ای داره.

شهریار کوچولو گفت:قاعده یعنی چی؟

روباه گفت :اینم از اون چیزاییه که پاک از خاطره ها رفته.این همون چیزیه که باعث میشه فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها  فرق کنه.مثلا شکارچی های  ما میون خودشون رسمی دارن و اون اینه که پنجشنبه ها رو با دختر های ده میرن رقص.پس پنجشنبه ها بره کشون منه .برای خودم گردش کنان میرم تا دم موستان.حالا اگه شکارچی ها وقت و بی وقت میرقصیدن  همه ی روزها شبیه هم میشد ومن بیچاره دیگه فرصت و فراغتی نداشتم

 

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه رو اهلی کرد

 

لحظه ی  جدایی که نزدیک شد روباه گفت:آخ نمی تونم جلو اشکم رو بگیرم.

شهریار کوچولوگفت:تقصیر خودته.من که بدت رونمی خواستم.خودت خواستی که اهلیت کنم.

روباه گفت : همین طوره!

 

Go to fullsize image

شهریار کوچولوگفت:آخه اشکت داره سرازیر میشه

روباه گفت : همین طوره!

شهریار کوچولوگفت:پس این ماجرا چه فایده ای به حال تو داشته؟

روباه گفت: چرا ؟ واسه خاطر رنگ گندم!

بعد گفت برو یه بار دیگه گل هارو ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تکه.برگشتنا باهم وداع میکنیم و من به عنوان  هدیه رازی رو بهت میگم.

شهریار کوچولو بار دیگه به تماشای  گل ها رفت و به اونا گفت:

 

Go to fullsize image

 

شما سر سوزنی به گل من نمی مونید و هنوز هیچی نیستید نه کسی  شما رو اهلی کرده نه شما کسی رو.درست همون جوری هستید که روباه من بود.روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگه.اونو دوست خودم کردم.حالا تو همه ی عالم تکه.

گل ها حسابی از رو رفتن!

شهریار کوچولو دوباره در اومد که:

خوشگلید اما خالی هستید.براتون نمیشه مرد.گفتگو نداره که گل من هم فلان رهگذر گلی میبینه مثل شما اما اون به تنهایی از همه ی شما سره.چون فقط اونه که آبش دادم.چون فقط اونه که زیر حبابش گذاشتم. .چون فقط اونه که با تجیر براش حفاظ درست کردم. .چون فقط اونه که حشراتش رو کشتم جز دو سه تایی که باید شبپره میشدن. .چون فقط اونه که پای گله گزاری ها یا خود نمایی ها و حتی گاهی پای بغ کردن و هیچی  نگفتناش ستم.چون که اون گل منه.! 

Go to fullsize image                     Go to fullsize image                                 

                                                                                  

                                

و برگشت پیش روباه و گفت خداحافظ   روباه گفت خدا نگهدار.و اما رازی رو که گفتم خیلی سادست.

جز با دل هیچی رو اونطوری که باید نمیشه دید . نهاد و گوهر رو چشم سر نمیبینه .

شهریار کوچولو برا اینکه یادش بمونه تکرار کرد:

نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند

_ارزش گل تو به قدر عمریه که به پاش صرف کردی

شهریار کوچولو برا اینکه یادش بمونه تکرار کرد:

به قدر عمریه که به پاش صرف کردم.

روباه گفت :انسان ها دیگه این حقیقت رو فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی.

تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی.تو مسئول گلتی.

شهریار کوچولو برا اینکه یادش بمونه تکرار کرد:

من مسئول گلمم!

 

 نوشته شده توسط :رضا

  

 

وقتی ممد شوماخر میشود!

 

بچه ها واقعا "عزر" میخوام! بعد از آپ کردن دیدم فنتا خیلی کوچیکن (البته اگه رو عکسا کلیلک کنین بزرگتر میشن)... دیگه تا پست محشر ممد با این پست      "بسوزین و بسازین!"

یاد قدیما

  داداش یحیی تازه از مسافرت رسیده به خاطر همینم فردا می تونه آپ کنه برایه اینکه حوصلتون سر نره از یحیی اجازه خواستم چند تا عکس براتون بذارم امید وارم خوشتون بیاد.عکس اولی ماله اواسط ترم اوله اون زمانی که همش 16 واحد درس داشتیم ولی 8.5 9  شب به زور می رسیدیم خونه .عجب روزگاری بود .دست پخت شیخ رو بیشتر از ماله مامانمون می خوردیم.

