این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

 

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نا به خردانه ی نوع بشر را در دنیای کوچکش!
نشان نمی دهد...

 

پ.ن ۱:
حالم به هم میخوره از این انتخاب واحد لعنتی...
خودخواهی رو میشه تو چشمای ههمون به آسونی دید...

پ.ن ۲:
حس می کنم امشب و فردا اون نقطه ای که تو عکسه واسه ما خیلی محدود تره...

"دیوانه مهتاب"

باران می بارد امشبب ...


 یاد اون شب افتادم ! شبی که رسیدم در خونه ... کلید نداشتم ! زنگ زدم ولی کسی در رو باز نکرد ... ناچار موندم تو کوچه . بارون آروم آروم داشت شدت میگرفت . چندی نگذشت که پیراهنم از شدت خیسی به تنم چسبید . سرما تمام وجودمو تسخیر کرده بود . دستام می لرزید و دندونهام از شدت سرما به هم میخوردن ، و من کوچه ها ی غرق در تاریکی رو تنها قدم میزدم .
 
 آخر کوچه فضای  کوچکی زیر دکل چراغ برق روشن شده بود و رقص قطرات بارون زیر اون نور قدیمی چه زیبا جلوه می کرد . یاد معصومیت و پاکی اون روزها میفتم و حسرت میخورم !

  چه زود بزرگ میشیم ! چه زود لحظاتمون به خاطره تبدیل میشن ولی ما غافل از اونیم ! چه روزهایی سپری شد و چه شب هایی به صبح رسید ! ترم 1 ، ترم 2 ، ...و حالا ترم 5 ، فردا فارغ التحصیلی و پس فردا ...
 
 
         

         

 

جام وصل ...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 ماه میهمانی خدا پر ثمر باد.!

 

 

پ.ن: خیلی جای این پست خالی بود.!

 

                                                                                               Piruz PANAHAN

یک واقعیت تلخ!


     اعتراف‌نامه‌ي پسران بد
 


سخني با مخاطب:
اين نوشته‌ نظراتي شخصي است كه صحت و سقم آن را نه آمار و نه استقراي تجربي به سنجه نبرده، و از اين رو ادعاي علمي بودن هم ندارد؛ از سوي ديگر ما براي نوشتن اين سطور به دامان استدلال‌هاي منطقي هم نياويختيم و بلكه بيشتر عواطف‌مان را مجال دخالت داديم به اين اميد كه با چشم گشودن به‌روي كثافت هرروزه‌اي كه در خيابان، پارك، تاكسي، دانشگاه، و... روبه‌رو هستيم بر بخش‌هاي تاريك و مضحكي از واقعيت نوري تابانده باشيم. مخاطب عزيز توجه دارد كه اين نوشته درباره‌ي پسران ايراني است، و قضاوتي پيرامون دختران خوب ايراني ندارد، اگر چه سخن در آن وادي هم بسي بيشتر از اين‌ها مجال مي‌خواهد كه شايد به وقتش بتوان باب آن را گشود.

 

موقعيت اجتماعي هر فردي به او ابزار متفاوتي از قدرت براي بهره‌برداري از يك رابطه را مي‌دهد؛ پسران بد ايراني از اين امر آگاهند، و همين امر هم به ايشان اجازه مي‌دهد ضعف‌هاي تاريخي ـ اجتماعي دختران را ابزاري براي اعمال قدرت بيشتر و سوء استفاده‌ي وسيع‌تر قرار دهند.
تبعيض جنسي،‌ اقتصادي، فرهنگي و حقوقي و... كه همواره بر دختران روا شده است و مي‌شود به پسران اين امكان را مي‌دهد كه با كمترين هزينه و برنامه‌ريزي به بيش‌ترين بهره‌وري دست يابند. نگاه به جنس مخالف به مثابه‌ي يك «ماشين سكس» براي پسران امري راحت‌تر و بديهي‌تر است تا دختران؛ زيرا در نهايت همواره اين پسران هستند كه خريدارند نه رقباي ضعيف‌شان. زن در جامعه‌ي ما حكم يك كالا را دارد كه به شيوه‌هاي گوناگون خريداري مي‌شود. پسران بد ايراني مي‌دانند كه آخرين و سخت‌ترين راه عشق است. از اين رو هيچ‌گاه تن به اين كار نمي‌دهند. خريدار بودن،‌ انتخاب فراوان داشتن و خريد آسان كردن از ابزارهاي اعمال فشار بر دختران است، شيوه‌هايي كه از سنت پدرانِ ديروز براي مردان جوان امروز ماندگار مانده است. به همين خاطر در عشق‌هاي به‌اصطلاح امروزي آخرين تلاش‌هاي يك دختر خوب و رمانتيك ايراني براي اعتماد به يك پسر هم با نااميدي روبرو مي‌شود زيرا در عصر ما عشق حقيقي از بستر سكس حقيقي است كه ممكن است پر و بال بگيرد؛ حال آنكه وقتي كالا باشي انتخاب خريدارت ناممكن است، نمونه‌ي عريانش را هم اينكه در خيابان‌هاي اين شهر وحشي هر روز و هر ساعت مي‌توان زنان فاحشه‌اي با قيمت‌هاي متفاوتي يافت. حال آنكه براي يافتن يك مرد فاحشه مي‌بايست تمام شهر را زير و رو كرد. نه به اين‌خاطر كه مردان فاحشه نيستند و نمي‌شوند (...) بلكه به اين دليل كه نمي‌توان آنها را خريد. چرا كه برچسب كالابودن بر آن‌ها نقش نبسته است. از طرف ديگر بايد توجه داشت كه برچسب كالا بودن در جامعه‌ي ما شامل همه‌ي زنان مي‌شود حتا آنان كه از موقعيت فكري،‌ اجتماعي و اقتصادي بالاتري برخوردارند.  با همين‌ ملاحظات است كه مي‌توان حكم كرد واپسين كنش يك دختر خوب براي يافتن عشق واقعي چه مي‌تواند باشد به‌جز تلاشي جنون‌آميز در جهت به‌ظهور گذاشتن خود به شكل بهترين،‌ زيبنده‌ترين و گران‌ترين كالاي عشق؟ حال آنكه هزينه‌ي بهترين كالاي عشق بودن نيز بسيار گزاف است آنچنان كه گاه نتيجه‌اي جز تنهايي ويأس ندارد. اگر چه اين سخنان چندان منطقي نيست اما به نحوي ناگسستني به امروز جامعه‌ي ما گره خورده است. در ادامه مي‌كوشيم تا بعضي زواياي پنهان و كهن‌الگوهاي حاكم بر ناخودآگاه جمعي پسران بد ايراني را واكاوي كنيم.

 

