وقتی صبح از خواب بیدار شد حالت تهوع بهش دست داد . حالش داشت بدتر می شد . سریعا به طرف دستشویی رفت . حس تازه ای داشت . مرتبا این جمله تو ذهنش پیچ میخورد : یه تجربه ی عجیب ، یه تجربه ی عجیب .

سر دردهای اول صبح براش تازگی داشت . زخم های کوچیکی روی دست و پاش ایجاد شده یود . چند هفته ای از اون ماجرا گذشت و همه چیز به فراموشی سپرده شد . زندگی تو خونه و دانشگاه و بیرون مثل قبل شده یود . مثل بقیه ، سن زیادی نداشت یعنی جوان حدود ۲۰ ساله بود . کارش مدام یا تو دانشکده یود و یا تو خونه .

دو هفته بعد سر درد مزمنی هنگام تماشای تلویزیون بهش دست داد . زیاد سخت نبود . اما وقتی فردا صبح سر کلاس از شدت سر درد چشماش سیاهی رفت به شک افتاد . از اون روز به بعد هر روز صبح حالت تهوع بهش دست میداد . حتی چند بار سر کلاس حالش بد شد .

- با پدرش رفتند سراغ دکتر و سونوگرافی . وقتی دکتر به عکس ها نگاه کرد پدرش رو بیرون اتاق برد و باهاش صحبت کرد . بعد از چند دقیقه پدر در حالی که تغییر چندانی تو قیافه اش پیدا نشده بود همراه دکتر داخل اتاق شدند -

تو خونه رفتار مادر و پدرش خیلی عوض شده بود ولی خواهر کوچکترش مثل قبل بود .باهاش خیلی مهربونتر شده بودن . شب ها وقتی میخواست بخوابه صداهایی از داخل اتاق پدر و مادرش میشنید . صدایی خفه ی گریه ی مادرش ...

تا حدی خودش حدس زده بود چه اتفاقی افتاد . و وقتی به یقین رسید که تابلوی دکتری که پیش رفته بودند رو دید : دکتر ... متخصص مغز و اعصاب

حدسش درست بود : سرطان مغز .

تومورم بد خیم به شدت داشت تو مغزش رشد میکرد و تا حدود ۳۰ درصد بدنشو گرفته بود . سلول های سرطانی دونه به دونه امید رو تو وجودش می کشت . فکر کردن به تنهایی پدر و مادرش و خواهر کوچیکترش بعد از مرگش عذابش میداد . و فکر به اینکه پدرش قراره این همه خرج عمل و دکتر بکنه و آخرش هیچ بیشتر اذیتش می کرد . وقتی تصور می کرد بعد از مرگش مادرش عکسشو بغل کرده و های های گریه می کنه بغض گلویش رو خفه می کرد . وقتی دفتر خاطراتشو باز می کرد غم دنیا روی دلش جا می کرد و چندین ساعت پشت در بسته ی اتاقش گریه می کرد و از شدت سردرد بالش تختش رو گاز می زد . دیگه نمی تونست دانشگاه بره . باید بستری می شد . موج تلفن ها وپیام ها گیجش کرده و نمی دونست چی جوابشونو بده . فقط چندتا از دوست های صمیمش از موضوع با خبر بودن و ...

بالاخره اون روز فر رسید که بستری بشه . شب دوست صمیمیش پیشش بود . شب رو بیدار بودن و یاد خاطرات گذتشه می کردن و بغض های کشنده رو تو گلوشون خفه می کردن . هر روز دوست های دانشگاه به دیدنش میومدن و هر روز با دیدن اونا رفتن خودشو باور می کرد و مرگ رو در دو قدمی خویش تصور می کرد . ۲ روز تا عمل مونده بود . دفتر خاطاراتشو باز کرد .جمله جمله ی نوشته هاشو چند بار می خوند و به یاد میاورد . از شدت گریه بالشش خیس آب می شد و نمی تونست بخوابه و باز فردا صبح سردرد وحشتناک ...

نمیه شب بود که با خودش فکر کرد که هیچ وصیت نامه ای نداره و تکلیف خیلی چیزها بعد مرگش مشخص نشده . همون شب شروع کرد به نوشتن . می دونست هیچ چیز از خودش نداره و هر چی داره از پدر و مادرش هست . اما شروع کرد به نوشتن . از خودش نوشت و از آرزوهاش . از عشقی که به آینده داشت . از پدر ومادرش خواسته بود هیچ وقت اعلامیه ی فوتشو به در و دیوار دانشکده نچسبونند و اگر مراسمی میگیرن خیلی ساده باشه . خیلی دوست داشت تو جاهای خاصی خاکش کنن . مثلا کنار قبر شاعرها یا تو یه جای سر سبز و دلنواز و یا کنار یه درخت بید . اما خواست مثل بقیه بعد از مردنش هر کجا که شد به خاک بسپرنش .

۱ روز قبل عمل به بخش ویژه بردنش . صدای گریه ی مادر و خواهر کوچکترش رو می شنید که از پشت شیشه چه بی قراری می کنن و اشک میریزن . نگاهی کرد به دستگاه نشان دهنده ی ضربات قلب . خوب میدونست تا چند ساعت دیگر دیگه این خص سینوسیه مزخزف تبدیل به یه خط راست میشه و خلاص ...

دوست هاش همشون جمع شده بودن . ساعت ۸ شب عمل شروع شد . سرطان تا ۷۰ درصد پیشرفت کرده بود . داخل اتاق عمل شدند .

نصف شب گذتشه بود . ساعت تقریبا ۳ شب بود . دکتر بیرون اومد و با خوشحالی رو به پدر و مادرش گفت عمل موفقیت آمیز بود . همه شاد و خوشحال بودند .

به ریکاوری منتقل شد . صبح ساعت ۵ بود . نزدیک های اذان صبح . ضربان قلبش افت کرد . تنفسش مشکل شد . دکتر متخصص سری به بخش رفت . آدرنالین ، شوک ، ... ضربان در حال افت بود . ۱۰ .. ۰ ..

شوک ، شوک ...

تاثیری نداره . صدای اه وناله از سالن بلند شد . و همه خودشون برای یک مراسم سوگواری آبرومندانه آماده میکردن . رفت و با رفتنش داغی گذاشت بر دل مادر و خاطرهای فراموش نشدنی بر ذهن پدر و خواهر کوچکترش . کاش نگاه مظلومانه ی خواهر ۱۰ سالشو می دید . کاش اشکاشو می دید و پاک میکرد .

مادرش با حالی دگرگون وارد اتاقش شد . حس میکرد روحش همین جاهاست . کشوهای میزشو باز کزد و گشت . نمی دونست دنبال چی بود . دستش خورد به یه عکس . عکس رو برداشت . عکس یه دختر جوان ...

روی تمام وسایلش پرده انداخت و به هیچ چیز دست نزد .

و حالا اون مونده بود هزار خاطره و کوله باری از غم که کمرشو خم کرده بود .

 

از طرف یک دوست

 پ .ن : این فقط یک داستان بود و الهام گرفته از یک داستان واقعی دیگر پس فکر های بی خود ممنوع .