چرت و پرت گویان
حس کردم وب نوشتمون یه چیزی کم داره . بعد از مدتی فهمیدم باید بخش مهم و حیاتی چرت و پرت گویانش تقویت بشه .
از اون جا که بچه های ما به چرت و پرت خیلی علاقه نشون می دن منم میخوام به این علاقشون جواب مثبت بدم و براشون کمی چرت و پرت بنویسم . البته با نوشتن اینا حالا بعضیها می گن که وبلاگتون فلانه و بهمانه ، از اون جایی که ما بسیار انتقاد پذیر هستیم این انتقاد رو قبول می کنیم ولی باید متذکر بشیم ان جور نوشته ها دوره ایه ، امروز می نویسیم فردا یکی دیگشو ، ایشاالله منتظر مطالب قوی تر ما باشید . حیف که محدود هستیم .
از این حرفا بگذریم میرسیم به آقای مصطفی خلیلی دیوانه مهتاب ، شخصیت پرطرفدار و دوست داشتنی ورودی ها ی امسال . البته من به تعبیر دوستان عزیزمون از ایشون ( دلقک بی مزه ی دانشکده ) معتقد نیستم . آخه مصطفی کجاش شبیه دلقکه ؟ درسته که دماغش بزرگه ولی خوب قرمز نیست که بگیم دلقکه . دوما آخه مگه مصطفی غذاست که بامزه باشه یا بی مزه !
البته من با ایشون یه حساب کتابی داریم ، فکر کنم حداقل یه ۱۰ تومنی بهم قرض دارن ، تاره ازم خواستن هزینه ی اردو های بعدیشو من متحمل بشم ( Gor Vermamishdim ! ) .
یادمه سر کلاس های معادلات دیفرانسیل کنار من می نشست . من سعی می کردم جزوه رو کامل بنویسم ولی مصطفی تو دریای عرفان مستغرق می شد و یک بیت شهر رو انتخاب می کرد و به انواع دست خط ها ( از جمله دست خط های نیمایی و ... ) به تعداد 130051 بار تو یه ورق قرض گرفته از من می نوشتن . از بس تکرارش می کردن کاغد تبدیل می شد به سیاه مشق . حالا دو روز مونده به امتحان معادلات دیفرانسیل ، بهم گفته بیام خونه ی علیرضا و مهدی . تنهایی رفتیم تو اتاق و جون من جون من می کنه که بهش معادلات یاد بدم . خدا میدونه چه دست و پایی زد برای پاس کردن این معادلات ولی آخرش ... !![]()
ایشون متخصص پرتاب آب با سطل و آفتابه و شیلنگ دستشویی بودن . بعضی وقتها که بیکار تو سالن دانشکده قدم میزدیم ، ایشون سطل مبارک رو پر از آب می کردن و ما رو مستفیض می کردن . البته یکبار کم مونده بود خدمتکار رو هم سر تا پا با شیلنگ خیس آب کنند ولی خوب به خیر گذشت .
موضوع جالب دیگه برای من ، سلاح سرد ایشون بود که به جای گوشی تلفن همراه ازش استفاده می کردن و هنوز هم استفاده می کنن . یادمه جلوی دانشکده با موبایلشون داشتیم والیبا بازی می کدیم . موبایل رو پرت کردن طرف من . من هم مثل کارتون فوتبالیست ها پریدم هوا و یه 5 دقیقه ای تو هوا بودم و داشتم با خودم حرف می زدم ، وقتی رسیدم زمین دیدم یه مرد کت و شلواری به من یه نیشخندی زد و رفت و سوار ماشینیش شد و گاز داد و رفت . بعدا فهمیدن که اون مرد ناشناس و کت وشلواری معاون دانشکده بودن . یکبار هم من کاپشن مبارک استاد رو از طبقه دوم انداختم پایین ، از قضا یکی از دانشجو های دکترا از طبقه پایین رد می شد و کت افتاد روش . مرده بودیم از خنده .حالا بیا عذرخواهی کن و دستمال بکش ، البته استاد دست قوی تو این مورد دارن ! و سریعا مسله رو حل کردن .
تو تصادفی که با ماشین نیما شوماخر داشتیم . ایشون عقب کنار من نشسته بودن . بعد از تصادف از در جلو پیاده شدن . حین تصادف متوجه نشده بودم ولی بعد از اون وقتی شنیدم از خنده ترکیده بودم
. اما خداییش هیچ چیز اون کیف پرت کردن های استاد نمی شد . وقتی میرفتیم کیف ها رو بر میداشتیم واقعا مست می شدیم که استاد این همه لطف کردن و کیف ما رو پرت کردن پایین.
واقعا جای خالی دیوانه ی مهتاب ( مجازی با کنایه !
) تو وبلاگ ما خالیه .
تا آپ بعدی بای بای بای
.