۱- پسران بد ايراني همواره در سوز و گداز شريك جنسي كم‌هزينه بي‌قراري مي‌كنند،‌ از اين رو ايشان با استفاده از تجربيات گوناگون خود و گذشتگان‌شان كم‌هزينه‌ترين راه را تظاهر به عشق و دوستي مي‌دانند. نشانه‌ي اين امر هم فروپاشي اكثر قريب به‌اتفاق روابط به‌اصطلاح عاشقانه بعد از چندين بار سكس است. بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت كه: «پسرها دروغ مي‌گويند مگر اينكه خلافش ثابت شود.»
اما براي اثبات خلاف دروغ‌گويي‌ آنها هم بايد زمان زيادي در زندگي آنها حضور فعال داشت. كه اين مستلزم داشتن مشتركات فراوان پسر و دختر است، براي مثال دختر و پسري كه فقط هفته‌اي يك روز يكديگر را مي‌بينند به زمان بسيار بيشتري نياز دارند تا دختر و پسري كه هفته‌اي چهار روز در دانشگاه هم‌كلاس هستند و يا مثلا در اداره با هم كار مي‌كنند. نكته اينكه تجربه‌ نشان مي‌دهد بر اثر فشار حكومت‌هاي ايدئولوژيك و سانسورگر در طول تاريخ روان ايرانيان به شدت به نوعي رياكاري آلوده شده است آنچنان كه در بين ايشان صادق بودن بيشتر نوعي ساده‌لوحي روستايي مي‌نمايد تا يك فضيلت اخلاقي،‌ در چنين وضعي البته بعيد نيست كه براي شناخت اين مردم  انرژي بسيار بيشتري بايد صرف كرد.
۲- پسران ايراني به هنگام دروغ گفتن با چندان مشكلي روبرو نيستند. چرا كه از كودكي در بازار رياي خانواده تجربيات زيادي اندوخته‌اند و در حین برقراري ارتباط به ساده‌ترين شكل ممكن دروغ مي‌گويند. فراموش نكنيم كه اصل اخلاقي دروغ در ميان جوانان را نبايد كم‌ارزش دانست زيرا دستاوردهاي زيادي در عرصه‌ي زيست اجتماعي براي آنها به ارمغان آورده است و مي‌آورد. اما نكته‌ي اساسي اين است كه يك دروغگوي خوب هيچگاه به خود دروغ نمي‌گويد. و اكثر پسران ايراني كه در دروغگويي متبحرند از اين ويژگي برخوردارند و از اين‌رو آنها در روابط دقيقا مي‌دانند چه كنند و چگونه روابط را به سمت وسوي ايده‌آل خود ببرند.
۳- آيا دختران و پسران ايراني در برقراري يك رابطه‌ي جنسي به يك اندازه هزينه مي‌پردازند؟ اگر چه پسران ما زيركانه با يك مظلوم‌نمايي تمام‌عيار اصرار دارند كه پاسخ اين پرسش را در ذهن دختران مثبت جلوه دهند، اما بايد گفت كه خير، زيرا در يك وضعيت اجتماعي واقعي كه مسئله به رابطه‌ي جنسي كشيده مي‌شود دختران آشكارا چندين برابر پسران خطر مي‌كنند. چرا كه اولا: در جامعه‌ي مردسالار و دين‌‌‌خوي ايراني بكارت براي دختر امري حياتي محسوب مي‌شود زيرا كه نه‌تنها به عنوان معيار تفكيك دختر خوب و دختر بد جايگاه او را در نظام خانواده مشخص مي‌كند بلكه اساسا يكي از شروط بسيار تأثيرگذار در آينده‌‌ي دختر خواهد بود، زيرا براي يك دختر آينده به‌شكل بسيار ويژه‌اي به مسئله ازدواج گره خورده است و البته از ملزومات اساسي يك ازدواج آبرومندِ ايراني باكره بودن دختر است. در اينجا بايد به يك پرسش مفروض پاسخ داد و آن‌اينكه دختران مي‌توانند با عمل جراحي، بكارت خود را بازگردانند و از اين گذشته فرزندان ناخوانده‌ي اتفاقي را هم سقط كنند، پاسخ اينكه، اين خود مثال ديگري است بر هزينه‌هاي پردامنه‌اي كه دختران ايراني براي يك هم‌آغوشي ساده ممكن است به جان بخرند. ثانيا: دختر ايراني با هم‌آغوش شدن با يك پسر به شكل بسيار ساده‌اي امكان ازدواج خود با آن پسر را در آينده بسيار ضعيف مي‌كند. زيرا پسران ايراني آگاهانه يا ناخودآگاه در ذهن (بيمار و سنت‌زده) خود اين پيش‌داوري را دارند كه دختري كه با تو بخوابد به‌درد زندگي نمي‌خورد چرا كه اي بسا اينكه همين دختر با ديگران هم خوابيده باشد. به‌هرحال از آنجا كه نگاه پسر ايراني به دختران به‌شكل ابزاري براي كام‌جويي است هيچوقت از دل هم‌خوابگي‌ها رابطه‌اي بر محور عشق و اعتماد بيرون نمي‌آيد. براي امتحان اين گزاره كافي است ببيني چند درصد از پسراني كه با دوست دخترهايشان رابطه‌ي جنسي داشته‌اند با آنها ازدواج مي‌كنند، از سوي ديگر فراموش نمي‌بايد كرد كه تجربه‌ي سكس قبل از ازدواج براي دختران وحشت‌زا و كاملا مخفيانه است اما براي پسران به عاملي براي فخرفروشي به يكديگر تبديل مي‌شود كه نشان از تجربه‌ي بالاي آنها در زندگي و اصطلاحا مرد بودن آن‌ها دارد. نكته‌ي آخر اينكه حتا اگر دختر و پسري از دل يك رابطه‌ي جنسي به سمت و سوي ازدواج هم بروند معمولا با مشكل عدم اعتماد و شكاكيت و بدبيني فزاينده نسبت به هم روبرو خواهند شد، و مسلما شكاكيت، سم يك رابطه بوده و به‌سرعت بنيان آن را فرو مي‌پاشد. در صورت چنين اتفاقي هم همه مي‌دانيم كه وضعيت زن و مرد ايراني مطلقه چقدر متفاوت است.
۴- مفهوم جنسيت در نگاه پسران چيست؟ تفكر "خلق فمنيزم به‌دست مردان براي استفاده‌ي بيشتر از زنان" را نبايد فراموش كرد. گويا اين سخن اصالتا درباره‌ي پسران ايراني گفته شده است، چرا كه اينجا به‌صراحت و تكرر هدف هر وسيله‌اي را توجيه مي‌كند. اگر فمنيزم بتواند آن‌ها را به هدفشان برساند از هيچ كوششي در جهت تبديل شدن به يك فمنيست دو‌آتشه فروگذار نيستند. يك مثال: دختري معتقد به‌حقوق برابر زن و مرد است، براي جذب او راه‌كارهاي فراواني وجود دارد. 1- مخالفت با او براي رسيدن به يك جدل شاعرانه (نه لجبازانه) و نهايتا قبول ادعاهاي دختر و برتري دادن به عقايد او و در نتيجه رسيدن به هدف اصلي (كه جذب او باشد.). كه اين راهكار به‌خاطر سنتي بودن و استفاده‌ي زياد و رسيدن به روزگار مدرن ديگر كارايي چنداني نداشته و بيشتر به مهره‌اي سوخته مي‌ماند. 2- موافقت با او؛ كه اين راه نيز اگر چه منجر به برقراري ارتباط مي‌شود اما چون ديالوگ را ادامه نمي‌دهد نتيجه‌ي زيادي در بر نداشته و به‌‌اصطلاح طرف را نمي‌پزد و به پرواندن رابطه چندان كمكي نمي‌كند. 3- نه‌تنها موافقت بلكه پيش‌دستي كردن و اشاره به اين موضوع كه زنان برتر از مردان‌اند (حالا آقاي پسر ما به فمنيست افراطي كه دائما از دل تاريخ، مصاديق ستم بر زنان را فكت مي‌آورد استحاله مي‌شود). پسران ايراني با اين شيوه‌ بحث را از حالت خشك منطقي به‌سمت و سويي زيبايي‌شناسانه كشانده و با ذكر نكاتي چون زيبايي سحرانگيز و‌ تأثير فزاينده‌ي اروتيكال زن بر مرد راه را براي رسيدن به هدف دلخواهشان هموارتر مي‌كنند. براي نمونه مي‌توانيد به‌تفاوت برخورد پسران با دوست‌دخترها و خواهرانشان توجه كنيد. 4- استفاده‌ي هم‌زمان از شيوه‌هاي فوق در يك برنامه‌ريزي زمانمند براي القاي اين تفكر كه كنش و گفتار دختر باعث چنين تغييرات عظيم فكري در او (مرد جوان) گشته است.
۵- ميل به خودفريبي. آدم‌ها براي آنكه لذت بيشتري از زندگي ببرند و از فشار حقيقت روي‌ شانه‌هايشان راحت شوند به فراموشي نياز دارند؛ و در اين راه از هر تلاشي از جمله خودفريبي فروگذار نيستند. در سكس هم وضع به همين منوال است. سكس از احتياجات اوليه‌ي بشر مي‌باشد، ولي اگر در جامعه‌اي از راه‌هاي سالم اجتماعي نتوان اين نياز را پاسخ گفت، به راهكارهاي متنوع و متفاوتي حاجت مي‌افتد. در ايران هم نمي‌توان راحت و سريع به سكس رسيد، براي همين آدم‌ها دست به فريب يكديگر مي‌زنند. حال پرسش اين است كه آيا علاوه بر كسي كه فريب مي‌دهد، فريب خورنده نيز در اين فرآيند مقصر است؟ به‌نظر مي‌رسد كه اگر فرد از سر ناداني فريب خورده باشد نبايد بر او خرده گرفت، اما اگر او خود نه‌تنها آگاهانه تن به اين فريب بدهد بلكه حتا با فرد مقابل نيز همكاري كند چه؟
 به‌گمانم ملاحظات چندگانه‌ي فوق پيش از ذهن نگارندگان اين سطور به ذهن ديگران نيز رسيده است، و بيهوده نيست كه بسياري از دختران و پسران جامعه‌ي ما از وضع بد رابطه‌‌هاي خود سخن مي‌گويند. و لابد براي رفع و حل مشكلات اين نوع رابطه‌ها تمهيداتي هم انديشده‌اند، و دقيقا به نظر مي‌رسد كه يكي از تمهيدات اساسي براي تحمل اين وضعيت خودفريبي (يا دور زدن خود) باشد. خودفريبي البته شكل‌هاي متفاوتي دارد، از جمله: 1- معشوقه‌هاي خوش بر و روي ايراني محاسبه مي‌كنند ببينند عاشقان دل‌سوخته‌ي آنها چقدر حاضرند براي آن‌ها خرج كنند،‌ براي نمونه هديه‌هاي روز ولنتاين يا تولد مي‌تواند ملاك خوبي براي ميزان عشق عاشق به معشوق باشد، يا ديگر اينكه مگر مي‌شود آقاي «الف» عاشق خانم «ب» باشد اما قبض تلفنش سر به فلك نكشد؟ 2- راه ديگري كه ارزش يك رابطه‌ي عاشقانه را با آن مي‌توان سنجيد تعيين چند و چون ميزان كلاس عاشق جوان است. به اين معنا كه اگر آقاي الف مرا دوست ندارد پس چرا هر وقت با من بيرون مي‌آيد كفش‌ و لباس مارك‌دار مي‌پوشد، و اصلا مگر مي‌شود با آدمي به اين باكلاسي ارتباط برقرار نكرد؟ لازم به‌ذكر است كه با كلاس بودن ابزارهاي مختلفي دارد، از آن جمله: ثروت كه شما را از لحاظ ماشين و لباس و... تأمين مي‌كند، تحصيلات كه باعث مي‌شود حس مدرك‌پرستي ايرانيان را ارضا كنيد، چهره و اندام كه باعث مي‌شود چشم دوست و دشمنان‌تان از حسادت بتركد، خوش‌بيان  بودن كه نشان از اصالت شما دارد،‌ داشتن مهارت خاص مثل تسلط بر يك زبان يا فن هنري،‌‌ تظاهر به روشنفكري و هر چيز ديگري كه بتوان با آن پز داد...
خلاصه آنكه ما ايراني‌ها هنوز هم در گيرودار روابط سنت‌زده‌ي خود مانده‌ايم و اگر چه فلسفه و ادبيات معاصر مي خوانيم اما هنوز در عمل خرافاتي هستيم. و اين مگر استحاله‌ي شب قدر و تبديل آن به شكل فال هفتگي مجلات خانوادگي نيست كه نتيجه‌اي هم جز لوث كردن دين از يك سو و پر كردن جيب شارلان‌هاي فالگير از سوي ديگر ندارد؟در سكس و عشق هم همين است. ما تمام كوشش‌مان را مي‌كنيم كه خداي ناكرده غرور ما به عنوان يك انسان «متفاوت» لكه‌دار نشود، و از اين رو فكر مي‌كنيم كه تنها بهترين‌ها با ما مي‌خوابند، در حالي كه واقعيت جاي ديگري در متن سياه خاطرات روزنوشت است كه شكل مي‌گيرد. مسئله براي ما تنها فراموش كردن و بي‌خيال شدن است و دقيقا به همين خاطر هم هست كه با هر رخدادي در زندگي به شكلي فانتزي و سانتي‌مانتال و سطحي‌نگرانه برخورد مي‌كنيم. زيرا حتا اگر بپذيريم كه حقيقت بزرگ و خوب و شيرين و باكلاس هم باشد در نهايت در جايي جز پاورقي سخنانِ پر آب و تابِ شعارگونه‌يِ پوكِ هرروزه‌ي زندگي ما حضور ندارد. آري بهتر است بي‌هوده به‌دنبال مقصر نباشيم،‌ زيرا ما دقيقا همان كساني هستيم كه حقيقت و اصالت شخصي‌ِ زندگي‌مان را فداي خودخواهي‌ها و ارزش‌هاي كاذب خود مي‌كنيم، حتا اگر اين كار با معيارهاي اخلاقي‌مان مغاير باشد.

