تنها مانده

 

یه قصه ی تکراری . . .

 

یه دل گرفتگی همیشگی ...

 

نمی دونم  وقتی دلم می گیره  هواشو می کنم یا وقتی هواشو می کنم دلم می گیره .

نمی دونم این دل صاحب مرده چی ازش دیده که راه به راه  بهونه میاره  , اخم میکنه , قهر می کنه که  الا وبلا می خوام ببینمش . عین بچه ها ...ولی مگه میشه همه چیزو به بچه فهموند. مگه میشه بهش بگم : اون دیگه نیست , رفته , دیگه سراغت نمیاد...

نه نمیشه !

باید عادت کنه . باید یواش یواش  یادش بره که  واسه کی زنده بود .یادش بره که واسه دیدن کی تند تند می زد .

دیگه کلافه شدم از بس دیدم  شبا داره آروم آروم گریه میکنه.

بیچاره دل . طفلی حق داره .آخه خیلی تنها ست .این چند مدته تنها نبوده حتی یک دقیقه با تنهای که بهترین رفیقه.

هر کجا قاصدک میبینه دونبالش میکنه تا بگیرتش.وقتی اونو می گیره زود در گوشش یه چیزایی میگه و بد ولش می کنه.

می فرستتش  دونبال یار.

خدا رو چی دیدی شاید دیدشو یپغامو به معبودش رسوند.اخه عین خدا اونو می پرستید.

اما این چه خدایی که از بندش سراغی نمی گیره.

بهش میگم : خیلی بده که دردتو بریزی تو خودت.بهتره با یکی درد ودل کنی.

میگه  درد دلمو  فقط به اون میگم.فقط به خود خودش . ولی همیشه بعد این حرفا یه بیت زیر لب زمزمه میکنه...

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم     چه بگویم که غم از دل برود چون توبیایی

 

هر وقت خواسته سفره دل پر خونشو پیش یکی باز کنه , انگار یکی دهنشو  بسته . نمی دونم؛ میگه یاد یه چیزی میافتم.

یاد :

هر که در این بزم مقرب تر است     جام  بلا  بیشتر ش   می دهند 

 

 

تقدیم به سعید که در جوانی پرپرشد و چند روز دیگر دومین سالی خواهد بود که نمی توانم عطر وجودش را نفس بکشم.

روحش شاد.

 

و تقدیم باد به...

 

از نوشته های یک دیوانه.

بازگشایی وبلاگ تخصصی انجمن سیگاری هایه دانشکده را به اعضای محترم این انجمن تسلیت می گوییم .

www.asadt.blogfa.com

گروه تنها ماندگان سابق



بازگشت دوباره ی هراز چشمه ی سابق به جمع وبلاگ نویسان حرفه ای را تسلیت می گوییم .


www.maryam-diary.blogfa.com


گروه تنها ماندگان سابق

عجایب سه گانه

هویج های عاشق:

تو دنیایی که لاک پشت ها پرواز می کنند و اسب ها مست می کنن!(نام فیلم)خوب هویج ها هم عاشق می شن

 

.

.

دلیل اینکه بنده مدتی در وبلاگ حضور نداشتم این بود که به توصیه ی نوید جون بویوه فلکه ده کاسه دستم گرفته بودم و می خواستم برای شما یه ماشین بخرم!و فقط تونستم با پولایی که حاصل دست رنج خودم بوداینو براتون بخرم.(همینم از سرتون زیادیه).سرو دست نشکونین !همتون رو یه دور سواری می برم

اینم اون ماشین که باهاش عکس گرفتم:


اینم از آقای دکتر که به خاطر این حرکتش باعث شد گروه سه نفره ی دادجویان از دانشگاه متواری شود

 

نیمااااا

نوییییییید .عکسیزی آپ الیجاغام هااااااا.

یا منی آپارین شاما ،یادا ساباه عکسیزی گویاجاغام هااااااا

یک اردو ، هزار خاطره

 

- من دیگه از این کارا نمی کنم ! یعنی ما این همه level شخصیتمون پایینه ؟ بهتره از این به بعد دورشون بزنیم این اردو رو هم میریم قلعه بابک جمع خودمونی بروبکس !

- من دیگه حوصله ی تحمل خروار خروار عشوه رو ندارم ! با بچه ها هماهنگ کنید میریم بترکونیم !

راوی : تیم آماده سازی وسایل و هماهنگی اردو شروع به کار می کند . اسامی وارد لیست می شوند . هزینه ها دریافت می شود . با هزار بد بختی ماشین را هماهنگ می کنند ! و بعد از خرید وسایل مخصوص( خوش گذشتن * ۱۳) قرار را ساعت ۵:۳۰ روبه روی بیمارستان ۲۹ بهمن مشخص می کنند .