 

عکس دومی ماله زمانه امتحاناته ترم اوله چون محمد از بچه هایه شبانست پس نتیجه می گیریم کل ترم رو بجز درس همه کار کرده و شب امتحانو بیدار مونده تا دعا کنه فردا پاس بشه در نتیجه تو کتابخونه ی دانشگاه برایه اینکه خدا هم نفسی تازه کنه و بدرد اون یکی بچه ها هم بتونه برسه چند لحظه ای رو به حالت هیبرنیت در اومده .

واما عکس سوم که مربوط میشه به تولد مربی همیشه پیروز .اگه گفتید اون چادریه کیه ؟(تو قسمت نظرات منتظر حدس هاتون هستیم ). 

   نوشته شده توسط :نوید

 

مصاحبه با شاگرد اول کنکور کارشناسی ارشد

سلام قبل از خواندن این پست
 ابتدا مصاحبه با نفر اول کنکور ارشد در
را بخونین تا جذابیت بیشتری براتون داشته باشه! Tuee85.com
 
با سلام ابتدا بیوگرافیه کامل خود را بفرمایید :
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما وهمکارانتون.عکسمو بذارین همه میشناسن!
در کل وضعیت تحصیلیتان چه طور بود؟
والا من تا پنجم ابتدایی 20 بودم ! تا سوم راهنمایی 19.90 !معدل دوره ی دبیرستان 19.27 ! معدل کتبی سوم هم 19 ! پیش هم 19 !با بد شانسی هرچه تمام وارد دانشگاه تبریز رشته ی برق شدم ! چون همه منو شریفی صدا میکردن میگفتند تو جزوه نفرات برترکنکور(ورود به دانشگاه )هستی !متاسفانه شب امتحان بیمارستان بودم و جلسه ی کنکور تعادل فکری نداشتم! دانشگاه با جمعی از ارازل آشنا شدم که در رسیدن هرچه بهتر من به این رتبه سهم خاصی داشتن( ارشد )!
از چه زمانی شروع یه درس خواندن کردید؟
با دوستان متراژ خیابان میکردیم که یک لحظه متوجه شدیم که فردا امتحان داریم که با جدیت تمام تا صبح درس خواندیم البته برامون عادی شده بود چون در طول 5 سال شب هر امتحان یبدار بودیم !
نقش دوستان ؟
بالا گفتم دوستان نبودن من با کی رقابت می کردم ! دم همشون گرم!
رتیه ی دوستان ؟
والا بنده ی حقیر بهترین رتبه را داشتم ! بقیه دوستان گفتن : ببخشید (  اینجا رو باید ترکی بگم )
 بابام بیز آخه اخوموروخ که اوخوسوخ اله بیزلرد رتبه گتیرریخ !
و مجاز نشدن !
این جمله ی معروفی بود چون در طول 10 ترم هی تکرار میکردیم ! و فکر کنم عامل اصلیه موفقیت ما بود!
پس گروه موفقی بوید؟
صد البته !
آیا شما در آزمون های آزمایشی شرکت کردید ؟
بله
چطور بود؟
چون هی میگفتم این هفته خوب نخوندم این امتحانو ول کن این هفته بخون هفته ی بعد میدی  زنگ ساعتو قطع کرده می خوابیدم !به همین جهت به جز امتحان اول در بقیه ی آزون ها شرکت نکردم !
نظر شما در مورد آزمون های آزمایشی چیست ؟
اگه مدت آزمونو زیاد کنن خوب میشه!
چه کتاب هایی رو مطالعه کردید؟
خوب معلومه دیگه کتاب های درسی !
روی تست ها چطور کار می کردید ؟
اللهم صلی علی محمدا و آل محمد ..... تاراخ گزینه انتخاب میشد !
المپیاد چطور بود؟
به توصییه پزشک و به علت خستگی ناشی ازکنکور ارشد میدانو دادم به جوونا !
به عنوان حرف آخر چه توصیه ای به داوطبان آزمون امسال دارید ؟
مثل من نشن! 
این کسی نبود جز نفر اول کنکور ارشد  ... البته از آخر!
 
به دلیل مسائل امنیتی از گذاشتن عکس در این صفحه "معزوریم"!
توجه به حقوق نویسنده:
این پست رو یکی از دوستام که خواست اسمش هیدن بمونه واسم میل زد که اولش خوندم و خندیدم ولی بعد از سر زدن به سایت بالا روده بر شدم !