 کپی شده از وبلاگ:  کافه سکوت
 
 
پ.ن ۱: 

محتوای این پست بازخوردی است از جلساتی که مدتها قبل بین چند نفر از دوستان اهل فن راجع به برخی مسائل اجتماعی و روانی تشکیل می گردید.
شاید به نظر برخی دوستان مطالب ذکر شده قبیح یا اقلا مناسب این بلاگ نباشد...
اما چنین می نماید که ظاهرا کمتر کسی از دانشجویان رشته جذاب(!)برق علاقه ای به دنبال کردن مباحث جامعه شناختی و معضلاتی که شاید خود ما از روی ناآگاهی باعث پیدایش و دامن زدن به آنها می شویم داشته باشند!
لذا با این پیش فرض که گاهی یک سایت طنز و خاطره هم میتواند برخی مسائلی را که مدام با آنها سروکار داریم و حتی تفکر درباره ی ذات مسئله به ذهنمان هم خطور نکرده را مورد تحلیل و ارزیابی هر چند شخصی و نسنجیده قرار دهیم!
به امید اینکه تلنگوری باشد برای تفکر در باب برخی از مهمترین روابط انسانی خود و دیگران!
و مسئله ی قابل ذکر دیگر اینکه اکثر بینندگان این بلاگ افراد بالای ۲۰ سال می باشند! اما متاسفانه در مورد بحث و نوشتن از برخی نیازهای اولیه ی انسان آنقدر دچار خودسانسوری و دیگر سانسوری شده ایم که عملا ناآگاهانه زندگی کردن را بر خود تحمیل کرده ایم! بنابراین به نظر نمی رسد که مطالب مذکور جز بیان واقع، بدآموزی یا آثار سوء دیگری در پی داشته باشد! مگر در مورد عده ی قلیلی که شاید مورد خطاب این نوشته قرار گیرند که ... شاید هدف نوشته هم آگاهی دادن به چنین افرادی باشد!

(البته امری طبیعی است که به گردن گرفتن برخی اتهامات خصوصا در حوزه ی شرف انسانی، تواضع فراوانی می طلبد! اما از سوی دیگر نیز مسلم است که برای اصلاح خویشتن خویش ضروری و اجتناب ناپذیر می گردد!)

هدف دیگر این نوشته هم اینکه تلاش کنیم قباحت بی فایده ای که نسبت به برخی مباحث علمی در اذهانمان ایجاد کرده ایم برطرف کرده و منصفانه و نقادانه به نقد و تحلیل ساده ترین و شاید گاهی پیچیده ترین مسائل زندگی و به خصوص دوران جوانی خویش بپردازیم...!

پ.ن ۲:

به امید روزهایی بهتر ...
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
 

 

 

                                        "دیوانه مهتاب"

لاتون ندیده ها !


 واقعا این دو نفر چقدر باید شخصیت و منزلتشون پایین باشه که این کار رو میون هزار نفر مسافر در پارک شاهگلی انجام بدن ؟

 

                        


                        

 
 اون یکی رو جواراباشو گرفته تو دستش ! ... آقا مگه اینجا بستان آبایه که این کارها را می کنید ؟


D: فری !                

یه نرم افزار تووووووووپ!!


میدونم این وبلاگ جای گذاشتن نرم افزارو از این جور چیزا نیست ولی حیفم اومد کسایی که حسرت یه up to date کامل از بهترین آنتی ویروس دنیا رو دارن (البته از نظر من ) از نعمت این نرم افزار بی بهره باشن .
وظیفه ی این نرم افزار اینکه یه لیست از جدید ترین license هارو هر روز واستون پیدا می کنه و می تونید دانلود کنید . مبارکتون باشه

لینکش از رپیدشیره و دانلودش کاری نداره .حجمشم کمه (حدوده 5.5 مگابایت ).

لینک :  http://rapidshare.com/files/139153218/KKFv142d.rar

پسورد فایل: www.dl4all.com                                                    
        

بدون شرح !!!







عکس

با دیدن این عکس و چند دقیقه فکر کردن چه احساسی بهتون دست میده ؟


Wanted

آیا او اعدام خواهد شد ؟
طبق آخرین گزارشات و مدارک موجود مظنون آخرین بار در آیفون تصویری هتل الوصل دیده شده و بعد از چند ثانیه محل را با دوچرخه ی خویش ترک کرده ، به طوری که هیچ یک از مامورین مخفی و غیر مخفی قادر به دستگیری او نشدن . ساکنین محله ی هتل اوصل اظهار داشتن شخصی را سوار بر دوچرخه که بینی اش از زیر کلاه کاسکتش بیرون زده بود مشاهد کرده اند.
فری




خنک بنوشید !

 

(( قارا داغ )) ئولکسینین گؤر نئجه دیوانه سیَم ...

 

غبار تاریخ را از چهره ی پیرش زدودیم و آنگاه که خداوند تفاوت را خلق کرد آئین نیکوی پدرانمان را ارج نهادیم و صفحه ی افتخاری دیگر بر دفتر زرین تاریخ پر شکوه این سرزمین فزودیم!