 

آقا همه اومدن ؟ یک دو سه ... موس داافا ! موس دافا هانی ؟

گدا ک*** ا*** لاپ ازوان سریپ !

الان از خواب بیدار شده . ساعت ۶ صبح . ممد بپر با ماشین سریعا بیارش . و ممد به سوی موس دافا حرکت می کند. ساعت ۳۲ :۶ صبح آقا تازه میرسن به پای قرار ! بی وفا موس دافا ! حالا با ما اینجور قرار میذاری ، فردا شاید با یکی ( این یکی از اون یکی هاست ) قرار بذاری اون وقت اگه این همه دیر بکنی مثل ما باهات نرم و لطیف برخورد نمی کنن !

بالاخره جمع جمع شد ورفتیییییییییییییم ! آقا شوفر ضبطی یاندیر !

بیا بیا ! حالا بیا ! قر بده قر بده ( جا داره در اینجا تاسف خود را از عدم حضور آقای هگرگر خان بزرگ در اردوی بزرگ اعلام بداریم . ایشالله غم آخرتون باشه )

چه صحنه هایی ! چه لحظه هایی ! همه از خوشحالی بر روی لب های خود تبسمی شیطانی ( آجیخ ورون ) نشانده اند و کف میزنند ! اینا رو به صورت تصویر آهسته تصور کنید :

علیرضا برو رو آذری ... رضااااااااااااااا ! ماشاالله . دست دست ! شله شله . مممممد ! آقا یاواش ماشین آشدی !

و این میان آرمان با ابهت خاصی وارد میدان می شود . دستانش را مانند عقابی تیز پروار بار می کند و قسمت پایین تنه را مثل ژله ب میتکاند و میلرزاند ( خواهشا به تشبیهات کاملا دقت کنید )

فرشید : آرمان بر گرد طرف دخترها هم برقص ، زشته !

وجدان فرشید : فرشید بسه این همه دخترا رو اذیت نکن ! مگه تو مینی بوس دختر هست ؟ این همه هم تو وب گیر نده . پیش ایشده ( این قسمت رو وجدان سعید امانی بهم گفت ) اوتان !

 

راوی : بعد از ۲.۵ ساعت خوش گذرانی و بگو بخند و شادمانی بسیار نزدیک اهر می شوند . علیرضا اهر الدوله با هزار امید برای بچه ها کلاس میگذارو ولی بعضی حقایق بود که باید به اون اشاره می شد و ناچارا علیرضا فعلا ضایع می شد . از جمله بزرگراه یک طرفه ! استفاده از سرعت گیر به فاصله های ۲ متری از هم و ...

رسیدیم بچه ها . پیاده بشین . اینجا دیگه کوهه تعاروف هم نداریم . هر کی دستشویی داره روشو بکنه اون طرف و راحت باشه .

به سوی قلعه ی بابک ، سردار آذربایجان

آدم که به وسط های راه می رسید ، وقتی از وسط جنگل بلوط رد می شد و تازه به دامنه ی کوه می رسید کم کم احساس می کرد که تو گذشته چه آدم های بزرگی زندگی می کردند ! چه طور ممکنه بالای کوه به این بلندی قلعه ساخت و لشکر نگه داشت ؟ .به پای پله های قلعه که رسیدیم . پایین دره کاملا مشخصد بود . یک دره زور و نارنجی رنگ . درخت های بلوط رنگ زیبایی به دامنه های کوهها داده بودند . هوا عالی بود . نه سرد بود و نه گرم . تا دلت میخواست منظره بود واسه عکس انداختن .به قلعه رسیدیم . خدای من ... !

                                                             *

 

بالای قلعه جمع کوهنوردها جمع بودند و میخونندن و میرقصیدند . همه با هم . پایین رو که نگاه می کردی چشمت سیاهی میرفت . کمپ از دور مثل یه نقطه ی کوچک دیده می شد .

وقت ناهار رسیده بود ! فرشید جوجه کباب دست به کار شد و شروع کرد به سیخ کشیدن و آماده کردن ناهار . رضا و ممد منثل رو به پا کردن و کباب ها را روی منقل می ذاشتن و باد میزدند . بوی جوجه همه جا رو گرفته بود . به به ... ! کباب اونم درست رو قله ی کوه . چه مزه ای داشت . هنوز هم طمعش زیر زبونمه .

*


آدمش دلش میخواست یه گوشه بشینه و دره و ها وکوهها رو تماشا کنه و پروار کنه ... !