شبی با دیوانگان!


الو؟ مهندس هگرگری؟
--امر بویورون؟
سلاااااااااااااااام! کفون؟ نه خبر؟ ییپ ایش ماز یاخچی دی؟...
--یاشا! آقا بر باد رفته رمانی اِو ده واریزدی؟
جواب: اُنی ول له!  گئجه پایه سن رصده؟
-- دوز دی ایشیم وار،آما جهنم... پایه یوخ! زه وور هتل میر دامادا، دنه گلیروخ! فرشیده ده زه وور، تا ۴۵ دیقه اوردیم!شام دا گتی ها...

۱ ساعت بعد، ارازل یکی پس از دیگری می رسند... گتین شامی ییاخ...
همگی با هم به سوی پارک میرداماد محل رصد روانه می شویم!
طی مشاهدات متخصصانه ای که توسط یولداشلار صورت می گرفت، ناگهان پی به حرکت موجوداتی بیگانه در اطراف آسمان بردیم! پس از بحث و گفتگوی بسیار و طی مصاحبه ای که با این موجودات ناشناخته انجامیدیم، پی برده شد که این موجودات از ستاره ی پلیاد برای کشف"هگرگر"، مرکز جهان عازم سیاره ی ما شده اند و اکنون در محوطه ی" آسمان تبریز" پرسه می زنند!

شیخ پیروزپناه، مفخر زمین و زمان و مایه ی سربلندی آذربایجان در مسابقات هندبال کشوری، با اینکه جسمش با ما نبود، ولی روح بزرگش نیز همچون همیشه، از ما جدا نبود. در این حالت بودیم که در اثر پرسه زنی موجودات بیگانه بر فراز "آسمان"، ندای روحانی شیخ را شنیدیم که خشمگین از این حرکت چنین می سرود: "عین غیرت شد از این ..."
ما نیز غیرتمان به جوش آمد و در صدد نابودی این اجنبیان برآمدیم! فرشید که از آن جهان برگشته بود و به مراتب تجربه ی بیشتری داشت، پیشنهاد تبدیل تلسکوپ به موشک شهاب ۳ که در نوع خود کالایی ایرانی بود را ارائه داد، که شدیدا مورد استقبال گروه قرار گرفت...! و چنین شد که آن موجوداتی که در جستجوی حقیقت جهان، بیراهه می رفتند را به فرمان شیخ نابود کردیم...!

Image and video hosting by TinyPic  

مدتی بعد از این جنگ خونین به رصد پرداختیم! ماه، مریخ، خوشه ی پروین و... بسیار زیبا و دیدنی بودند. مخصوصا مهتاب که تقریبا کامل بود و تمام پستی و بلندی های آن به خوبی مشهود بود. (عکسهای نجومی امشب را پس از اسکن کردن در وبلاگ قرار خواهیم داد!) پس از مدتی رصد، به خرابات برگشتیم!

حالا این عکسو داشته باشین: 

Image and video hosting by TinyPic

 
این عکس در شرایطی کاملا طبیعی گرفته شده و هیچ گونه اغراقی در آن به کار نرفته است! این است نمود یک زندگی مشقت بار دانشجویی
از چندی پیش که ما این هتل ۵ ستاره رو به دو نفر از دوستامون اجاره دادیم، هیچ احدالناسی از جنس دوم (زن) وارد این خونه نشده! پس این آرامش و سکون و ثباتی که بر هتل و وسایلش حاکمه کاملا طبیعیه! عکسم که بولوف نیست، اگه باور نمی کنید روش زوم کنیم! کارتامون زیر مونیتوره، اگه بولوف می زدیم کارتامون دستمون بود!

البته وقتی که این عکس توسط عوامل ناشناس ستون پنجم که احتمالا گرایش شدید فمینیستی داشته و کینه ای دیرینه از ما به دل داشتند گرفته شده، بنده در حال حل یک مسئله ی دشوار الکترومغناطیس از کتاب چنگ بودم! هگرگر خان چهارم نیز در بحر تفکر روی قسمتی از نظریه ی هگرگر محوری خاص ، در حال خلسه به سر می بردند! مهدی نیز درگیر یک مدار پیچیده ی فلسفی بود و با نوک انگشتان پایش تمرین تعادل می کرد...

