میگه صبر کن!
خویشتن دار باش...

بعدشم میگه یه حرف دیگه ... اگه هم بهت بر بخوره مهم نیست!

" جوانی و عجله از سرو پات داره میباره!
صبور باش و تحمل کن! بذار زمان بگذره تا واقعیت ها بهتر خودشونو بروز بدن! "

جمله ی اولش بهم بر میخوره! اما مثل "همیشه" واقعیت ها رو میگه!

پ.ن ۱:
تو دلم میگم: باشه صبر می کنم!  و با خودم مدام زمزمه میکنم:

صبر کردم بس که در جورش به من شد مهربان ... صبر در کار "بتان" آخر به کار آمد مرا!

پ.ن ۲:
فقط واسه علیرضا (خجالت کشیدم تو چشات نگاه کنم و بگم!)
منم اون روز دنبال شانه هایی واسه گریه کردن بودم! اما خودخواه تر از اون بودم که اشکامو نشونت بدم... شایدم فقط واسه اینکه وصیت پدر بزرگ بود که پیش کسی گریه نکنم! نمیدونم...
راستی هر روز میری جلو در اونجا که نمیذارن بری تو ؟ خیلی دلهره دارم...
نمیدونم! شایدم واقعا خدایی هست! شاید . . .  تولد . . . فکر می کنم هیچ وقت لایقش نبودم!

پ.ن ۳:
اینم فقط برای تو:
تحملم کن... شاید فقط تا چند روز... شاید چند ماه... چند سال ... شایدم واسه همیشه...

پ.ن ۴:
اینو با قطعیت تمام میگم!
تو این زمونه هر کی روحش چند بعدی باشه ناچارا محکوم به جنونه!

پ.ن ۵:
فقط خواستم اون شعر خان ننه از صفحه بره تو آرشیو...
همون طوری که خودشم . . .


شرمنده اگه زیاد ربطی نداشت! اما . . . 
هیچی! همین دیگه!

" دیوانه! "