دیگه نوبت پایین امدن بود .یه دره بزرگ که پایین اومدشن برای مبتدیها حداقل ۱.۵ ساعت طول می کشید . اما تا به حال تو عمرم دره های به این قشنگی ندیده بودم . خطر داشت و مزه اش به همین خطرش بود . دلم میخواست یواش یواش راه برم و پاهامو آروم رو برگ های نارنجی بلوط بذارم و به صدای ابی که از کنارمون می گذشت آروم آروم گوش بدم . بالا رفتن ، پایین امدن ، لیز خوردن ، خیس شدن ، نفس عمیق کشیدن و آب سردی که از بالای کوه میومد ، هر کدومش یه خاطره ی فراموش نشدنی بود .

خدایا ... ! اینجا چقدر قشنگه ! وااای ... !

                                                                    *


افق و کوه و باد سرد و درختان بلوط انگار داشتن باهامون حرف میزدند ، شایدم نه ... مثل یه اهنگ دلنواز بودن ، نه .. مثل یه نقاشی بی نظیر و شایدم مثل یه خاطره رنگی ، آره مثل یه خاطره رنگی ...

ساعت ۳۰ : ۵ رسیدیم به پای مینی بوس . به سوی تبریز ... .

همه با هم :

امشب در سر شوری دااارم ... امشب در دل نوری دااارم ... باز امشب در اوج آسمانم ...

از شادی پرگیرم که رسم به فللک ...

ساعت ۹ رسیدیم سر راهنمایی .

قلعه بابک های زیادی هستند ! خاطره ها ی زیاید هستند که هنوز نقاشیشون نکردیم .

دلم گرفته ، دلم یه ذره شده . کاش میتونستم همونجا یه گوشه می نشستم و میرفتم به عالم خیال و پرواز می کردم ... ای کاش ...

این اردم هم یه تجربه ی خوب بود . بی هیچ مبالغه ای خیلی خیلی خوش گذشت . از همه ممنونم .

 

نوشته شده توسط : فرشید !

                                                               *

 

(فرشید جان بوینوم یوغوندی!!!!!!!)

علیرضا:

متن خیلی زیبایی بود ولی فرشیت بچه ها رو نا امید کردی. مگه قرار نشد عکسا کامل به دستت برسه بعد آپ کنی؟؟ تو که هیچ حرفی از اون گروهی که قبلا با امجدی اینا قرار گذاشته بودیم تو قلعه با هم مچ (match) بشیم نزدی.. خیلی (غیر اخلاقی) ... هستی!  طبیعت قره داغ پاک همه ی هوش و حواست رو پرونده.. پرواز داده!! تو برو همون ماستتو بخر!!!  شیت گوهون!

 آرمان کار خودته. ما منتظریم.

آرمان تقدیم میکند:

                                               *

من جز حقیقت چیزی نمیتونم بنویسم پس اگه حقایق رو گفتم ببخشید!

اول در پی نوشته های بالا این عکس رو به عنوان مدرکی محکم همچون درب قلعه بابک اینجا میذارم تا خوانندگان عزیز دچار هیچگونه ابهام و جای سوالی نشوند.

*

همه سرشون رو به طرف قلعه برگردوندن و بهش نگاه میکنن ٬ گذر زمان هیچ چیز از زیبایی و مهابت این قلعه کم نکرده! همه با این قلعه فرو ریخته یا شاید اگه بهتر بگم با این هرمی که بدون جور ساخته شده خداحافظی کردیم. پسرها تصمیم گرفتن تا از راه جنگل برگردن (توجه بنده هم جزو همین گروه بودم سوء تفاهم نشه!) و راه افتادیم و راه افتادیم و چند بار افتادیم و با آواز "یاشاسین آذربایجان" از قلعه پایین اومدیم . هوا زیاد سرد نبود ٬ یا باد نمیوزید یا جرئت رد شدن از دره رو نداشت! شاید میترسید اگه بخواد از این دره و ازمیون درختا بگذره تبدیل به هوا شه! میترسید نتونه دل بکنه! شاید اونم مثل بعضی از ماها نمیخاست جریانش رو از دست بده و تبدیل به باد ساکن یا هوا شه. در هر حال بچه ها راه افتادن و ما چند "دبه" آخر از همه! ولی همین که وارد جنگل شدیم دیدیم حیفه از این طبیعت بگذریم! فوقش اینه که میرن تو ماشین یک ساعت منتظرمون میمونن! آخه کرایه مینیبوس "البته مینیبوسی بود که دوستاش بهش میگفتن سوناتا! به قدری فشن و زیبا بود" دست ما بود و جایی نمیتونست بره . و ندایی آمد! آره؟؟ یعنی این صدای سروش  فرشته پیام آور خداست؟؟ یعنی ممکن است؟؟ ولی نخیر . این صدای امیر است که از پشت سر میگوید : دبه لر دوزون عکس سالاخ .