مبتنی بر دستورالعملی طی یک جلسه ی فوق اضطراری پس از پیدا کردن عوامل نفوذی منعقد شد، گروه چنین تصمیم گرفت که یک نفر از عواملی که گرایشات شدید فمینیستی دارد را برای نظم بخشیدن به هتل دعوت نماییم، تا هم برایمان چایی دم کرده و هم ناهار بپزد (مطمئنم هیچ کدومش از دستشون بر نمیاد!)

خوب بچه ها اگه به گوشه ی عکس نگا کنین و ساعتو بخونین و همچنین ساعتی که زیر این پست قراره ثبت بشه رو یه نگاهی بندازین، به این نتیجه می رسین که بی خوابی زده به سر من و دارم وبلاگو آپ می کنم! همه ی بچه ها خوابیدن و من بیچاره اینجا تنهایی دارم پست میذارم!

راستی هرکی بتونه تعداد وسایلی که تو این عکس ثبت شده رو بشماره، جایزه داره!
--یک فروند سفر زیارتی به ایالات هگرگر با ارائه ی خدمات سیسی و اهر مدارانه به همراه یک روز اقامت در قوشاچای!
--یک شبانه روز اقامت رایگان در بخش رستوران گردون هتل میرداماد با بهترین غذاها (همبرگر،سوسیس یومورتا، جیزویز و ...)

خوب دیگه! کم کم دارم چرتو پرت میگم. دیگه بریم لالا! خوابای خوب خوب ببینین. بای بای...

فاجعه خونین!

بچه ها دیروز من و فرشید با هم رفته بودیم ولایت سیس برای دوچرخه سواری. ولی از بد روزگار اتفاق وحشتناکی برامون افتاد و متاسفانه فرشید رو از دست دادیم

 

و اما عامل این جنایت خونین:

 

                         

                                      Image Hosted by PicturePush

نام این حیوان شیپولی گوگولی ملقب به "شیگول" یا همان اژدهای کومودو(سیس) است

این موجود مهربان و بی آزار نه تنها در نواحی غربی آذربایجان شرقی یافت نمیشود ، بلکم بیشتر .

 

شیگول از خانواده ی خزندگان و خوارگاپان میباشد و شوخی هم حالیش نمیشود چون یک ساعت پیش دوست شهرستانی ما(شیخ طالب سیس )را بخاطر قایم کردن توله شیگول  پشت شمشادها ، خورد و معذرت خواهی هم نکرد

غذای اصلی شیگول پفک است . حتی فیل هم از یک متری او رد شود مو هایش بریزد ، چه برسد به خودم.غذای فرعی این حیوان همه چیز جز پفک است، مثل دوست ما .

 

میگویند این اژدها آتش هم از دهانش میداده و حتی پرندگان هم جرات نمیکردند نزدیکش بیایند و خداوند بخاطر جلوگیری از مقطوع النسل شدن پرندگان ، Option آتش را از روی شیگول Disable میکند و بجایش یک نیش ذوالفقار طوری عنایت میکند که همچین فرقی هم نمیکند

 

                                         

                                         Image Hosted by PicturePush

 

این موجود غیر قابل معاشرت ، سالی 2 بار بابا میشود.حاصل  این بابا شدن، 4 عدد توله شیپولی گوگولی میباشد که 3 تا از آنها را بخاطر کنترل جمعیت و جلوگیری از مقطوع النسل شدن بقیه جانداران تناول میکند ،دمش گرم.(نتیجه: شیگول علاوه بر واحد تنظیم خانواده تنظیم جامعه هم پاس کرده)

 

توله شیگول بجای پستانک از میرمالک (نوعی مارمولک(تصویر بالا)) تغذیه میکند و علاوه بر آن به دسته ی پلاستیکی و نرم مسواک Oral-B هم علاقمند است مثل خود من.

 

یک شیگول بطور متوسط 13 سال عمر میکند که در این مدت 4 دوچرخه سوار ، 78 توله شیگول ، 3 گوزن و 127 تا جغد میخورد و کلی حیوونه دیگه . میگویند اسید معده اش میتواند لایه اوزون را هم سوراخ کند ، بسکه قوی است.

 

در کتب آمده که حضرت نوح شیگول را پیچوند و سوار کشتی نکرد و شیگول خودش با آژانس اومد ، آخر این حیوان خدا پیغمبر سرش نمیشود .

 

فکر کنم بعد از ۲ تا پست جدی با این پست حالتون جا اومده باشه.

 

راستی برای شادی روح فرشید یه کف مرتب