-  ساعت چند قرار بود اینجا باشه ؟

-  ۶.۵قرار گذاشتیم .

- باز که این خلیل بابا گوشیشو برنیداره . من نمی دونم این موبایل رو برا چی خریدی بهتره به جای گوشکوب ازش استفاده کنه با اون مدل موبایلش .

- گدا مصطفی گلده !

"  آقا عینالیسوز ؟ ۵ نفر سوز ،اشکالی یوخده .، آتبل گداخ "

 آقای راننده ضبطتونو روشن می کنید ؟

 - بله . بفرمایید ، این هم یک ترانه به زبان مادری

   اوووووووووووووووووو ااااااااااااااااااااااااا . بابا صداشو یکم کن  پردا ی گوشم آسیب دید .

 " و در این هنگام پیکان جوات با کمک فنری های خوابیده مانند شیر خفته کوچه پس کوچه ی دوقوزآباد رو با صدای بلند ضبط در ساعت ۷ صبح رد می کند و قهرمانان کوهنوردی از ماشین پیاده می شوند ".

 مصطفی کوله  و میخش را بر می دارد و با ابهت تمام چهار عدد خرمای له شده را در دهان خود می گذارد و احساس می کند اکنون حاضر است تا قله ی اورت بالا رود . نیما و مهدی با نگاهی تحقیر آمیز و خیره به کوه آرام آرام به راه می افتند . نوید ، قهرمان قهرمانان کفش های ورزشی خود را پوشیده و اماده ی یخ نوردی شده است اما حیف که یخ نداشتیم به جاش صخره داشتیم ولی برای نوید مشکلی نبود . فرشید هم همراه مصطفی کوله ی پربار خود را برداشته و سربالایی را مانند بز های کوهی بالا می رود !

   به بالای کوه می رسند . کنار مسجد می نشیند روی زمین ، صبحانه می خوردند و مصطفی با وجود وزش شدید باد یک سنگ بر روی نقشه گذاشته و راه بی خطر را برای ما توضیح میدهد . هدف ما " یاران "... حدوود ۱ ساعت راه پیاده .

  در حین خوردن صبحانه ، از دور صدای غرشی را شنیدیم که به طرف ما می آمد . آآآآآآآآآآآآآآآآآآآا .

 اه بابا چای رو  ریختی زمین ، چع خبرته آخه .  بله گروه قهرمانی دیگر از کوهنوردان به ما پیوستن ، این بار آرمان ، ممد و امین . امین نگاهی به بساط صبحانه ی ما انداخت و به سوی صبحانه شیرجه رفت و از کوله ی خود مقداری خیار بیرون و آورد و خارتا خارت آنها را در میان دندان های خود می جوید .

 پس از مدتی به راه افتادیم و رفتیم .

 

 

 مصطفی با میخ خود صخره هایی با شیبن منفی را بالا میرفت و مهدی کمکش می کرد و با فشار او را همراهی می کرد . و مصطفی مانند بز کوهی از آنها بالا می رفت .

 

  مصطفی لیدر ما بود . مسلط بر راه بود و راه درست را میرفتیم . در میان دشت ها پیاده راه می رفتیم . اثری از آدمیزاد نبود . لب هایمان از تشنگی خشکیده و زخمی شده بود . عرق می کردیم . ناگهان بطری خالی دیدیم و به پیدا کردن آدمیزاد امیدوار شدیم . رسیدیم به جایی که چند تا از آدم های اولیه در آنجا زندگی می کردن . مصطفی جلو رفت و با انها هماهنگ کرد که انجا بشینیم و از آب سرشار آنجا استفاده کنیم .

 

  هنگام پیادروی ناگهان دیدم پایمان به جای خالی رفت . با دره ی عمیق ذوبهرو شدیم . که روبه رو شدن با این دره نشانی از مسلط بودن مصطفی به راه بود . از اون جایی که تمام بچه های ما در کشورهای خارجی به فتح قله ها پرداختند ، بنابراین پایین رفتن از این دره مشکلی نبود . نوید با کفش های مخصوص کوهنوردی خود لیدر شد و راه افتادیم .

 

  آخر های پایین رفتن دیدم ایش یاش هست و دره عمیق و هنوز به آخرش نرسیدیم . یک آقای میان سالی بالا آمد تا به ما کمک کند پایین برویم . هر کدومونو رو از کنار یک سنگ بزرگ رد می کرد . وقتی من از اونجا می گذشتم یک لحظه پایم سر خورد و به پایین دره پرت شدم ، البته در میان راه از یک بوته ی علف خیس محکم گرفتم و خودم رو نجات دادم . امین جلو آمد و دستش را دزار کرد و من را بلند کرد و از خطر مرگ نجاتم داد .

 بعد از پایین آمدن ازدره یاران را یافتیم . در حالی که ما ۲ تا کوه را دور زده بودیم و از یک دره پایین رفته بودیم . اما راه واقعی و سرراستش نه دره داشت نه کوه  دور زدن و این نشان می داد که مصطفی و بقیه بچه ها در مسابقاتی که برایتان گفتم دوپینگ کرده بودند و در اینجا چون وقت دوپینگ نداشتند گندش را درآوردن و کم مانده بود من را به کشتن بدند . از یاران به مقصد نا معلوم راه افتادیم و ۲ ساعت پیاده با تشنگی و گرسنگی پیاده راه رفتیم . ناگهان با تابلووی روبه رو شدیم . اهر ۵ کیلومتر...

 

 و ما سرشار از حس پیروزی و نجات یافته از خطر مرگ دست های خود را به هم دادیم و بالا بردیم و اشک شادی ریختیم . به شهر نزدیک می شدیم . به اهر ... جای شیخ شیخان خالی !

 ...

البته همه ی اینا شوخی بود . به اهر نرسیدیم به باغمیشه رسیدیم . به میدان ونک که بوی شیخ شیخان و اهر را می داد . البته قسمت پرت شدن من از کوه یکمی غلو داشت و لی درست بود  .

 شرمنده از اینکه سرتونو درد آوردم . تا بعد...