 

و اینچنین گشت که:


                           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسامي نفرات برتر آزمون سراسري سال 1387 گروه آزمايشي علوم رياضي و فني
اعلام شد.
به گزارش سازمان سنجش و اموزش کشور اين اسامي بدين شرح است..


سجاد فولادي قلعه ؛ نفر اول شهرستان تهران
مهرداد شوکت بخش ؛ نفر دوم شهرستان تهران
مژگان قاسمي ؛ نفر سوم شهرستان تهران
ژينو يوسفي ؛ نفر چهارم شهرستان کرمانشاه
فرزان فرنيا ؛ نفر پنجم شهرستان تهران


((( آذرنگ گل محمدي زنگ آباد ؛ نفر ششم شهرستان تبريز ))))


محمد مهدي کماني ؛ نفر هفتم شهرستان تهران
حسن ابويساني ؛ نفر هشتم شهرستان سبزوار
امير حسين تقوايي ؛ نفر نهم شهرستان ساري
ميرمهدي رهگشاي ؛ نفر دهم شهرستان تهران.

                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این موفقیت شیرین باد به کام تمام زنگ آبادی های غیور به ویژه جناب آقای رضا پاکدامن زنگ آباد.

 

جوانی!

میگه صبر کن!
خویشتن دار باش...

بعدشم میگه یه حرف دیگه ... اگه هم بهت بر بخوره مهم نیست!

" جوانی و عجله از سرو پات داره میباره!
صبور باش و تحمل کن! بذار زمان بگذره تا واقعیت ها بهتر خودشونو بروز بدن! "

جمله ی اولش بهم بر میخوره! اما مثل "همیشه" واقعیت ها رو میگه!

پ.ن ۱:
تو دلم میگم: باشه صبر می کنم!  و با خودم مدام زمزمه میکنم:

صبر کردم بس که در جورش به من شد مهربان ... صبر در کار "بتان" آخر به کار آمد مرا!

پ.ن ۲:
فقط واسه علیرضا (خجالت کشیدم تو چشات نگاه کنم و بگم!)
منم اون روز دنبال شانه هایی واسه گریه کردن بودم! اما خودخواه تر از اون بودم که اشکامو نشونت بدم... شایدم فقط واسه اینکه وصیت پدر بزرگ بود که پیش کسی گریه نکنم! نمیدونم...
راستی هر روز میری جلو در اونجا که نمیذارن بری تو ؟ خیلی دلهره دارم...
نمیدونم! شایدم واقعا خدایی هست! شاید . . .  تولد . . . فکر می کنم هیچ وقت لایقش نبودم!

پ.ن ۳:
اینم فقط برای تو:
تحملم کن... شاید فقط تا چند روز... شاید چند ماه... چند سال ... شایدم واسه همیشه...

پ.ن ۴:
اینو با قطعیت تمام میگم!
تو این زمونه هر کی روحش چند بعدی باشه ناچارا محکوم به جنونه!

پ.ن ۵:
فقط خواستم اون شعر خان ننه از صفحه بره تو آرشیو...
همون طوری که خودشم . . .


شرمنده اگه زیاد ربطی نداشت! اما . . . 
هیچی! همین دیگه!

" دیوانه! "

 

 

 

روز مادر

خانه ننه هاياندا قالدين
بئله باشيوا دولاننام
نئجه من سني ايتيرديم
داسنين تايين تاپيلماز

سن اولن گون عمه گلدي
مني گوتدو آيري كنده
من اوشاق نه آنلايايديم
باشيمي قاتيب اوشاقلار
نئچه گون من اوردا قالديم

قاييديب گلنده باخديم
يئريوي ييغيشديريبلار
نه اوزون و نه يئرين وار
هاني خان ننه م؟سوروشدوم
دئليلركي خان ننه ني
آپاريبلاكربلايه
كي شفاسين اوردان آلسين
سفري اوزون سفردير
بير-ايكي ايل چكرگلينجه
نئجه آغلارام يانيقلي
نئچه گون ائله چيغيرديم
كي سسيم -سينه م توتولدو
او من اولماسام يانيندا
اوزو هيچ يئره گئده نمز
بو سفر نولوبدو من سيز
اوزو تك قويوب گئديبدير؟

هاميدان آجيق ائده ركن
هامي يا آجيقلي باخديم
سونرا باشلاديم كي من ده
گئديرم اونون دالينجا
دئديلر:سنين كي تئزدير
امامين مزاري اوسته
اوشاغي آپراماق اولماز
سن اوخو قرآني تئز چيخ
سن اونو چيخينجا بلكه
گله خان ننه سفردن

تله سيك راوانلاماقدا
اوخويوب قرآني چيخديم
كي يازيم سنه گل ايندي
داها چيخميشام قرآني
منه سووقت آل گلنده
آمما هر كاغذيازاندا
آغامين گوزو دولاردي
سن ده كي گليب چيخمادين
نئجه ايل بو انتظارلا
گونو هفته ني سايارديم
تا ياواش -ياواش گوز آچديم
آنلاديم كي سن اولوبسن

بيله بيلميه هنوز دا
اوره گيمده بير ايتيك وار
گوزوم آختارار هميشه
نه ياماندي بوايتيكلر

خانه ننه جانيم نولايدي
سني بيرده من تاپايديم
اوآياقلار اوسته بيرده
دوشه نيب بير آغلايايديم
قول حلقه سالميش ايپ تك
او آياغا باغلايايديم
كي داها گئدنميه يدين

گئجه لر ياتاندا سن ده
مني قوينووا آلاردين
نئجه باغريواباساردين
قولون اوسته گاه سالاردين

آجي دنياني آتاركن
ايكيميز شيرين ياتارديق
يوخودالولو آتاركن
سني من بلشديره رديم
گئجه لي سو قيزديراردين
اوزووي تميزله يه ردين
گينه ده مني اوپردين
هئچ منه آجيقلامازدين
ساواشان منه كيم اولسون
سن منه هاوار دورراردين
مني سن آتام دوينده
قاپيب آرادان چيخاردين

ائله ايستيليك او ايستك
داها كيسمه ده اولورمور؟
اوره گيم دئييركي يوخ يوخ
اوده رين صفالي ايستك
منيم او عزيز ليگيم تك
سنيله گئديب تو كندي
خان ننه اوزون دئيه ردين
كي سنه بهشت ده الله
وئره جك نه ايسته ييرسن
بو سوزون ياديندا قاليسن
منه قوولونو وئريبسن

ائله بيرگونوم اولورسا
بيليسن نه ايسته رم من؟
سوزومه دوروست قولاق وئر
سن ايلن اوشاقليق عهدين

خان ننه آمان نولايدي
بير اوشاقليغي تاپايديم
بيرده من سنه چاتايديم
سنيلن قوجاقلاشايديم
سنيلن بير آغلاشايديم
يئنيدن اوشاق اولوركن
قوجاغيندا بير ياتايديم
ائله بير بهشت اولورسا
داها من اوز آللا هيمدان
باشقا بير شي ايسته مزديم

تقدیم به مادران

Dark Ninja

دکتر علی شریعتی

 

عشق جنون است ، جنون چیزی جز خرابی و پریشانی " فهمیدن " و " اندیشیدن " نیست.

اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین بلند می کند و با خود به قله اشراق می برد.

عشق زیباییهای دلخواه را در دوست می آفریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را در " دوست " می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین صمیمی ، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد

 در گذشت دکتر علی شریعتی تسلیت باد

Dark Ninja

رویای آسمانی . . .

...
ساعت ۱ ظهر!
زنگ میزنم هتل که هماهنگ کنم هتلدار خونه باشه!
تلفن هتل! ... کسی بر نمیداره!
موبایل علیرضا...  جواب نمیده!

عصر قراره با فرشید تلپ بشیم تو هتل

 sms میزنم به علیرضا که حتما بهم زنگ بزن!
ساعت ۵ ! فرشید زنگ زده میگه کجایی؟
- دارم میرسم هتل!
--- علیرضا کجاست؟
- نمیدونم باید هتل باشه!
--- هر چی زنگ میزنم جواب نمیده! تلفن هتل... موبایل خودش... زنگ در خونه... از پنجره سنگ میزنم به شیشه ی اتاقش...

- حتما رفته اهر کلید یادش رفته بده  
--- پس بمونه واسه بعد!

حالا ساعت ۸ شده!  Dr.Alireza PP      زودي جواب ميدم... اولان بس سن هارديدين؟

اينم جوابش: زنگ وورموشدون؟ ياتميشديم!

باور كنين حداقل 10 بار به گوشي خودش و 10 بار به تلفن هتل زنگ زدم! فرشيد ميگه نيم ساعت مداوم در ميزدم و سنگ ميزدم به شيشه!