*

خیلی دوس دارم با جزئیات این طبیعت رو تعریف کنم ولی نمیتونم ... فقط این رو بدونین که اگه بگن طبقه زیر زمین بهشت کجاست میگم اینجا! توپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عالیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خلاصه مثل آدمی که تویوتا کمری ندیده باشه و سوارش بشه داشتیم به اطراف نگاه میکردیم که یه دفعه ندا اومد! نترسین بابا سروش نبود! رضا بود! "اولان بَ هارداسیز ۱ ساعاتدی سیزی گودوروخ!" بله یک ساعت منتظر ما موندن ولی خبری از ما نبوده ٬ همه رفتن ولی رضا موند و منتظر ما شد ( فکر نکنین واسه مرام هاااااااا! نه! واسه این که چند نفرمون هزینه اردو رو نداده بودیم) خلاصه هوا داره تاریک میشه! سریع داریم حرکت میکنیم ٬ تو راه از چنان صخره هایی پایین اومدیم که اصلا باورمون نمیشد اینطور چیزی ممکن باشه! یک نمونه واستون میذارم:

 *

 

توجه! لطفا از این پاراگراف رو بخونید و آخر هر جمله یک عدد "هو" بذارین!

هوا تاریک شده بود.از همه جا صداهای عجیب و غریب و صدای گرگ و خرسی که زنش از خونه بیرونش کرده میاد. یه دفعه یه خرس جلومون سبز شد که رو سرش شاخ داشت و دستاش مثل عینک استاد بالازاده بزرگ بود و ۵۰ گرگ گرسنه همراهیش میکردن! ولی بچه های جسور ما باهاشون مبارزه کردن دو تا کف گرگی و دو تا مشت همگی ولو شدن رو زمین و همین که خواستیم دوباره بهشون ضربه بزنیم جلوی ما سجده کردند و گفتیم "بو نه ایشدی دو ایاغا!" و انگار خیلی چرت گفتم و ...

خلاصه رفتیم و رسیدیم و هنگام برگشتن تو ماشین به آهنگها گوش دادیم و کیف کردیم و حال کردیم و عشق کردیم و همخوانی کردیم و جک گفتیم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت

همه یک صدا میگفتند : بهترین اردوی عمرمون تا حالا همین بوده! جای آرش و صمد و خیلیای دیگه خالی

 و اینم نشانه "ثعب الابور" بودن راه رفت :

*

 

برای دیدن فیلم کلیک کنید.

اینم از جمله بهترین عکسها که توسط امیر ذاکری منش گرفته شده:

*

*

نوید:
موثدافا به سن اولموسن؟ نیه بس
up المیسن؟ الله کاهرسسین بولوی!

-----------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

و بالاخره...................................

.

.

.

موسدافا:

.

.

(برای پاسخ به احساسات دوستان) تقدیم می کند:

 

بچه ها میخواستم اولش تو نظرات بنویسم ولی حیفم اومد! دیدم هر کی از راه میرسه یه چیزی به دنباله ی پست اضافه می کنه و خلاصه اینکه اینجا شده هرنگه خانا!

هر کسی یه جایی رو تشریح کرد! منم میخوام به جاهایی که از قلم بچه ها افتاده اشاره کنم! اولش مربوطه به فلسفه ی دیر رسیدن بنده! آقا من تا صبح داشتم واستون برنامه میریختم که اون یخچالای چهارفصلی رو چه جوری رد کنیم! آخه اون یه نفر اهری که داشتیم خیلی خبره بود تو کوه پیمایی(نه کوه نوردی!!!) واسه همینم شب ۴.۵ خوابیدم و ۶ دیدم گــــــــــــــــــده ev تیلیفونی زه ووری! با شتاب گوشی رو برداشتم! همه تو خونه از جا پریدن! گفتن کجا؟؟؟ بابایی دارم میرم کوه! بدون اینکه بپرسن کجا و کی بر می گردی میگن مواظب بچه ها باش!
تا کفشامو بپوشم علیرضا زنگ میزنه که در خونتونم بیا بیرون! تا میرسم پای ماشین میگم خوب آقای راننده بریم؟؟؟ بعدش یه کتک مفصل از بچه ها میخورم...

ایول اردوی مجردی! ببین کیا دارن میرقصن!!! جهان بزرگ! یحیی(داشگا)! نوید! ممد حمیرا! ممد آروین! بابک! ساسان! صابر! ممد قوشباز! ممد دانلود! امیر و ... کسایی که شاید تو عمرشون یه بارم قر و فر نداده بودن! حالی کردیما...

                                           
داریم نزدیک میشیم... به مهد تمدن دنیا.. جایی که انشتین ها و ابن سینا ها و همه ی مشاهیر از این خطه برخاستن! شیخ محمود شبستری! عارف قزوینی٬ پرفسور هشترودی و ...

