به خنده گفت که حافظ غلام طبع تو ام...!
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی ... تا برم گوهر خود را به خریدار دگر!
پ.ن:
قدم زدنهای بعد از ظهر...
و چشمانی که از نگاه خیره ی من می گریزند...
" دیوانه! "
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 0:28 توسط تنها ماندگان
|