پ.ن 1: امروزم كه زنگ زدم هماهنگ كنم كه باز كاشته نشيم و آقا خواب باشه هي قطع ميكنه!
 sms ميدم كه هتل هستي عصر؟
ميگه الانم هتلم اما نميتونم حرف بزنم!!!  هستم بياين!
گمون كنم روزه ي سكوت گرفته باشه!

پ.ن 2: مهدي!
تو رو خدا زودتر برگرد...

"ديوانه مهتاب"

خواستم بگويم:            


فاطمه دختر خديجه بزرگ است.


ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.


ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.


ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.


ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.


باز ديدم كه فاطمه نيست.


نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.


فاطمه، فاطمه است.

 

دکتر علی شریعتی

 

 

Dark Ninja

 

پایان عشق بازی ...

 

  می دونم به بچه ها قول دادم که مطلب دیگه ای رو آپ کنم ! ولی یه چیز باعث شد من بد قول بشم .

 

 " به مناسبت پایان قصه ی عشق در وبلاگ دوستانمون " :

 

            و دیگه هیچی نفهمیدم ... !

 

      مطلب رو که تموم کردم انگار آتیشی تو وجودم به پا شد .. سرم رو روی صندلی گذاشتم و آروم آوم ... ! تصمیم گرفتم در مورد قسمت پایانی آپ کنم . و این کار رو هم کردم .

  با خودم میگفتم این چه داستانیه ؟ عشقی که توش وصال باشه شورش کجاست ؟ مطمئن بودم آخر قصه یه اتفاق خیلی بدی میفته .. !

 

  همچنان که بدترین اتفاقی که می شد پیش بینی کرد افتاد ! و من رو منقلب کرد ..!

   حالا می تونستم کمی درون مایه ی عشق واقعی رو لمس کنم...با اینکه حال ندارم ولی دنبال جملات هستم تا بقیه ی مطلبم رو بسازم ... ولی دیگه ذهنم جواب نمیده ... سعی می کنم بقیه ی حرفامو تو اینا خلاصه کنم :

 

    " الدوز سایاراخ گوزلمیشم هر گئجه یاری

                                                                              گینه گئج گلممه دیر ، گینه اولموش گجه یاری

    عشقین که  قراریندا وفا اومایاجاقدیر

                                                                           بیلم که طبیعت نیه گویموش بو قراری "

 

                  

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید     عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتبم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه مهو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها همه دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش  فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هر گز نتوانم

روزی که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر بر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو سیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و  گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگرییخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه گشیدم

نگسستم     نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما    

به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

تقدیم به .........

Dark Ninja

ابریق می مرا شکستی ربی . . .

۱۳۸۵/۷/۱، استاد پرهیزگار پس از حضور غیاب و پایان کلاس:

 

- آقای پیروزپناه شما با دکتر پیروز پناه معروف نسبتی دارید؟

- استاد بنده پیروزنیا هستم ...

 

 

جلسه ی بعد:

- خوب آقای پیروزپناه، بگین جواب این سوال چی میشه؟

- استاد پیروزنیا هستم!

 

 

- خوب آقای پیروزپناه ...

- استاد پیروز نیا..

 

 

- آقای ...

ـ استاد به خدا ....

 

 

ـ پیروزپناه

- پیروزنیا

 

. . .

 

.

.

.

 

دکتر پیروز پناه ...

چیزی برای گفتن ندارم!!! شاید از بی معنی ترین اشک هایی که تا حالا تو چشام جمع شده همین چند تایی بود که چند دقیقه پیش....

خودمم نمی دونستم چرا باید با دیدن اون آگهی تسلیتی که رو بولتن بود گریه کنم!!!

 

روحش شاد ...

 

 

اجزای پیاله را که در هم پیوست

بشکستن آن روا نمی دارد مست

چندین سر و پای نازنین و کف دست

از مهر که پیوست و به کین که شکست؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                                                                             علیرضا پیروزپناه!

 

به خنده گفت که حافظ غلام طبع تو ام...!

 

 معرفت نیست در این قوم  خدا را سببی ... تا برم گوهر خود را به خریدار دگر!

 پ.ن:
    قدم زدنهای بعد از ظهر...
       و چشمانی که از نگاه خیره ی من می گریزند...

" دیوانه! "

خدایا با من قهری........

بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است ...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
-  بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان ...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و من را صدا بزن ...
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم مي پرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله ...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم ... .

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد ... .
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده است ...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد ...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست ...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است ...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود ...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم... با منم قهري...؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !

امروز صبح که از خواب بيدار شدي ، نگاهت مي کردم؛ و اميدوار بودم که با
 
من حرف بزني ، حتي براي چند کلمه ، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق
 
خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد ، از من تشکر کني. اما متوجه شدم که
 
خيلي مشغولي ، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي و ... .

Dark Ninja

منبع:خوب از یه جایی کپی کردم!

یکی از روزهای جمعه بود که سر زده رفتم هتل الوصل

دیدم بلههههههههههه.طبق معمول هتل به هم ریختس!

آستین بالا زدیم و اومدیم که آشپز خونه رو ردیف کنیم.شیخ ما  هم که داشت دوش می گرفت.

اومدیم یه چایی بزاریم که بخوریم دیدیم" په".چایدان دلیه دلیه اولوب.نینیاخ.

گفتیم یه نهاری بزاریم این طفل معصوما بخورن.دیدیم بابا اینجا دیگه کجاست.اولان بو سوغان لار هاواقین دی؟

بفرما اینم مدرک:

 

Image Hosted by PicturePush - Photo Sharing

 

گفتیم بی خیال ناهار.

داشتم خونه رو می گشتم که دیدم :

Image Hosted by PicturePush - Photo Sharing

 

همه ی می گساری های هتل میرداماد رو اینجا به عنوان ویترین افتخارات جمع کردن!

یکی نیست بگه:بابا چقدر میخوری.گونده ایکی قاب دا ایچللر؟!!

البته من اوزوم ده بو جنایت ده شریکم!

 

تهیه شده در انجمن آقای دادجووووووو.

نوشته شده توسط رضا دادجو!

********************************************************************************

نیما و نوید جان.شیخ گیلین عکس لرین گویدوم وبلاگا.

بو دفعه سیزین نوبتیزدی هااااا.یا منی راضی الیین یا دا کی سیزین جنایت لریزی کی کتاب خانا دا الیبسیز گورسدجاغام!

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم

مهدی  

مهدی

 

مهدی

 

مهدی

    مهدی

 

The Love Songs Album :: Borderline

I'm standing in the station,
I am waiting for a train,
To take me to the border,
And my loved one far away,
I watched a bunch of soldiers heading for the war,
I could hardly even bear to see them go;

Rolling through the countryside,
Tears are in my eyes,
We're coming to the borderline,
I'm ready with my lies,
And in the early morning rain, I see her there,
And I know I'll have to say goodbye again;

 And it's breaking my heart, I know what I must do,
I hear my country call me, but I want to be with you,
I'm taking my side, one of us will lose,
Don't let go, I want to know,
That you will wait for me until the day,
There's no borderline, no borderline;

Walking past the border guards,
Reaching for her hand,
Showing no emotion,
I want to break into a run,
But these are only boys, and I will never know,
How men can see the wisdom in a war...

And it's breaking my heart, I know what I must do,
I hear my country call me, but I want to be with you,
I'm taking my side, one of us will lose,
Don't let go, I want to know,
That you will wait for me until the day,
There's no borderline, no borderline,
No borderline, no borderline...

پرنده های قفسی...

...

پ.ن ۱:
و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند... هیچ چیز...

پ.ن ۲:
تو بدان این را...

"دیوانه"

روزهایی برای دوست داشتن...!

 

تنها چيزي كه تو اين وبلاگ نويسي به آدم حال ميده اينه كه همه مجبورن نوشته هاتو تا آخرش بخونن! پس هر قدر كه دلت خواست ميتوني كش بدي ...

پس بهونه نگير كه اين ديوونه هم خيلي كش ميده مسئله رو! مثل يه بچه خوب و ناز بشين پشت سيستم و بخون!

 

...

..

.

 

 

شب ساعت 12:30 شده! كفشامو مي پوشم كه برم پارك كمي بدوم! ويــــــــــــــــــــــــــــز...ويــــــــــــــــــــــــــــز...

 

الو؟ سلام...

به به... كف احوال؟ نه خبر؟

-   هارداسان؟

گئديرم پاركا ورزشه!

-   10 دقيقه ي گلديم!

 

 هنوز 10 دقيقه نشده بود كه ديدم آقا با دوچرخه ي هتل رسيد! كمي ورزش كرديم...