آری... اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر........
وارد که میشیم ابهت شهر چشم همه ی بچه ها رو کور کرده... اینجا متمدن ترین شهر دنیاست...
از ورودی شهر رد میشیم! یه مجشمه ی بزرگ که یادشون رفته نما کاریشو انجام بدن! میگن مجسمه ی شیخ شهاب الدین اهـــــــــــــــریه!  از نوادگان شیخ پیروزپناهان بزرگ!
از یکی از خیابونای شهر رد می شیم.. یه خیابون خیلی دراز که نمیدونم چرا یه طرفه بود!!!!! فرض کنین از دروازا تا شهناز یه خیابون به عرض اتوبان شهید کسایی کشیدن که یه طرفست! البته جالبه بدونین که بعد از نصف روز جهت خیابون عوض میشد!!!! چون وقتی داشتیم برمی گشتیم بازم خیابون یه طرفه بود! با همون عریضی و طویلی!!!! فقط نمی دونم با چه ترفندی ساختموناش رو عوض کرده بودن.. وگرنه خیابون همون بود!!
 
شیخ از بس بهمون لطف داشت و مهمون نواز بود که نذاشت از کنار کوچشونم رد بشیم! گفت بچه ها خطرناکه! بعدشم این شعرو واسمون خوند: ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری... بر حذر باش که سر می شکند دیوارش!
گفت از کوچه ی ما رد بشین سر همتون میشکنه!
 خوب دیگه قارا داغ اوشاقی غیرت داره!
همه بدونین! واسمون یه آب جوش دادن و
۴۰۰ تومن پول گرفتن!!! هرج و مرجی بود که نگو و نپرس...
خلاصه با
۱۰۰۰ مکافات رد شدیم و پس از مدتی به قلعه رسیدیم! حالا ببین با چه کسایی قراره کوه پیمایی کنیم! تا از ماشین پیاده میشیم میگن موسدافاااا دسشویی سی واردی؟ میگم آره بابا اینجا ها همه جا پتانسیل دارن که تبدیل به دستشویی بشن! مخصوصا کمی بالاتر که جنگله بهتره! حالا ببین یکی برگشته چی میگه بهم! میگه شیلنگ نباشه من نمیتونم برمااااااا گفته باشم!

حالا رسیدیم بالای قلعه! میزنیم و میرقصیم و همخونی میکنیم: یوردوم یوبام مسکنیم سن آذربایجانیم! آنام دوغما وطنیم سن آذربایجانیم...

*


یه گروه با حال دیگه هم هست! رقص آذری و ... ناهارو بالای قلعه که به رگ زدیم!

پسرای گروه کوهنوردی دانشکده هنرهای اسلامی دانشگاه تبریزم اونجان! یه پلاکاد خوشگیلم با خودشون آوردن اونجا که از دستشون گرفتیم و تصاحبش کردیم! با یه ترفند اهریانه پلاکاردو تبدیل به دانشگاه خودمون کردیم و یه عکس یادگاری گرفتیم!

*

 بچه ها دوستامون نیومدن؟ آقای امجدی چند دقیقه بعد با اکیپ دوستای پایمون رسیدن! رفتیم بالا...
تازه ماها فهمیدیم که همه میگن برق برق... بچه های برق خیلی سرد و بی احساسن... متوجه شدیم که بدم نمیگن! (البته به استثنای تنهاماندگان
۸۵) به به دختر به این میگن! مای بدبختو ببین داریم تو چه قحطی بزرگی زندگی می کنیم|! بلی قحطی چند نفر دختر پایه و با حال... اگه این کلاسای عمومی هم نبود فکر نمی کنم زنده میموندیم...


انصافا دوستامون خیلی باحال بودن... یه مجلس بزمی به پا شد که فک نکنم بابک خودش نظیرشو تو قلعه ی خودش دیده بود! خیلی خوش گذشت... به دوستامون گفتیم ما میخوایم از طبیعت پاییز لذت ببریم... از راه جنگل میایم! تا اردوی بعدی خودافیظ! درسته تا اردوی بعد دلمون واسشون تنگ میشه اما خوب چاره ای جز تحمل نیست
!

من تا حالا این همه از طبیعت لذت نبرده بودم! اتفاقای برگشتنو بچه ها نوشتن! درسته هیچ وقت نمیشه با نوشتن اون احساسا رو برگردوند... ولی خاطرش تا همیشه تو ذهنمون میمونه...
برگشتنی راننده گفته بود ساعت
۳ پایین باشین که ما ساعت ۶ رسیدیم!!! جریان خرس رو هم که آری جون خوب توصیف کرده...

