تنها مانده
یه قصه ی تکراری . . .
یه دل گرفتگی همیشگی ...
نمی دونم وقتی دلم می گیره هواشو می کنم یا وقتی هواشو می کنم دلم می گیره .
نمی دونم این دل صاحب مرده چی ازش دیده که راه به راه بهونه میاره , اخم میکنه , قهر می کنه که الا وبلا می خوام ببینمش . عین بچه ها ...ولی مگه میشه همه چیزو به بچه فهموند. مگه میشه بهش بگم : اون دیگه نیست , رفته , دیگه سراغت نمیاد...
نه نمیشه !
باید عادت کنه . باید یواش یواش یادش بره که واسه کی زنده بود .یادش بره که واسه دیدن کی تند تند می زد .
دیگه کلافه شدم از بس دیدم شبا داره آروم آروم گریه میکنه.
بیچاره دل . طفلی حق داره .آخه خیلی تنها ست .این چند مدته تنها نبوده حتی یک دقیقه با تنهای که بهترین رفیقه.
هر کجا قاصدک میبینه دونبالش میکنه تا بگیرتش.وقتی اونو می گیره زود در گوشش یه چیزایی میگه و بد ولش می کنه.
می فرستتش دونبال یار.
خدا رو چی دیدی شاید دیدشو یپغامو به معبودش رسوند.اخه عین خدا اونو می پرستید.
اما این چه خدایی که از بندش سراغی نمی گیره.
بهش میگم : خیلی بده که دردتو بریزی تو خودت.بهتره با یکی درد ودل کنی.
میگه درد دلمو فقط به اون میگم.فقط به خود خودش . ولی همیشه بعد این حرفا یه بیت زیر لب زمزمه میکنه...
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون توبیایی
هر وقت خواسته سفره دل پر خونشو پیش یکی باز کنه , انگار یکی دهنشو بسته . نمی دونم؛ میگه یاد یه چیزی میافتم.
یاد :
هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشتر ش می دهند
تقدیم به سعید که در جوانی پرپرشد و چند روز دیگر دومین سالی خواهد بود که نمی توانم عطر وجودش را نفس بکشم.
روحش شاد.
و تقدیم باد به...
از نوشته های یک دیوانه.