(الان كه دارم آپ مي كنم زنگ زده باز بياد پارك! ميگم دارم آپ مي كنم! بي شرمي رو ببين! ميگه بنويس مهدي داشت تك چرخ ميزد يه كيلومتر! الحق كه خيلي گوپي)

 

ساعت حدوداي يك نصف شب شده بود... دراز كشيديم واسه تماشاي آسمان تبريز!!!!

 

مهدي؟ ميدوني كانت چي گفته؟ "هيچ چيز به اندازه ي يك آسمان پر ستاره مرا مبهوت خويش نمي سازد!" عجب شبيه ! مهتاب خانمم كه...

 

كمي از اهداف شوم آيندمون صحبت مي كنيم و مهدي منو هم وارد كار قاچاق مي كنه! احتمالا چند هفته بعد انصراف داديم و زديم تو كار قاچاق جنس!

 

حالا ساعت 1.30 شده...  يه پسر جوون كه انگار 10 دقيقه پيش با ... دعواش شده بود، مياد و ميپرسه آقا ببخشيد يه سيگار دارين؟!

شرمنده داداش اسدي نيستيم، ورزشكاريم؟

-   چي؟ اسدي؟

 

ميزنيم زير خنده! ببخشيد آقا جون منظورمون اين بود كه اهل دود نيستيم،البته اما اهل دم چرا...

 

اختلاط كنان ميرسيم در خونه ي ما... مهدي بالا گئديسن؟ گل گئداخ بيز ده ياتاخ دا! (تعارف تبريزي)

 

ياشا كيشي! ولي بير سوز... نجه اوريين نن گليري مني گئجه بو زمان تك اوتورسن هتله جان؟

 

انصافا بدم نميگه! نامردي رفيق نيمه راه باشم! يه لحظه يه فكر پليدي ميزنه سرم!

ميگم دعا كن مامانم بيدار باشه! بهش بگم ببينم اجازه ميده ...

يواشكي درو باز مي كنم و ميرم خونه!

از شانسم امشب ""استثناً "" همه خوابيدن! خدايا چي كار كنم؟ آخه زشته مهدي رو تنها بذارم!

 

دلو به دريا ميزنم! ميرم پيش مامانم! ...

مامان؟ مامان؟... دو... دو دا... دو دا دي... دو دا دي دي ... دي دو دا دي دي...

از خواب مي پره هوا!

بالام گلدین گوزل؟

بله ماماني.. ميگم چيزه! اون دوست منو كه ميشناسي؟ مهدي... هتل داره... امشب اومده بود با هم ورزش ميكرديم! ميگم الان در خونست...

-    بگو بياد تو ديگه زشته نصف شبي... شبو بخوابين صبح ميرين دانشگاه!

 

نه مامان! ميدوني؟ ميگم ميخواستیم با هم بريم هتل اونم شب تنها برنگرده!

 

-    باشه عزيزم وسايلتو هم بردار! كتابات نمونن! صبح كلاس داري... چيزي جا نمونه! درم خوب ببند باز نمونه!

 

بابا مـــــــــــــــــــــــــــــرام! نوكرم!  البته هيچ بعيد نيست پسر همچين مامانيم من بشم!خوب لازم به ذكره كه همه ي اينا زمان برده! اما خداييش ديگه انتظار اين همه مرامو نداشتم! ماماني  ...

 

مي پرم پيش مهدي! حلـــــــــــــــــــــــــــــــه لباسامو بپوشم بريم! كمي احساس گرسنگي مي كنم! با توجه به اينكه تو هتل چيزي به نام مواد غذايي وجود نداره كمي نون و ماست ميارم و در خونمون با مهدي خان نوش جان مي كنيم!

 

من كه مشغول خوردنم! مهدي گوشيشو ميده! دوست دخترمه صحبت كن!

بيسم الله! مهدي سنده؟ داش منیم باشیما دوشسون!اله بیر منیم باشیم بوه سوز گالیپ... مامان...

 

الو؟ سلام خانمي؟ خوفي؟

-     مهندس هگرگري دي موزاحم اولان!

اوغول بس سنين يوخون يوخدي؟ الله کویین اولسون! منده دیرم بس گیز دان زاد داندی ذوق المیشم! آقا شب ساعت 2.30 تازه يادش افتاده كه تمرين بايد تحويل بده واسه فردا!

 

راه ميوفتيم! وسیله ی نقلیه ی من كه پنچر شده! دو نفري سوار وسيله ي نقليه ي عمومي هتل ميشيم! حالا رسيديم جلوي نزديكاي ميدان ساعت!

مهدي؟ پايه سن تكان نارين شوشه لرين سينديراخ؟

-    يوخ اولان باهادي شوشه!

 

به زور منو از اين كار منصرف ميكنه! آخه خيلي دوست دارم يكيشون دزدگيرش بزنه و پليس بياد و كمي بخنديم! تو راه بحثاي داغ متافيزيكي گرمه! خدا عاقبت اينا رو به خير كنه! هممونم كه ماشالله هيپنوتيزور هستيم! خدا كنه تو اين راه اقلا تلفات جاني نديم!

 

مي رسيم هتل!

از بيرون مي بينيم چراغ اتاق عليضا روشنه!

...... ‌(غير اخلاقي)! درسه باخيري !

 

وارد آسانسور ميشيم! (اينجاشو اكيدا گفتم كه بدونين چه هتل شيكي داريم!!!)‌هلكي!!!

منم با شوق ميرم كه سورپرايزش كنم!

مي رسم اتاقش... p  e  e  k  h     به خيال خودم الان داره مسئله حل ميكنه!

مي بينم آقا در عالم مكاشفت و روياست! بچه ها ميدونن كه 7 تا ساعت و يه پارچ آب و مشت و لگدم نميتونه ايشونو از خواب بلند كنه! (مخصوصا شباي امتحان!)

 

با 1000 مصيبت بيدارش مي كنيم!

من ميگم بيداره! مهدي ميگه نه! هنوز مرحله ي ششم خوابه! راس ميگي 5 مرحله بعد بيدار ميشه!

خلاصه اينكه نمي دونيم تونستيم بيدارش كنيم يا نه! فقط وقتي شنيد داريم ميريم شاه گلي يه تكوني به خودش داد و گفت: من ده!

بعد همون طور ولو شد رو تختش! صبحم میگفت وسی تو کی اومدی؟ من اصلا شب هیچ چی نفهمیدم!!! انگار نه انگار که اقلا نیم ساعتی با هم حرف میزدیم! نگو آقا بیدار نبوده!

 

حالا نوبت فك و فاميل و دوستا و استادا و دختر خاله ((( و دختر دايي و دختر عمه و دختر عمو و دختر همسايه و دختر دوست خونوادگيمون و دوست دخترامون و دوستاي دوست دخترامون و دوست دختراي  دختر عمو هامون و دختر بقالي محلمون و دختراي دبيرستان بغل هتل و دوست دختراي دانشگاهمون (دقت كنين ننوشتيم دانشكده كه روتون وا نشه!) ... بود! تك زنگ؟...))) "از اون قلب واسه همه فاکتور گرفتما"!

 

هاهاهاهاهاها.... هر چي باشه يه مدت با اهرلي جماعت افتادم و ياد گرفتم!

از 4-5 تومنمون گذشتيم! زنگ زديم و گوشي رو اون قدر نگه داشتيم تا مطمئن شيم برداشتن و قطع كنيم!

بعدشم خروار خروار اس ام اس از دختر دايي و ... (اون بالايي ها!) كه ........(غير اخلاقي!) مگه تو خواب نداري؟

 

 

ساعت 3.30 شده! صبح هر سه مون كلاس داريم!

5 تا ساعت كوك مي كنيم 7 صبح!

تنها چيزي كه الان از ساعت 7 يادمه اين جمله بود!

بابا گير ياتاخ! كيمين حوصله سي وار كوزه نين كيلاسينه؟ اوزون سرييپ كيتاب يازير، انشا دييري... گيرين كوپون!

 

ساعت حدوداي 12.20 شده! صداي مهدي رو ميشنوم... هنوز از تخت پايين نيومده!

 

-      موسدافا؟ ديرم صلاح بولسن دوراخ؟ ...

 

كيشی دور دوراخ دا!

من يه دوش ميگيرم! حوله و لباسام تو كمدمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مهدي زحمتشونو بكش! در حمامو كه باز مي كنم!

جل الخالق!اين همه لباس يه جا نديده بودم!

نمي دونم اينا چند دست لباس دارن كه اين همشون چركه!

متوجه كف حموم ميشم! همه جاش شيشه خوردست! نگاه مي كنم ميبينم حباب لامپ تركيده...

يه صدايي ميگه اوغول دمپايا گيي ها! ير شوشه دي!