برگشتنی پلیس راه شهر بزرگ اهــــــــــــــــــــــــــــــــر بهمون گیر داد! چون باید ۵.۳۰ از پلیس راه اهر رد میشدیم ولی ۷ رد شدیم! می خواستن ۱۷۰۰۰ جریممون کنن که با ۴۰۰۰ حل شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این است پلیس راه اهر! من تو عمرم رشوه خواری رو به عینه مشاهده نکرده بودم! که در اهـــــــــر این توفیق نصیبمون شد!

نکته ی مهم دیگه عکس شام خوردن علیرضاست! برگشتنی که بروبکس قوشاچای تو هتل تلپ شدن و علیرضا از بس ما رو کمک کرده بود و خسته بود حال شام خوردنم نداشت! ساسان میگه از خواب که واسه شام بیدارش کردیم همون طوری توی خواب شامشو خورد و بازم به خوابش ادامه داد! جالبه که صبح اصلا خودش یادش نمیاد که کی شامو صرف فرموده بود!!!

نوید جون زحمت عکسا با تو! meysi!
و به یاد نیما و مهدی... هر کداممان ۱۰۰۰ صلوات بفرستیم! روحشان غریق رحمت باد!

-----------------------------------------------------------------------------------

قارا داغ اولکسینین گور نِجه دیوانسیم

بابکین داش قالاسی هم نبی کاشانسیم

"بابک قالاسی ۱۳۸۶" 

خسته نباشین! (آپ گروهی کانون هگرگر محوران سیس)

یا حق

...آقای دکتر پیروز پناه هر چه سرعتر به

سیلام

خوب یادمه که دیشبو با این فکر خوابیدم که آقا فردا صبح زود قراره با مهدی جون مدار بخونیمو حسابی درسو فول شیم و سه شنبه کوئیزو بترکونیم...
ولی شب کابوسای وحشتناکی به خوابم اومد! تو خواب دیدم که دکتر کریمیان یقمو گرفته و میگه که چرا حل المسائل مدار نداری؟ نیک مهر چاقو تو دستش بود و داشت تهدیدم می کرد که بچه ۳۳ روز از سال تحصیلی میگذره، تو هنوز کتاب چنگ نگرفتی؟

صبح که از خواب بیدار شدم، گفتم یه زنگی بزنم به مهدی و بگم با هم بریم نمایشگاه کتاب!
بعدشم رفتم سراغ داداشی و یه کم دستمال کشی که داداش جون من خیلی دوست دارم! انگار امسال خیلی تخفیف داره  ... میگن هر کی با داداشش نیاد نمیذارن وارد نمایشگاه بشه! (آخه مثل همیشه ۱۰ میلیاردم تموم شده بود و دنبال یه اسپانسر خوب میگشتم واسه خریدن کتاب، تازه حوصله ی با اتوبوس رفتن یا پول تاکسی دادنم نداشتم!)

حالا ساعت ۱۰ شده و رسیدیم نمایشگاه! الوووووو مهدی؟ گینه زهر گوشون silent دا دی؟ الوو؟
مهدی: هـــــــــــــــن؟ گلی یم دا (با لهجه ی قوشاچای بخوانید!) عابر بانک دان پول گوتویم...

اوووووووووه اینجا چه خبره؟ مثل اینکه صف بن کتابه! خیلی شلوغه بابا. ولش کن...
(بعد از کمی تفکر اقتصادی) ولی دیرم الماسا دوراخ صفه! ارزشی واردی!
در حین شتافتن به سمت صف بن ، داداشم میگه: موصی باخ اورا! دوهتور بادامچی! بعدشم میره جلو و سلام و ...! میگه استاد شما زحمت ما رو خیلی کشیدین... به برادرم گفتم که با دکتر درساتو بردار ولی مثل اینکه با برنامش جور در نیومده! من دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و تو دلم گفتم آره جون خودت! واسه کلاس دکتر بادامچی همه سر میشکوندن!
پس از مدتی ایستادن توی صف،  یه لحظه دیدم مثل اینکه تو صف خانما یه نفر آشنا ایستاده!بــــــــــــــــــــله! یکی از همکلاسامونه، چند نفر بیشتر به نوبتش نمونده!
بعدش با کمال پر رویی میرم جلو و سلام خانم،  خوبین؟ چند تا میخواین بن بگیرین؟ واسه منم بگیرین و ... بعدشم میرم پیش یکی از دوستام که غرفه داشتن، اون بیچاره هم بن ها رو گرفته و داره دنبال خلیلی میگرده! (خدا میدونه تو دلش چقدر حرف.... نثارم کرده!)

