آخرین روزهای سرد زمستان 84 بود.یه روز صبح استاد بقایی‘استاد ادبیاتم و رئیس دپارتمان ادبیات اندیشه سازان سر کلاس اسم 3 تا کتاب رو گفت و فرمود که بشر باید حداقل تو عمرش یه بار این کتاب ها رو خونده باشه که یکی از اونا کتاب "شازده کوچولو" یا "شهریار کوچولو"بود و من هم خلاصه ی یکی از بخش های این کتاب رو براتون میارم.
در توصیف عظمت این کتاب همین بس که کتاب قرن گذشته انتخاب شده و یکی از مترجمانش هم
"احمد شاملو"هست
البته نمونه آوردن از قلم طلایی و جادویی "آنتوان" نویسنده ی داستان باعث میشود که دیگر سیاه مشق های من
مانند سکه ی مسی بی ارزشی به چشم آید و من هم به قول خود او در یکی از بخش های آن کتاب احتمالا یکی از آن
۶۲۲ کرو ر خودپسندی هستم که روی زمین زندگی می کنند‘ قاعدتا نباید این را بپسندند و شاید هم پشت سرم
حرف هایی را بزنند و شاید هم بگویند که من قدیمی فکر می کنم! ولی خوب آنقدر این نوشته قشنگ است که
دیگر هوش و حواسم به این محاسبات نمی ماند.
...آن وقت بود که سر و کله ی روباه پیدا شد.روباه گفت :سلام
شهریار کوچولو برگشت اما کسی رو ندید با وجود این با ادب تمام گفت :سلام
صدا گفت:من اینجام زیر درخت سیب
شهریار کوچولوگفت:کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت:یه روباهم من.

شهریار کوچولوگفت:بیا با من بازی کن نمی دونی چقدر دلم گرفته.
روباه گفت:نمی تونم باهات بازی کنم هنوز اهلیم نکردن آخه.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت : معذرت می خوام.اما فکری کرد و پرسید اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی .پی چی می گردی؟
شهریار کوچولوگفت: پی آدما می گردم.نگفتی .اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:آدما تفنگ دارن و شکار می کنن اینش اسباب دلخوریه اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدن و
خیرشون فقط همینه.تو پی مرغ می گردی؟
شهریار کوچولوگفت :نه پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یه چیزیه که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردنه.
- ایجاد علاقه کردن ؟
روباه گفت: معلومه!
توالان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگه.نه من احتیاجی به تودارم نه تو هیچ احتیاجی
به من.منم واسه تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه
اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم تو واسه من میون همه ی عالم موجود یگانه ای
میشی. من واسه تو
شهریار کوچولوگفت: کم کم داره دستگیرم میشه.یه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه

روباه گفت بعید نیست.رو این کره ی زمین هزار جور چیز میشه دید
شهریار کوچولوگفت: اووو نه !اون رو کره ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی سیاره ی دیگست؟
-آره !
تو اون سیاره شکارچی هم هست؟
- نه!
محشره!مرغ و ماکیان چه طور؟
- نه
روباه آه کشان گفت :همیشه ی خدا یه پای بساط لنگه! اما پی حرفشو گرفت و گفت:زندگیه یکنواختی دارم.من
مرغا رو شکار میکنم آدما منو.همه ی مرغا عین همند.همه ی آدما هم عین همند.این وضع یه خورده خلقم رو
تنگ میکنه.اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم رو چراغون کرده باشی.اون وقت صدای پایی رو میشناسم
که با هر صدای پای دیگه ای فرق میکنه.صدای پای دیگرون منو وادار میکنه تو هفتا سوراخ قایم بشم اما
صدای پای تومثل نغمه ای منو از سوراخم میکشه بیرون
تازه نگاه کن اونجا گندم زار رو میبینی .برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایه.پس گندم زار هم
منو یاد چیزی نمیندازه. اسباب تاسفه.اما تو موهات رنگ طلاست.پس وقتی اهلیم کردی محشر میشه. گندم
که طلایی رنگه منو به یاد تو میندازه و صدای باد رو هم که تو گندم زار میپیچه دوست خواهم داشت.

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو رو نگاه کرد.اون وقت گفت:اگه دلت میخواد منو اهلی کن
شهریار کوچولو جواب داد:دلم که خیلی میخواد اما وقت چندانی ندارم.باید برم برا خودم دوستانی پیدا کنم و از
کلی چیزها سر در بیارم.
روباه گفت:آدم فقط از چیزایی که اهلی می کنه می تونه سر در بیاره .
انسان ها دیگه برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارن.همه چیز رو همین جور حاضر و آماده از دکون ها
میخرن اما چون دکونی نیست که دوست معامله کنه آدما موندن بی دوست.تو اگه دوست میخوای خوب منو اهلی
کن.
شهریار کوچولو پرسید:راهش چیه؟
روباه جواب داد :باید خیلی خیلی حوصله کنی.اولش یه خورده دورتر از من این جوری میون علفها میگیری
میشینی و من زیر چشمی نگات میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگی.چون تقصیر همه ی سوء تفاهم ها بر سر زبونه.عوضش میتونی هر روز یه خورده نزدیک تر بنشینی.
فردای اون روز دوباره شهریار کوچولو اومد.روباه گفت:کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی
اگه مثلا سر ساعت 4 بعد از ظهر بیای.من از ساعت 3 تو دلم قند آب میشه و هر چی ساعت جلو تر بره
بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم .ساعت 4 که شد دلم بنا میکنه شور زدن و نگران شدن اون وقته که
قدر خوشبختی رو میفهمم.اما اگه تو وقت و بی وقت بیای من از کجا بدونم چه ساعتی باید دلم رو برا دیدار تو
آماده کنم هر چیزی برا خودش قاعده ای داره.
شهریار کوچولو گفت:قاعده یعنی چی؟
روباه گفت :اینم از اون چیزاییه که پاک از خاطره ها رفته.این همون چیزیه که باعث میشه فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کنه.مثلا شکارچی های ما میون خودشون رسمی دارن و اون اینه که پنجشنبه ها رو با دختر های ده میرن رقص.پس پنجشنبه ها بره کشون منه .برای خودم گردش کنان میرم تا دم موستان.حالا اگه شکارچی ها وقت و بی وقت میرقصیدن همه ی روزها شبیه هم میشد ومن بیچاره دیگه فرصت و فراغتی نداشتم
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه رو اهلی کرد
لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:آخ نمی تونم جلو اشکم رو بگیرم.
شهریار کوچولوگفت:تقصیر خودته.من که بدت رونمی خواستم.خودت خواستی که اهلیت کنم.
روباه گفت : همین طوره!

شهریار کوچولوگفت:آخه اشکت داره سرازیر میشه