 

هنوز 2 ماه نشده كه هتلو نو ساخت تحويل گرفتن!

مـــــــــــــــــــــــــــهــدي؟ دوش گلميري نيه؟؟؟  گالدیم بوردا!

 

هر 2 تاشون يكي با انبردست و اون يكي با انبر فشاري هجوم ميارن داخل حمام!

دوششون عين مال خونه ماست! 1.5 ساله كه تو خونمون سالم كار مي كنه! 2 ماه نشده بلايي سر دوش آوردن كه فقط از شير آب مياد!

جاي شكرش باقي بود كه كف حموم شيشه بود و نتونستن تا دمپايي بپوشن بيان داخل حموم! و الا اينا مسائل شرعي سرشون نميشه... فرصت نميدن آدم اقلا يه حوله برداره!!!  (شرمنده اگه دوزش بالا بود!)

 

بگذريم از اينكه نه ليف داشتن نه كيسه نه نوشور نه شامپو نه صابون!  

به قول مامانم لي ليخ لانيم چيخديم اشيیه! خودمم از خودم چندشم ميومد با اين وضع حموم كردن!

 

مهدي رو فرستاديم دانشگاه كه ناهارامونو بگيره خودمونو برسونيم!

15 دقيقه بعد زنگ زدم ميگه ناهار سلف تموم شده... بريم ژيمنازيوم!

ميرسيم كه اونجا! تايم خواهران! ورود برادران اكيدا ممنوع!

بابا ما ميريم بوفه يرالما يومورتا ... كه نميريم! بذارين بيايم تو! اينا هم همشون دوستامونن ديگه! اصلا کوسدوخ ميريم استاديوم!

 

رضا نهنگ هم اونجاست (قهرمان شناي كشور) البته به قول بروبچ تو آب نهنگ بيرون پلنگ (قهرمان پرش طول و پرش با نيزه)!

دو تا نيمروي مشتي ميزنيم رگ و يا الله دانيشكده...

 

حالا  ديگه شديم يه چهره ي كاملا علمي! اخيرا هم كه ممد علي جون (آقاي دكتر طينتي!) از اتاقشون عده اي مونو اخراج كردن! مود علميمون رفته بالا!

 

عصر به زور تونستم ساعت 8 برسم خونه!

خدايا اين چه زندگيه آخه؟

تا كي بايد هتل نشين باشيم؟

 

...

..

.

 

 

نوشته شده توسط: ديوانه مهتاب

 

 

... !


استاد مدام توضیح میده ! همه حواسشون جمه استاده و دارن با دقت بهش گوش می دن . نگاه های غریب من به استاد نشون دهنده ی حالت درونیم هست . استاد بحث بعدی رو شروع میکنه ...

گوشی رو درمیارم و اس ام اس میزنم : " دلم گرفته ... "

.... !

در کنار آشنایی تو ، آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟

و من برای زندگی ، تو را بهانه می کنم ...



آروم تر میشم ...

" استاد خسته نباشید ... "


کلاس تموم شد و لی شب های پر از حسرت هنوز هم وجود دارند ...



" دنیا را بد ساخته اند ... "


کاش می شد بی پروا از کارهای این دنیا شکایت کنیم ! اما حیف نمی شه همه چیز رو گفت ...





 

 بازگشایی وبلاگ تخصصی برق و مطالب مرتبط با آنرا به نویسندگان آن تبریک می گوییم . 

آن دسته از عزیزان که تمایل دارند نسبت به گرایش های برق اطلاعاتی بدست آورند حتما از این وبلاگ دیدن  فرمایید .  

 

   آدرس وبلاگ :                                                          www.pooyeshgah.iranblog.com

 

با آرزوی موفقیت

                           گروه تنها ماندگان

تولد

 

خب اگه گفتید امروز چه روزیه ؟ آفرین همونه (دو روز مونده به ۱۳ به در ) .

ولی خب دیگه بعضی از روزا اتفاقای  نچندان خوشحال کننده ای هم میفته که امروزم یکی از اون روزاس .

دیگه چیکار میشه کرد به قول دکتر هگرگری که تازگی ها میگه قطب شده (قطب آهنربا نه ها قطب علمی تو رده ی سنی الف (۱ـ۳ سال) ) انسان همیشه در حال درست کردن فاجعه است .

حالا از بی مزگی گذشته بریم سر اصل مطلب ( هنوز به بفرمایید شیرنی موندیم  ) 

مطلب فرعی : فرشید تو فک می کنی کی هستی که ما باید واست تولد بگیرم. دوس نداریم بگیریم سوزون وار ؟ ( بویون صحبتین المه کی ...)

شنوندگان عزیز کجا دید  تولد بزرگترین مایه ننگ تاریخو جشن بگیرن که ما دومیش باشیم . 

مطلبه کمی مونده به اصلی : تا کی باید هگرگر پایتخت باشه ؟ بپاخیزید که هدف فتح اهر است و بس

به قول دوست شاعرم:

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی

                                                  تا دمی بر آسایم زین حجاب ظلمانی

مطلب اصلی :فرشید خیلی دوست داریم . آرزو می کنیم تمامه آرزو هات بر آورده شن . تولدت مبارک

 

 حالا بفرمایید شیرینی !مبارکه

 

 

 

 

 

زندگی باید کرد..

 

همه چیز از ساعت 8 پنجشنبه شب مورخه ی 16/12/1386  شروع شد. من تو اتاق خودم در هتل جدیدالتاسیس الوصل روی میز تحریر نشسته بودم و در تاریکی اتاق، پنجره ی رو به آسمان رو وا کرده بودم و داشتم در وضع ستارگان و آسمان و زمین  و کوه ها و شب و روز و نظم جهان هستی و ... تفکر می کردم و با خود می گفتم مگر می شود این مجموعه ی منظم خود به خود به وجود آمده باشد و این نظم و ترتیب سال و ماه و ... بدون هدفی والا و برتر باشد؟ در این افکار غوطه ور بودم و به قدرت الهی پی می بردم  که ناگهان حوصله ام سر رفت و کتاب بینش دبیرستان رو که لای کتابای دانشگاهی قاطی شده بود و از اهر آورده بودم تبریز، بستم و پرتش کردم به کمدم که درش اتفاقا باز بود!!

عجب زندگی یکنواخت و کسل کننده ای شده. دیگه حوصله ی هیچ چیز رو ندارم. همه ی کارام نیمه کاره رها شده. اینم وضع درس خوندنمه! ماشالا هر ترم داره  وا پس میره! چراغ مطالعه رو روشن می کنم و یه برگه آ چهار میذارم جلوم تا شاید بتونم بنویسم. چند سطر که می نویسم صدای باز شدن در خونه میاد..

خوب معلومه دیگه کیه. مهدی یه. یادش به خیر اون موقع هایی که تو هتل میرداماد بودیم وقتی در وا میشد معلوم نبود الان کی وارد خونه میشه. ماشالا همه کلید داشتن! رضا..، نیما.، موسدافا، فرشید، نوید و ...

 در خونه که وا شد یاد میرداماد افتادم.. دیگه داشتم دق می کردم! می خواستم گریه کنم. دستام هنوز داشتن می نوشتن. مهم نبود چی دارن می نویسن..

صدای پای مهدی رو می شنیدم که داشت کفشاشو در میاورد. عادتشه هر وقت میاد خونه دو تا بسته پاستیل میخره. منتظر بودم الان در اتاقم باز میشه و پاستیل منو میده. ولی در که باز شد .................

.

.

.

.

یا الله .....................

.

.

.

 

 

 

 موسدافاااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

وقتی سعید و مصطفی رو جلوی چشام دیدم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم! خدایا! پروردگارااا!!! یا ربی! اینا دیگه چه جور موجوداتی هستن! ما فقط 1 هفته است اومدیم هتل الوصل. اینا کلید از کجا آوردن؟؟!! مامااااااااااااااااااااااااااان...............

 

تو اون لحظه حاضر بودم شکنجه ی ۱۰ بار خوندن همون کتاب بینش رو تحمل کنم ولی از این کابوس وحشتناک نجات پیدا کنم..

 

هرچی ازشون پرسیدم کی بهتون کلید داده چیزی نگفتن. فقط داشتن قاه قاه می خندیدن و قدرتشونو به رخم می کشیدن! در کمال خونسردی (طوری که همون لحظه دوس داشتم هر دوشونو خفه کنم!) گفتن پا شو برامون شام بپز.. (آلاه هش کسی چتین ایمتاحانا چکمه سین! آمین...)

