آن عالم ربانی، آن عارف ارسبارانی.. آن از شهر ستارخان، آن شیخ الشیوخ پاکان، آن بر مسند شاهان، آن چراخ گمراهان، آن پناه بی پناهان، شیخنا و مولانا علیرضا پیروزپناهان! تقدیم میکند: (همیشه سعی کنین وقتی برای خودتون نوشایه باز می کنین خنک باشه)

راستشو بخواین هنوز خودمم نمی دونم این پستی که می خوام بنویسم یه پست جدی می خواد بشه یا باز هم مرت و شوخی و... حقیقتش اینه که چند روز پیش که مهدی اون پست قشنگ رو گذاشت یه حس عحجیبی بهم دست داد. همش به این فکر می کردم که ما هیچوقت قدر لحظاتی رو که داریم سپری می کنیم نمی دونیم. هیچگاه نمی تونیم تصور کنیم که داریم خاطره می سازیم.!

شاید این عکسایی که می خوام بذارم اون جذابیتی رو که برای من دارن برای شماها نداشته باشن و شاید بعضیا همون حرفایی رو که پشت سر مهدی زدن پشت سر منم بگن ولی اصلا برام مهم نیست. این وبلاگ یه جاییه که هر کس می تونه دلتنگی هاش رو توش بنویسه. تک تک شماها هم حتما از این روزها داشتین و وقتی بهشون فکر می کنین دلتون می گیره:

*

 *

*

*

*

*

اینی که داره اون گلوله ها رو پرتاب میکنه رتبه ی ۳۰۰ کشوری شد. الان تو داشگاه اهواز مهندسی نفت میخونه. اسمش رو هم جهت ترور شخصیت بگم: آرمان جوانمردی.

* 

*

*

در مورد عکس بالایی یه توضیح مختصر باید بدم. این نامه به یکی از بچه هایی که تازه هوای آدم شدن به کلش زده بود و رفته بود ردیف اول نوشته شده. مش ممی هم مستخدم مدرسمون بود. خیلی مرد باحال و پایه ای بود. بهش فلاسک (همون فیلاکس) می دادیم واسمون چایی پر می کرد تو کلاس می خوردیم. استکان و قند و... هم می داد. فکر کن...!   بوشکا رو هم بعضیاتون میشناسین. یه بار اومده دانشکدمون. همونی که تو علم و صنعت می خواد بابا برقی بشه. داوود هم که معلم شیمی مون بود.

 

اون روزا تموم شد.. با کلی خاطره... خاطرات شهرستانی... با تریپ های شهرستانی... حیف!

 

اقلا بیاین قدر این روزهامون رو بیشتر بدونیم:

 

این روزها هم دارن خاطره میشن.        !!!Heeeeeey

* 

 

وقتی از دانشگاه قبول شدیم تنها امیدمون به همین یه جمله بود: "دانشگاه انسان ساز است!!"

* 

هیچی دیگه. همین!

 

فکر کنم اگه همین جا پست رو تموم نکنم دیگه نباید دور و ور نوید بپلکم. نوید جون شرمنده می دونم حجم عکسا زیاد شدن ولی با اجازه می خوام دو تا عکس دیگه هم بذارم تا برای اونایی که دوس دارن منو ضایع کنن مرام بذارم. (یاد فرشید و feoef افتادم. اگه گفتین کدوم پست؟) پس:

اینم دو تا عکس از اول و دوم دبیرستان برای اون دسته از موس دافا هایی که خیلی به موهای من گیر میدن. علیرضا با موهایی کاملا اهرلی و غیر دامادی:

 *

*

افسوس که خوشبختی را در انتظار خوشبختی سپری کردیم...

 

پ.ن: میگن گوسفندا ۶ الی ۷ دقیقه زودتر متوجه زلزله میشن. قربون دستت ما رو بی خبر نذاری هااا