تا مهدی بیاد یه دوری تو سالنا با برادرم میزنیم! میرسیم که به سالن آذربایجان،  چون کتابهای تخصصی من بودن (کتب ناشران خارجی!) در بحر کتب انگلیسی مستغرق بودم که یهو دیدم یه نفر از آسمون نازل شد جلو چشمم! یه بسم ا... گفتم،  دیدم میگه سلام آی خلیلی! سلام علیکم...
بلی... اینم یکی دیگه از همکلاسای دختر. تا دهنمو باز می کنم بگم حالتون چطوره می بینم میگه آی خلیلی سیز ده بوجور یر لره گلسیز؟  منم حسابی تبدیل به لبوی سرخی می شم که مگه چه جور جاییه؟  بابا من خودم end علمم! ولی بعدش ۵ هزاریم میوفته که منظورش این بود که شما باید تو نمایشگاهای خارجی شرکت کنین! اینجاها واسه شما سطح پایینن! خدا رو شکر کردم که اقلا یکی هست که بدونه که من چه شخصیت بزرگ و با ابهتیم!

خلاصه مهدی هم پس از ساعتها میرسه و بن می خره و پس از اینکه بن های داداشمو واسه خودم میکشم بالا، اونو روانه ی خونه می کنم و میگم بابا این بن ها هم موند دستمون! تو برو خونه من ببینم چی کارشون میکنم،  میفروشمشون اصلا! تا داداشی میره با مهدی روانه میشیم که بن ناریمیزین باشینا داش سالاخ! بجه های دانشکده هم یکی پس از دیگری میان و میرن...

چند تا کتاب تکنیک پالس و هوش مصنوعی و " حل تمرین تکنیک پالس(ویژه کلاس فیزیک ۲ سلطانی) " میگیریم که اگه کسی ببیندمون نگه شما پس چطور برق میخونید! 
بعدشم میگم مهدی جون: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش!
میریم بالای سالن امیرکبیر... هنرمندای برجسته ی شهرمون نشستن اونجا... مست میشیم...
با آقای جدید الاسلام که واقعا افتخار آذربایجانمون هستن کلی صحبت می کنیم، با استاد پایگذار صحبت می کنیم... استاد واسمون شعر میخونن! بچه های هنرستان موسیقی اقبال آذر هم که غوغا کردن...
بعدشم که سالن پروین که عشقمون بود... کتابای ادبی و رمان و تاریخ و فلسفه و... کلی خرید(همون نگاه) کردیم و ساعت ۶ شد:
مهدی،  گییداخ؟ اولان ساحات ۷ ده بزرگداشت مولانا و شمس اوچون برنامه وار، گالاخ... گئداخ؟ ...
بین دو راهی گیر می کنیم! اگه بمونیم تا ۹ شب باید اونجا باشیم و ۱۰ میلیاردم که نداریم یه ۲۰۶ تیپ ۵ یا پرشیا یا اپل کورسا بگیریم و با دوچرخه نیایم یونی!
مهدی نینیاخ؟ حیف دی ها... دا سو باشیمیزدان آشیپ! اگه ماشین پیدا نکنیم زنگ میزنیم به تاکسی تلفنی اسبق دانشکده (نیما جون) یا هم دربست میریم!
یه کم میگردیم و میریم پیش یکی از دوستای غرفه دار من! تو وسط سالن: مهدی باخ اورا... گیز همکلاس لاردیلار... اوزو ده ماشین ناری واردی... پایه سن گئداخ دیاخ بیزی ده گییدنده آپارسیننا هتله؟
مهدی: اولان پیسدی... توی دو دلی میمونیم که بگیم یا نگیم که یهو حس ششمشون گل میکنه و احساس میکنن که میخوایم یه همچین پر رویی یی بکنیم و یهو غیبشون میزنه! آخرین امیدمونم به وسیله ی برگشتن بر باد میره! علنا میشیم بر باد رفته... تو این اوعضاع و احوال منم دارم از خوبیای استاد هگرگری واسه مهدی میگم که چطور شد واسم بر باد رفته ی مارگارت میچل رو هدیه داد...

کمی بعدش حالا فکرای شوم تو سرمون غوطه میخوره... از اون فکرا که جز ورودی های برق ۸۵  کسی به فکرشون نمیرسه!!! میگم: مهدی جون! خبرین واردی؟ بویون دلی بازلیخ اله ممیشوخ ها...
آخه ما امکان نداره بریم یه جایی و اونجا ساکت بمونیم و مثل آدم رفتار کنیم!
پس از اندکی تامل به فکر دکتر میوفتیم و جای خالیشو خیلی احساس میکنیم! یه حسی بهمون میگه که شاید شیخ عزیز، دکتر فقید، الان تو سالنه نمایشگاه!!!!!!!!! (البته طی الارضی اومده!چون تو اهره)

