لعنت به دلبستگی ها...

به وابستگی ها...

به روح من که همیشه دیرتر از جسمم میاد

به من که انگیزه ی هیچ کاری ندارم

به من که ساز نمیزنم

به من که دلگرفته ام

که ادم نمیشم

که دیگه مثل بلدیزر تمرین نمیکنم و همه رو کنار نمییزنم

که همش مثل مرغ پر کنده ام

که اجازه دادم حس هایی که نباید باشند دوباره برگردند

که سنگ روی سینه ام را برداشتم و حس های قدیمی هوا خوردند و رشد کردند... و افتاب روح من را دوباره به اسارت بردند

 به دلبستگی که بستر همه ی اینهاست.........

 به روزگار که عزیزه دیگه ای رو از من دور کرد..........

اینا رو اینجا نوشتم چون جای دیگه ای برای فریاد نیست........

پس لعنت به اینترنت...