زلزله میاد... بارون می باره! باز زلزله میاد، برف میباره...

تا حالا توی عمرم معنی آشفتگی و نا امنی رو درک نکرده بودم! نمی فهمیدم بعضی چیزا یعنی چی!همیشه گفته بودن که تو زمون بمباران به دنیا اومدی! زمونی که مادرت شاید یه لحظه هم آرامش و امنیتو حس نمی کرد! ... من هنوزم دارم رنج اون روزا رو حس می کنم! وقتی زلزله ی بم اومد خیلی جو گیر شده بودم... با یکی از دوستام قرار شد واسه کمک یک ماه بریم و بم بمونیم! اما من سنم کم بود... اعزامم نکردن!

 

وقتی علی از بم برگشت... خیلی عوض شده بود! می گفت مدتها بود که دستام چیزی زمخت تر از قلم لمس نکرده بودن... اما این بار با دستام داشتم جنازه هایی رو از زیر آوار در می آوردم که چند روزی بود خشک شده بودن!

 

اون شب همه ی مردم ریخته بودن بیرون... پدرم نصف شبی داشت نماز آیات می خوند...

منم در حال مزمزه کردن معنی واقعی الحاد بودم!!!

 

با علیرضا سوار تاکسی شدیم... همون روزی که از دانشگاه فرار کردیم!!! همون روزی که صدها چهره ی معصوم، در انتظار رخ ندادن حادثه ی تلخی نگاه های ماتشان رو به صورتهای همدیگه دوخته بودن...

یه خانم معلم پرورشی هم باهامون سوار تاکسی شد! بعد یه مدت راننده گفت: به نظر من اینا همش به خاطر زیاد شدن فساد و فحشاست!!!!!!! بعدشم اون خانم تاییدش کرد... دیگه داشت از نشستن تو اون تاکسی چندشم میومد... ولی خوب چاره ای نبود... بارون میبارید... هوا سرد بود... باید میرفتم خونه!

از تاکسی که پیاده شدم دیگه ماشین گیرم نیومد! باید بقیه ی راهو پیاده می رفتم! این بار یکی از اون تکیه ای های متعصب لافهمی که یه زمانی بنا به دلایلی پیشش کار می کردم، باهام رفیق سفر شد...

درست نمی فهمیدم چی میگه! بهم می گفت دیدی شب تجلی گاه قدرت خدا بود!!! وقتی همه ی مردم ریخته بودن از ترس و وحشت بیرون، رحمتشو نازل کرد... بعدشم قطره های لطیف بارون رو به یه چیزایی تشبیه کرد که آخرش نفهمیدم داره چی میگه! خلاصه یه چیزایی توی پاکت به خوردم داد که یعنی شما دانشجوها و به اصطلاح روشنفکرای بدون تعصب امروزی اون قدر توی فساد و فحشا و ... غرق شدین که خدا گفت بفرمایین! حساب دستتون باشه که دیگه دست از پا خطا نکنین!

 

 

گفتم اوستا پس این وسط شماها چرا دارین تاوان میدید؟ گفت اتفاقا قرار بود زلزله ی بزرگی بیاد... ما به اتفاق چندین تن از علمای بزرگ  شهر دور هم جمع شدیم و دعا کردیم و این بلا رفع شد...!!! تو دلم گفتم پس وای به حال مردم جزایر هاوایی و سواحل و کشورهایی که امر به معروف!!! توش فراموش شده. البته جمله ی اون خانم پرورشی بیشتر تو ذهنم وول می خورد که خدا قوم عاد و ثمود و ... رو هم این جور از بین برده!

 

دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم!!!

هنوز این فکر که چرا باید یه حادثه ی طبیعی رو با عوامل غیرطبیعی توجیه کنیم داره عذابم میده! من تا حالا بارها توی کوه و صحرا با طبیعت جنگیدم! کاملا می فهمم که دامان طبیعت مهربان و در عین حال بی رحم است! قبول کردن اینکه این حوادث طبیعیه برام راحت تره تا اینکه دنبال عوامل و دستهای ناپیدای غیبی بگردم!

ولی هنوزم ته دلم یه جورایی داره می لرزه که چرا؟؟؟ پس مفهوم عدالت چی میشه؟

 

عدل...عدالت... وقتی چند میلیون انسان بی گناه یا حتی گناهکار قراره با چوب عدالت چنین تاوانی رو بدن و هر لحظه در انتظار زلزله ی مهیبی که قراره شهرشونو به خاطر احیا نشدن امر به معروف و ... ویران کنه! جایی واسه مفهوم عدل باقی نمی مونه!

 

نمی دونم...

هر چی دلتون می خواهد اسمشو بذارین! هر کسی حداقل در محدوده ی فکر خود آزاد و مختار است!

مصلحت... عذاب الهی... حادثه ی طبیعی... قدرت نمایی یک موجود برتر...

 

با همه ی این سخنان باز هم ناگزیریم به وجودی پناهنده شویم که نامش را خدا گذاشته ایم! پس خود را نه از روی تسلیم! شاید از روی ناچاری و درماندگی به او می سپاریم!

 

.

.

.

.

.

.

اینجا می نویسم! چون میدونم هیچوقت نمی خونی!

 

من و رسوایی این بار گناه ... تو و تنهایی و آن چشم سیاه!

.

.

.

.

.

.

 

نوشته شده توسط یک دیوانه ملحد!