 

کمی بعد مهدی با 2 بسته پاستیل از راه رسید و وقتی ما وقع رو براش تعریف کردم بیچاره بچه داشت از حال میرفت. با آبلومی شربتی و قندآب و... یه ذره آرومش کردم و داشتیم به همدیگه دلداری می دادیم! دیگه بالاخره باید این وضع زندگی رو تحمل کنیم. با هزار سختی و کلنجار و غیره بالاخره خودمونو قانع کردیم که باید با این آدما بسازیم و چاره ی دیگه ای نیست!

مثل همیشه در کمال تواضع و فروتنی براشون شام تدارک دیدیم و پس از تناول شام لذیذ (موسدافا اگه اینبار بولوف بزنی خودت میدونی ها) به کللمون زد که بریم خونه ی سعید اینا با تلویزیون چند صد اینچیشون فیلم ببینیم! سعید هم که مامانش اینا رفته بودن قوشاچای کلی برامون مرام گذاشت (یاد بگیرین من نمکدون نمیشکنم).

فیلمش زیادم با اتفاقای عجیب و غریبی که اخیرا برای بنده افتاده بود بی ربط نبود!

 

فیلم که تموم شد مصطفی با دوچرخش ساعت 12 شب رفت خونشون! من و مهدی و سعید هم اومدیم هتل تا یه کم بخوابیم و7  صبح بریم کوه نوردی. قرار بود مصطفی و دکتر پیکانی (از اساتید فلسفه) هم بیان و 7 صبح با هم مچ بشیم!

 

ساعت 3 نصف شب بود و هنوز نخوابیده بودیم. اون شب یه صحنه هایی با چشمام دیدم که تا اون موقع به وجود اینجور چیزا خیلی اطمینان نداشتم! سعید جان با تمام وجودم بهت ایمان آوردم من...   (بیخیال!)

 

حول و حوش 3 بود که افکار پلید شیطانی به کللمون زد! باز توپ افتاده بود دست این قوشا چایی ها! سعید و مهدی داشتن واسه همدیگه کری می خوندن که تو نمی تونی شب بری کوه و از این حرفا. یهو دیدم یا ابالفضل اینا پا شدن نصف شب برن کوه! ((بابا من اولوم بیخیااال. من هر دوتون رو قبول دارم. بیاین بخوابین صبح مثل آدم می ریم!)) نه خیر. اینا جدی جدی قصد داشتن ساعت 3 نصف شب برن کوهنوردی! چاره ای نبود، منم عقلمو دادم دست قوشاچایی ها و راهی شدیم.

 

 

 

 

 

 بقیه ی پست بدون شرح!

 

*

*

 

آبرسان:

*

 

اتوبان پاسدارن:

*

 

و . . .

*

*

*

*

 

این قوشاچایی ها استعداد خارق العاده ای در کوه پیمایی اون هم در تاریکی شب داشتن. من داشتم کم می آوردم به خدا.

باخ گور   هارا   دیرماشیب:  !!!

*

*

و بالاخره تا ۷ صبح یک بار قله زیر پاهای پر توانمان فتح شد و تا مصطفی اینا بیان خودمونو رسوندیم پای کوه و یه بار دیگه با اونا قله رو فتح کردیم!

*

 

.

.

.

 

وقتی برگشتم خونه دیدم پنجره ی اتاقم از دیشب باز مونه! دیگه حاضر نبودم به لحظه های تلخ و کند دیشب فکر کنم. پنجره رو بستم و یه دوش گرفتم و اومدم رو تخت دراز کشیدم و تا خوابم ببره به دوستای خوبی که دارم فکر می کردم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 زندگی باید کرد  

آخرین ثانیه های سال ...

تیک تيک ساعت...

آخرین ثانیه های سالو داره میشماره! منتظره تا فقط چند ساعت دیگه رو تحمل کنه! واسه تازه شدن... واسه به آغوش کشیدن بهار...

ماهی کوچیک سفره هفت سین تو تنگ کوچیک و تنگش دلتنگ چهره هایی نشسته که به انتظار بهار لحظه ها رو میشمرن!

نوروز... هیچ وقت تا این حد به این کلمه دقیق نشده بودم: "نو روز"
بعضی باورها و سنت ها هستن که اون قدر شیرین و با معنی هستن که بنا به اصالتمون و شاید بدون اینکه توجهی به چراییشون بکنیم ازشون پیروی میکنیم!

وقتی که چند نفری خاضعانه و با اشتیاق تمام و با همه ی روراستیشون پای یه سفره میشینن  حتما طبیعت یا بهتره بگم حقیقت هستی ندای دلشونو میشنوه!

 

سر اون سفره یادمون باشه...
امسال قراره بهترین و شادترین سال زندگیمون باشه!

امسال باید خیلی خوب تر باشیم! خوبتر از همه ی روزای عمرمون... مهربون تر از همیشه...

امسال میخوایم عاشق باشیم! عاشق هر چیز کوچیک و دوست داشتنی... 
                                         میخوایم بدون بهونه و بی ریا عشق بورزیم...به هر چیزی! یا کسی...

امسال واسه شاد بودن دنبال بهونه نمیگردیم! لحظه های زندگی واسمون نشاط آورن!

و... و... و...


و خیلی از آرزوهای شخصی دیگه! آرزوهایی که نمیشه به کسی گفت! جاشون تو اون ته ته دلمونه!

چند قطره ای اشک میریزیم... برای کسایی که تو این سال از دستشون دادیم! واسه لحظه هایی که میتونستیم بهتر رقمشون بزنیم!  واسه کسایی که دوستشون داریم! واسه دلتنگی های گاه به گاه یا همیشگیمون! واسه سختیهای زندگیمون که ناگزیر از مبارزه باهاشون هستیم!  واسه ...
تا با دل پاک و صاف سال جدیدو شروع کنیم...

و با هم دلامونو Refresh کنیم! هيچ كينه اي از كسي رو از اين سال به سال بعد نبريم!
دوست داشتن انسانها رو ياد بگيريم...

توي اين يه سالي كه گذشت، خيلي اتفاقا افتاد! خيلي اتفاقا هم نيفتاد...
دلايي كه شكسته شدن! حرفايي كه گفته شدن ولي اي كاش...  كسايي رو خواسته يا ناخواسته از خودمون رنجونديم... و از كسايي رنجيده شديم...
اين خاصيت يه زندگي دسته جمعيه!

اما بيايد با هم... به حرمت اين لحظات پاك انتظار... همديگه رو از ته دلمون ببخشيم و بديهاي امسالو بعد از اينكه ازشون درس گرفتيم، فراموش كنيم!!!
و خوبياشو، كه بي گمان خيلي بيشتر از بديها بودن توي ماندگارترين قسمت دلمون حك كنيم تا براي هميشه، حتي براي ۱۰۰ سالگيمون فراموششون نكنيم!

دوستان خوب! شايد چند سال بعد، حسرت اين روزاي خوب و دوستاي ساده و بي ريامونو بخوريم! حتما اين طور خواهد شد!
چند سال بعد از دانشگاه و درس و خيلي از بچه هاي دانشكده فقط خاطره هايي تو ذهنمون به جا ميمونه! نه اينكه بي وفا باشيم! اما اين يه جبر ناعادلانه ي طبيعته!

پس همه با هم سعي مي كنيم سال ۸۷ رو بهترين و پرخاطره ترين سال عمرمون رقم بزنيم!

سالي كه قراره هيچ دلي رو نشكنيم!

سالي كه قراره اون قدر دلمون بزرگ باشه كه به اندازه ي دوست داشتن همه ي آدماي دنيا، چه برسه به هم دانشكده اي هامون ، توش جا باشه!

سالي كه خوبتر از هميشه باشيم و دستمون تو دستاي همديگه به سمت يه زندگي شاد، زيبا و سرشار از دوستي و صميميت پرواز كنيم!

 

 

پ.ن: اگه كسي يه عكس مناسب پيدا كرد اضافه كنه پايين پست!

 

نوشته شده توسط: ديوانه مهتاب

بهار

هوا بوی نم می داد. زنگ در را که زد صدای شاد بچه ها آوار شد روی سرش.

بابایی سلام.

چشمان شاد بچه ها سرید روی دستهای خالی اش. تنش گر گرفت. انگار هنوز پای کوره آجرپزی ایستاده بود. زنش روی بالکن نگاهش می کرد. در دلش غوغایی بود. زیر لب گفت:


" یا مقلب القلوب و الابصار "

 

زنش گفت: ای بابا! چرا بچه ها را اذیت می کنی؟

سپس رو به آنها گفت : کیسه خرید بابا اون گوشه کنار پله هاست!

بچه ها مثل گنجشک پریدند به طرف کیسه ها.
نگاه متعجب مرد به گوشهای خالی از گوشواره همسرش که رسید، شانه هایش لرزید ...

 

~.»:Dark Ninja