معرفت نیست در این قوم  خدا را سببی ... تا برم گوهر خود را به خریدار دگر!

 پ.ن:
    قدم زدنهای بعد از ظهر...
       و چشمانی که از نگاه خیره ی من می گریزند...

" دیوانه! "