با مهدی میریم انتظامات سالن: سلام آقا... ما استادمونو گم کردیم خودشونم ساعت ۸ پرواز دارن... موبایلشونم خط نمیده،  باید زود بیان تا به پرواز!برسیم. آخه میخوان برن به آسمونای تبریز!
مهدی هم که ذاتا هنرپیشست... میگن اسم استادتون چیه؟ بگین تا page کنیم اسمشو از بلندگو!
میگیم دکتر پیروزنیا! 
حالا کل سالن صدا میپیچه: آقای دکتر پیروزنیا هرچه سریعتر به درب خروجی سالن! آقای دکتر پیروزنیا!
آقا اسمش اشتباه شد... دکتر پیروزپناه! آقای دکتر پیروز پناه هر چه سریعتر... دکتر پیروزپناه،  آقای دادجو لطفا به سمت در خروجی...
من دیگه نمیتونم جلوی خندمو بگیرم و میرم کنار و یه ۱۰ دقیقه ای مدام میخندم! کمی منتظر میمونیم اما مثل اینکه دکتر نمیاد! مهدی ابیری سالن...
سالن بعدی... سالن بعدی... دکتر پیروزپناه،  آقای دادجو...آقای دادجو...

اما مثل اینکه از بخت بد، دکتر پیدا نمیشه، مهدی بیا بریم سالن شمس برنامه داره شروع میشه!
ولی انصافا جاتون خالی، چه مجلسی بود... دکتر جون جات خالی! گروه موسیقی و آواز رودکی... به سرپرستی استاد رودکیان و خوانندگی استاد شهرام آذر (شاگرد استاد شجریان) واقعا غوغا کردن...
یکی از قطعه های استاد اقبال آذر رو اجرا کردن... قطعه ای که شعرای فارسی و ترکی رو میکس کرده بودن و اجرا می کردن... بعدشم شاعر نام آشنای شهرمون آقای سرتیپی عزیز با شعراشون مجلس انسی به وجود آوردن... خلاصه اینکه جاتون خالی خیلی حال کردیم... جای دکتر خیلی خالی بود!

داشتیم که برمی گشتیم چاره ای ندیدیم جز اینکه منتظر اتوبوس بمونیم!ولی اندازه ی ۵ اتوبوس آدم تو صف بود و هیچ اتوبوسی نبود... یه لحظه فکرمون به کار افتاد و یادمون اومد که قرار بود سرویسای غرفه دارا از جلو سالن پروین غرفه دارا رو سوار کنن! با هم رفتیم اونجا دیدیم غرفه دارا دارن سوار میشن و مسیر میپرسن! ما هم همینطوری سرمونو انداختیم پایینو سوارشدیم ...
مهدی بو همان دانشکده سرویس لرینین راننده سی دییری؟ هــــــــــن گده ادی! همان دی کی اگون دییردی گیز اولان آیری اتوسوننار... بیزده شورش الدوخ...
گل به نشانه ی اعتراض دوشاخ!!!
اما پس از مدتی تامل اقتصادی و سنجیدن پول جیبامون که تا گرونای آخر صرف کتب غیر درسی شده بود به این نتیجه رسیدیم که فردا تو دانشکده حالشو میگیریم! امروز بهتره تحملش کنیم!
بعدشم راننده اومد بالا و گفت همه ی اونایی که سوار شدن غرفه دارن؟ من و مهدی هم گفتیم بلی آقا ما هر کدوم دو تا غرفه داریم! مهدی هم گفت از کانون هگرگر محور سیس اومده که مکانش مشهده و از فعالیت های علمی، ادبی، فرهنگی و نجومی کانون تعریف می کرد و از وضعیت فروش کتاب تو مشهد صحبت می کرد و ناشرا هم ازش راهنمایی می خواستن و قرار شد فردا مهدی به طور  افتخاری به غرفه ی چند تاشون سر بزنه!
آخرشم اتوبوس غرفه دارا!!! مهدی رو تو راهنمایی پیاده کرد و منم درست دم در خونمون! بدون کمترین هزینه ی حتی بلیط!

امروز روز خوبی بود ولی فراق شیوخ ما رو بسی شرمزده و غمگین کرد...
بچه ها کسی از شیخ خبری داره؟ میگن داره کشور (اهر) گشایی میکنه؟ اگه کسی میدونه کجاست به ما هم بگه! اگه هم نمیدونه هر جا که رسید یه بار page کنه شیخو شاید که پیداش کردیم!

آقای دکتر پیروزپناه، آقای دادجو،  هر چه سریعتر....
دکتر پیروزپناه...

از نوشته های یک دیوانه! 

 

 فرض کنید یه روزی بهتون زنگ بزنن بگن به حسابتون 10 میلیارد واریز شد ه و از همین لحظه می تونید خرجش کنید .
چطوری خرجش می کنید؟ 



پ.ن:اگه کسی دوست نداره آرزوهاشو کسی بدونه می تونه با اسم حقیقیش نظر نده .


نوشته شده توسط :نوید